مبهم.. .. ..
سالهای دور از تو

به نام تو، که هنوز در صدای ویولنِ خاموشِ دریا مینوازی...
امشب، در میان امواجی که چون بغضهای فروخورده بر ساحل میکوبند، ایستادهام؛ تنهاییام دریا شده و من، چون سایهای محو، ویولنی را در آغوش گرفتهام که هر نتش آوای دلتنگی من است.
تو رفتهای، دورتر از افق، دورتر از شعرهای من. و این سالهای بیتو، مثل آب شور، تلخ و سوزندهاند.
نور تو در من مانده؛ مثل شبحی روشن در دل تاریکیِ زمان.
هر شب، با توامی در رویاها، در خاطرهها، در همان لحظهای که خندیدی و من عاشقِ آن صدا شدم.
بگو...
کجای این جهان، به صدای دلم گوش میدهی؟
کدام شهر، کدام کوچه، نام من را از زبانت شنیده؟
من هنوز همانم، همان که هر بامداد، بر شیشهی دلش نامت را مینویسد و هر شب، تا طلوع ماه، برایت آواز میخواند.
تو اگر روزی بازگردی، خواهی دید که چگونه سالها مرا خاکستری کردند، اما نوری که از تو در من جا مانده، خاموش نشده.
من این نامه را با هر نتِ دلم، به موجها سپردهام. شاید یک شب، جزر و مدِ مهربانی، آن را به آغوش دستان تو برساند...
تا آن لحظهی نامعلوم، با تمام عشق، کسی که هنوز دوستت دارد...
[نامه ای برای تو]
از طرف غریبه ای آشنا, 1378
ـ
مطلبی دیگر از این انتشارات
شرح پریشانی
مطلبی دیگر از این انتشارات
نباید میترسیدم!
مطلبی دیگر از این انتشارات
دلتنگی، گوشوارهای سُربی است!