آخرین حرفم به تو عشق من

آمبولانسی رو که صدا کردم، برای تو نبود…

برای قلب بی‌صاحب خودم بود.

قلبی که دیگه صاحب نداره،

قلبی که دیگه فایده‌ای نداره تپیدنش.

قلبی که می‌خواد ولی نمی‌تونه،

می‌خوام بتپه ولی می‌خواد برای همیشه...

مثل تو، که رفتی برای همیشه.

تازه کات کرده بودیم، شده بود یه ماه.

یکی از بچه‌ها پرسید:

ـ امیر...

گفتم: جونم داداش؟

گفت: امیر، تو الان سینگلی؟

ببین... اون روز، روزی بود که فکر کردم دنیا آوار شد روی سرم.

نه این‌که من سینگلم، نه این‌که دیگه کسی پیشم نیست، برای این‌که دیگه تو نیستی.

یادته اون شبو؟

زیر بارون، دوتایی می‌رقصیدیم...

دستاتو گرفته بودم، دستامو گرفته بودی، نگاهمون به هم بود، لبامون می‌خندید.

می‌دونی؟

دل کندن از تو سخت‌ترین کاری نبود که کردم...

راستش، بخشیدن تو سخت‌ترین کاری بود که کردم.

البته هنوزم حس می‌کنم که نتونستم...

نتونستم ببخشمت.

بخشیدنِ تویی که هیچ‌وقت نگفتی بهم که یه آدم خودشیفته‌ای.

کسی که دوست داره دیگران رو تحقیر کنه تا احساس ارزشمند بودن داشته باشه...

کسی که احساس ارزشمندیش در تحقیر کردن دیگران خلاصه میشه.

انگار من یه آدمی بودم که تا می‌شد خواستی تحقیر کنی، تا حس کنی ارزشمندی، و وقتی هم که تموم شدم، بری سراغ یکی دیگه.

یه قلب دیگه... یه لونه دیگه،

لونه‌ای برای احساس ارزشمند بودنت.

ولی اشتباه تو این نیست که دنبال عشق و خوشبختی می‌گردی، اشتباه تو اینه که فکر می‌کنی بی‌ارزشی.

تو برای من حکم آس رو داشتی؛

حکم یه برگ برنده،

یه چیزی که همیشه تا وقتی که دارمش،

می‌تونم پیروز باشم،

می‌تونم جلو برم،

می‌تونم بجنگم.

شایدم اشتباه من همین بود...

که آس زندگیمو تو گذاشته بودم، نه خودم.

ولی چیزی که هست...

اینه که مرسی.

تشکر می‌کنم ازت،

بخاطر این‌که یاد دادی که آس بودن خودِ انسانه.

نه کسی، نه چیزی...

هیچ‌چیز.

فقط خودتی که آس زندگی خودتی.

نمی‌تونم ببخشمت،

و نمی‌تونم نبخشمت...

تویی که یه روزی قلب من بودی،

حالا ببین با قلب من چی کار کردی...

(چیزی که بعد از رفتنش در من جا موند)