ریاضی خواندهی ادبیات دوست
نامهای به دوست : گره قلبم ، باشه گرو قلبت
سلام خانم مدیر
میدانی از آن روز که دیدمت حالم خوب نیست . هوای تازهی بعد باران بود و دانشگاه خلوت . آمدی ، سلام داری و آنطرف تر نشستی . نمیدانم چند دقیقه ولی در دنیای من، مدتی طولانی آنجا نشستی، چند نگاه کوتاه ، لبخند و در نهایت با گفتن خداحافظ،دوباره رفتی.
همه اش همین بود . البته از بیرون. اما برای من قضیه فرق میکرد . توضیحش سخت است وقتی در یک روز آن حجم از احساسات مختلف را تجربه کنی . برای همین آنروز بعد رفتنت ساعت ها راه رفتم و فکر کردم . دویدم و فکر کردم اما هیچکدام کمکی نکرد . پس نشستم و این نامه را برایت نوشتم . نه! برای خودم نوشتم که شاید کمی ، و کاش فقط کمی آرام بگیرم .
آمدنت را از دور دیدم ولی به ندیدن گرفتم . سلام دادی و فقط جواب دادم .کنارم نشستی ، میتوانستم بیایم کنارت و به صدها بهانه سر حرف را باز کنم . صدایت را بشنوم و لبخند زدنت را از نزدیک ببینم . برای لحظهای از این دنیا جدا شوم اما فقط نشستم و کاری نکردم . تا وقتی که رفتی و فقط رفتنت را تماشا کردم .
کاری نکردم . حرکتی نزدم چون بهت قول داده بودم . قول داده بودم که فراموشت کنم. یادت میاد ؟ همون قول انگشت کوچیکه . گفتم میشه، گفتی نمیشه . گفتم یه راهی با هم پیدا میکنیم گفتی راهی نیست، پس الکی همدیگر رو بیشتر از این اذیت نکنیم . منم قول دادم بیشتر از این با خواستنت، با دوست داشتنت، اذیتت نکنم . پیام ندم بهت . نگاهت نکنم . حرف نزنم باهات. من برات همون همدانشگاهی باشم . تو برام همون خانم مدیر .
این حرفها حقیقت ندارد . دوست داشتم واقعی میبود ولی نیست .دروغ گفتم . از اون شاخدار ها . حتی خودمم نمیتونم این دروغ رو باور کنم . بخاطر قولم نبود . یادته گفتی فکر میکنی من آدم قوی هستم ؟ باید بگم اشتباه میکردی . نیستم . حداقل جلوی تو قوی نیستم . من میخواستم بیام باهات حرف بزنم . خدا میدونه که اون لحظه هیچ چیزی رو بیشتر از این نمیخواستم . به تمام چیزایی که میتونستم بهت بگم فکر کردم . ده بار اراده کردم پاشم از جام ولی نشد . نمیدونم این چه مرضیه که وقتی میبینمت دست و پام رو گم میکنم .انجام دادن سادهترین کارها، حرکات و حرفا برام سخت میشه . مغزم قفل میکنه . قلبم میکوبه و زبونم گیر میکنه . به نظرت من آدم بیعرضهای هستم ؟ بعداز این که رفتی فهمیدم هستم . تا حالا از خودم اینقدر ناامیدی نشده بودم . دیگه چه چیزی بیشتر از این میخواستم که کاری نکردم ؟ همیشه میخواستم فرصتش پیش بیاد که تنها ببینمت و بیام باهات حرف بزنم ولی نمیشد ولی حالا که خودت اومدی بودی و کنارم نشسته بودی ، مثل برگ چغندر فقط نگاه کردم .
من علی فیلم پیر پسرم . الان فهمیدم چرا ازش بدم میومد. میگن آدما وقت از کسی بدشون میاد که ویژگیهای منفی خودشونو توی اون ببینن .
من گیر کردم . چیزی در من گره خورده . گره ای که قلبم رو پیش تو گرو گذاشته . نمیتونم ازت بگذرم .
زندگی ما گرههای زیادی داره . امیدوارم همشون یه روز باز بشن بجز این یکی . این گره رو دوست دارم . بخشی از وجود منه برای همیشه .
..............................................................................................................................................
کاش راهی وجود داشت برای به تو رسیدن . آنوقت میدیدی که چطور تمام سختی ها و رنج ها را میتوانستم تحمل کنم و چه لذتی دارن اینگونه رنج و سختی . رنجی که بدانم پایانش رسیدن به توست و تو را داشتن . اما تو میگویی در زندگی ما دو نفر جادهای نیست که ما را به هم وصل کند . انگار ما دو خط موازی هستیم که قرار نیست به هم برسیم . میدانی من اما فکرمیکنم دو نفر اگر یکدیگر را بخواهند و برایش بجنگند و خالصانه به عشق خود اعتقاد داشته باشند آنگاه اراده آهنین آنها میتواند قوانین هندسه را هم عوض کند و ثابت کند که خط موازی هم میتوانند در نقطهای به یکدیگر برسند ، همانطور که افرادی اینکار را کردهاند .
.....................
توی اون کتابی که با هم خوندیم آلن بلاخره تونست کلوئه رو با هر سختی که بود فراموش کنه . من که خودم رو با آلن مقایسه میکردم فکر میکردم میتونم فراموشت کنم ولی حواسم نبود که تو مثل کلوئه نیستی . که من نه خاطر بد بودنت یا نخواستنت بلکه بخاطر شرایط باید ولت کنم و این دلیل قانع کنندهای برام نیست . منطقمم اینو نمیپذیره چه برسه به قلبم .
........................
تاوقتی احتمال دیدنت وجود داره هیچ شانسی برای فراموش کردنت ندارم. یه ترم ، یه ترم دیگه و اونوقت من میرم از این دانشگاه و از این شهر ، اونموقع شاید جبر جغرافیا کمکم کنه که کمکم به جای هر روز و هر ساعت و هر لحظه فکر کردن بهت ، فقط روزی یکبار یا ماهی یکبار یا سالی یکبار به یادت بیافتم .
.....
پن1: چطور میشه که همه رنگارا بهت میان ؟ روشن ، تیره . سفید ، سیاه .لباس فارس و بلوچی . چیکار کردی با سلیقه من ؟ نمیشه که رنگ مورد علاقه آدم هر روز با دیدنت عوض بشه که .
پن2: دوستی دارم که بهم میگفت این دوره، دوره خوبی برای عشق و عاشقی نیست . که الان فقط باید برای زنده موندن تلاش کرد و انسان ها دیگر چیزی از احساسات نمیفهمند . بنظرم چرند میگفت . مگر میشود سختی های زندگی را بدون عشق تحمل کرد ؟
دوست دیگری توصیه میکرد که چند وقتی پیگیرش نباش ، دخترها اینگونه بیشتر جذب میشوند . بنظرم آن هم مزخرف میگفت . اون تو رو نمیشناسه ، تو مثل بقیه نیستی .
پن: الان نزدیک ۲ صبحه و من بجای فکر کردن برای امتحان فردا دارم به تو فکر میکنم . دوباره کار خودتو کردی .
پن: شاید هیچوقت اینو برات نفرستم . ببینم دلم چی میگه . من برعکس تو، خیلی به حرف دلم گوش میدم .




مطلبی دیگر از این انتشارات
به چیزای خوب فکر کن!
مطلبی دیگر از این انتشارات
به تو که نمیخوانی
مطلبی دیگر از این انتشارات
بودنت!