گفتنی ها کم نیست! من و تو کم بودیم .
تَپِش
به تپش ما یحصل از انقباض ماهیچه های قلبم ، گوش می دادم ؛ که همواره در من می دمید خونی را که به تو آغشته بود .
به اشک های ریخته از ناگفتنی های پس و پنهانم ،
گوش می دادم ، که همواره بوی بودنت را متذکر میشد .
به آخرین وداع بی مقدمه ات ، به هر چیزی که نگاهت را لمس کرده . به جزئیات و جزئیات و جزئیات .
راستش را بخواهی ، آنقدر به تو محتاج بودم که با چشمانم سرا پا تورا گوش می دادم .
کاش این پناهنده به خود را نگاه می داشتی . به آغوشت ، که وطن می پنداشتمش .
مطلبی دیگر از این انتشارات
Salvatore.
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک نامه از یک روح سرگردان
مطلبی دیگر از این انتشارات
اعتراف نامه