در آستانهٔ ناپدید شدنت

EHA
EHA


نمی‌دونم این کلمه‌ها بهت می‌رسن یا نه. نمی‌دونم اصلاً هنوز اون‌طرف در ایستاده‌ای، یا همین لحظه‌، پا گذاشتی به جایی که دیگه صداها نمی‌رسن. فقط اینو می‌دونم که چیزی از من، با تو رفت. چیزی که اسم نداشت… شاید خودم بودم.

تو رد شدی از لایه‌ای نازک بین بود و نبود. نه با در، نه با خداحافظی، نه حتی با بسته شدن چمدونی. رفتنت مثل بخار بود، مثل نوری که از دیوار می‌گذره، بی‌هیچ صدایی، اما تمام هوا رو از من گرفت.

من موندم و اون اتاقی که دیگه صدات توش نمی‌پیچه. فقط نور مانده، و رد پاهایی لرزان که انگار هیچ‌وقت مطمئن نبودن کجا باید برن.

می‌دونی؟
نرفتی که گم شی. گم شدی تا بری.
و این فرق داره…

کاش یه‌بار دیگه، فقط یه‌بار، برمی‌گشتی از لای اون شکاف نوری. نه برای موندن، فقط برای نگاه. نگاهِ آخر.

تو رفتی، ولی در باز موند. شاید هنوز امید دارم.
یا شاید فقط نمی‌تونم باور کنم که این بار، آخرین بار بود.

– کسی که هنوز منتظر نوره.


-2021/9/19