گفتنی ها کم نیست! من و تو کم بودیم .
بی آنکه بدانی
مثل رقص دود سیگار در خلأ ، می رقصیدی . آرام و بی صدا ، و بی جهت . بوی تنت را در من دمیدی .
مثل نقطه پایان نامه ام ، به تماشای زوال کلماتم ایستاده بودی . تا که دی آمد و از شاخه ام پریدی . درخت پیر و فرتوتی شدم ، در انتظارِ فرسوده شدن .
شاخه هایم را برایت نذر کردم و در نامه ای که نخواندی نوشتم ؛ همه برگ ها رفتنی اند ، بی آنکه بدانند .
اکنون در سرمای نوشهر کلبه ای چوبی شدم برایت ، همانطور که دوست داشتی ، منتظرم که زمستان به آغوشم بیایی . بی آنکه بدانی .
مطلبی دیگر از این انتشارات
هر چیزی را که مرا یاد تو بیندازد دوست دارم
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی که از غم، حرف میزنم
مطلبی دیگر از این انتشارات
در تاریکی سبز شو