تو مثِ چای نباتی

اون کوچه تاریکه رو یادته؟ همونی که همیشه بعد دانشگاه تو سیاهیش قایم می‌شدی تا بیام دنبالت ...؟
اونجا یه کافه زدن... کلی هم چراغونی‌ کردن تا فضاش رو روشن‌تر کنن. البته نه روشناییش به اندازه‌ی زمانیه که تو اونجا قایم می‌شدی، نه سیاهیش به اندازه‌ی زمانی که ول کردی رفتی...


بگذریم. اسمش رو گذاشتن شب‌های روشن. خود کافه فضای خیلی کوچیکی داره و فقط پرسنلش اون توئن. در عوض میز صندلیارو چیدن بیرون. یکم از دیوار همسایه‌رم تصاحب کردن ولی گمون نکنم یارو شاکی شه. آخه شبا اینجا فرشته‌ها رفت و آمد دارن. می‌فهمی که چی میگم... رنگ در و پیکرش خیلی جالبه. اگه ببینی عاشقش می‌شی. میدونم دیگه...بهرحال هنو بک‌گراندهای گوشیت یادمه. همه آثار رنگی رنگیِ ونگوک بود. حالا چرا دل به من خاکستری دادی، هیچ وقت نفهمیدم...

من هر پنج‌شنبه شب میام اینجا.
تنها.
با اینکه مطمئنم هیچ وقت دیگه ازینجا رد نمیشی ولی می شینم رو صندلی میز دوم که به انتهای کوچه دید بهتری داره و زل می‌زنم به سیاهی. میگن آدم نا امید از آدم منتظر خوشبخت‌تره. ولی خوب... تو هم مث اُمیدی. فریبکار و ماندگار.

دروغ گفته نشه این اواخر یه دلیل دیگه هم منو می‌کشوند اینجا. می‌گم می‌کشوند، چون دیگه کشش رو به دلایلی از دست داد. آره ... اون دخترِ پشتِ پیشخوان. ببین قشنگه ها، هر وقتم منو می‌بینه خیلی صمیمی برخورد می‌کنه ولی تهِ تهش، تلخه. چجوری بگم، مثلا اگه بخوام از تو مِنوی جلوم انتخاب کنم، اون آفوگاتوئه، سرد و تلخ و پرطمطراق. ولی تو چای نباتی. آخ که اگه یه روز اینو به خودت می‌گفتم، چه کیفی می‌کردی ...


داشتم می‌گفتم... از روز اولی که اومدم اینجا فقط ماسالا سفارش دادم. هر بار هم "آفو خانم" می‌پرسید ساده یا خامه‌ای ، می‌گفتم ساده. با خودم عهد کردم اگه یه روز اینو نپرسه، یعنی منو یادشه. ازونجا وارد فاز دوم میشم و هر وقت برم می‌گم "همون همیشگی لطفا" ... ولی خوب. هیچ وقت به اون مرحله نرسیدیم. ما هم بیخیال شدیم دیگه.

دو هفته پیش یه دختر پسر جوون میز منو اشغال کرده بودن. منم به ناچار نشستم میز سوم. موزیک گروه Abba داشت پخش می‌شد. پسره به دختره می‌گفت ، نرگس به خدا عاشقتم... آقا من یَک خنده‌ایم گرفته بود. نمیدونم چرا. دختره گفت اصلا میدونی عشق چیه. پسره باز گفت : بخدااا.

موزیک لعنتی هم می‌خوند :
The winner takes it all

این قد خندیدم که گریه کردم.