اسمت را به من بگو

اسمت را به من بگو ،
تا روی کاغذ کاهی آن را بنویسم و تماشایش کنم . و ببینم آیا می شود زندگی ام را در یک کاغذ کاهی خلاصه کنم؟ . و آیا می شود آن را به دیوار اتاق بچسبانم ، تا تمام تَرَک ها تسکین پیدا کنند ؟
اسمت را به من بگو ،
واقعیت این است که خوابم نمی برد ، ماه هاست ، تا تو نگویی نمی توانم خودم را قانع کنم که اکنون اسوده بخواب . اسوده بمیر . اسوده اماده ی آن لحظه باش که تورا از تو می رهانند . 
اسمت را به من بگو ،
تا از تو به تو بنویسم و بگویم چقدر هر روز زیبا تر از دیروز ، محیای این هستی که من را بر روی مدار چشمانت بچرخانی ،
اسمت را به من بگو ،
تا به تو بگویم ، زمین به دورِ خورشید می گردد و من به دور تو  . تا بگویم که چقدر اسم تو گره های کور را نجات می دهد .
به من بگو همه چیز را ،
بعد از گفتن اسمت .