اتمام نامه!

اگر این روزها ،روزهای آخرم باشه ،

میتونم بگم گرچه خیلی خوب ،یاحتی یکم خوب نبودن ،

اما

فهمیدم ،با دور نگه داشتن غصه های اشتباه

میتونم زندگی رو دوست داشته باشم

بدون اهنگ های سوز دار ،

بدون سناریوهای غیر واقعی ،

هنگامی که داروهام در بدترین موقعیت،دارن ب بهترین شکل عمل میکنن.

میفهمم زندگی کردن ارزش داره،هرجایی ک به دنیا اومده باشی.

فهمیدم زندگی رو در هوای بهاری بیشتر میخوام ،

روزایی ک ایتالیایی حین اتش بس کار میکردم،

یا اسکچ لباس میزدم ، پادکست گوش میدادم و

توی اون پناه گاه خونگی کوچیک،چیزهایی با چراغ قوه ام مینوشتم...

فهمیدم ، اسمون رو با هوای صاف و ابری،

به معنای واقعی ِ روحی، ونه کلمه ، زیبا حس میکردم .

چیزی فراتر از توصیفی جملگی .

دور بودن و عدم دسترسی به کسانی ک دوستشون داشتم

بهم نمیگفت باید بمیری .

اینکه گذشتگان خانوادگی من،چه اسیب هایی رو به زندگی و جسمم وارد کردن،

القا نمیکرد من به فنام .

همه ی این ها در عجیب ترین موقعیت اتفاق افتاد ،درسته ،سیستم بقای ذهن رو مثل ویتوپارسای عزیز، همیشه یاداورم منهم ،

اما اگر مُردم ،خوشحالم ک خدا چیزهای خوب و مختلفی در مسیرم قرار داد ...

اگر مُردم ، باید بگم عشق رو در ابعاد خاصی تجربه کردم ،

باید بگم خوش شانس بودم درعین زندگی وحشتناک خانوادگی،

خوش شانس بودم ک ادمای معنوی میومدن توی زندگیم و

تحت تاثیر هم قرار میگرفتیم ،

خوش شانس بودم ک الان جام امنه،مثلا،

باوجود بد شانسی های دیگه ام ،

خوش شانس بودم ک امیدوار بودم اون سایه هنوزم شاید بیاد توی زندگیم ...

خوش شانس بودم که تجربه ی عجیب و غیر قابل توضیح روحی ای باهم داشتیم ....

خوشحالم ، حتی بی دلیل ،چیزی ک بهش فکرم نمیکردم .

این هرچند احمقانه،

مرگ نامه ی منه ، برای این بازه ی زمانی ،واز نوشتنش هم حتی غمگین نیستم.فقط امیدوارم.

اگر این دنیا نشد،دنیای دیگه !