به تو که نمیخوانی

در تو مادری می بینم که دست کودکمان را در دست گرفته و با او شعر جدیدی که خانم معلمش به تازگی به او یاد داده را تکرار می کند ، پر از متانت و زن بودن . رندانه ی بی بدیل قلب من . ملکه ای که حقیر زندگی ام، متحمل دوشش شده . زنی با چشمانی رباینده و قلبی به وسعت شب .

در تو زنی می بینم که با چشم هایش مرا بغل کرده و من در آغوشش گسترده می شوم . زنی که رنج زندگی با من را در قلبش محبوس و با مزاج های من سازگاری می کند .

در تو مهربانیِ بدون چشم داشت می بینم ، وقتی که همه چیز ارام است و تو آرام ترش می کنی . انگار که امده ای که نیمه هارا پر کنی . در تو شوق آمدن بهار و بوی عید و سبزه میبینم در تو وصالی می بینم که هجرت های زیادی را تحمل کرده و اکنون آماده است که آرام بگیرد .