تا اطلاع ثانوی (دوباره) نیستم. به محض اینکه برگردم جوابتون رو میدم✍
نامهای به یک دوستِ از دنیا، از دست و از یاد رفته
"پ" عزیز، حالت چطور است؟ آن بالا هوا خوب است؟ خوش میگذرد؟ امیدوارم که بگذرد. از آنجا که هستی همه چیز را میبینی؟ اگر نمیبینی بگذار برایت تعریف کنم. کمتر از ۵ ماه به سالگرد وفاتت ماندهاست. شرمنده که زودتر از اینها برایت چیزی تعریف نکردهام. مادرت در عرض این ۷ ماه به اندازه ۴۰ سال پیر شدهاست. دوریات برایش گران تمام شد. H را از روزی که از دنیا رفتی ندیدهام. خطش را هم که عوض کرده، نمیتوانم باهاش تماسی بگیرم. اما فکر کنم حالش خوب است(امیدوارم) چون با پدربزرگش که چاق سلامتی داریم علامت خطری به من نمیدهد.
نمیدانم تو از من خاطرهای داری یا نه اما من از تو چیزهای زیادی به خاطر دارم. یادم است که در سن ده سالگی با اینکه یک سال از من بزرگتر بودی اما قدت از من و کلا همه ما کوتاهتر بود و یک دوچرخه قرمز رنگ داشتی که حداقل ۲ برابر خودت بود. از قیافهات شیطنت میبارید. به جای اینکه به دنبال پسرها بروی و فوتبال بازی کنی با ما مینشستی و بازی میکردی. چه روزهای خوبی بود، نه؟ بعدها در حوالی زمانی که من کلاس هشتم یا نهم بودم تو یکهو قد کشیدی و از بچه غول تبدیل به یک نره غول شدی.
نمیدانم یادت است یا نه اما با "ش" گلهای بنفش رنگِ خودروی پارک را هنگامی که هنوز غنچه بودند میکَندیم و میخوردیم و میگفتیم مزه پنیر میدهد. چند وقت پیش دوباره امتحانشان کردم. نمیدانم چشاییام ضعیفتر شده یا قوه تخیلم که دیگر آن طعم پنیر را حس نمیکنم. از بوتههای زرشکی رنگ(همانهایی که مزهشان ترش بود) هم برگ میکَندیم و روی دیوارها یادگاری میکشیدیم. واقعا عجب نسل تباهی بودیم چرا هر چیزی میدیدیم میکَندیم و میخوردیم؟؟
البته ته پارک یک بوته توت وحشی بود که آن یکی واقعا خوردنی بود و فقط من جایش را بلد بودم. هر دفعه برایتان میآوردم تا چند روز دستهایم قرمز بود.
یادم است از این دستگاه آبپاشها که میچرخند و میچرخند و همه جا را آبیاری میکنند میگذاشتند و ما عاشق این بودیم که یک جوری از کنار اینها رد شویم که خیس نشویم. یادش بخیر یک بار که با بچهها مسابقه دوچرخهسواری گذاشته بودیم من به شلنگ یکی از اینها گیر کردم و افتادم و تو تنها کسی بودی که ایستادی و به من کمک کردی و رفتی از خانهتان چسب زخم آوردی. بابت آن روز واقعا ممنونم.
حالا که خاطراتم تمام شد میرسیم به این موضوع که چرا؟ چرا این کار را با ما که دوستانت بودیم و با خانوادهات که انقدر دوستت داشتند کردی؟ همیشه آدم توداری بودی، از همان روزی که شناختمت که شاید ۸ ۹ سالت بیشتر نبود اما واقعا هیچکسی نبود که به او بگویی مشکلت چیست؟ من هنوز بعد ۷ ماه نمیدانم چه شده و این من را عذاب میدهد. شاید روزی که دوباره ببینمت ازت پرسیدم که چه باعث شد همه اینها را به جان بخری؟
میدانی من چطور فهمیدم که دیگر بین ما نیستی؟ مادرم یک روز از پیادهروی عصرانهاش برگشت و گفت که در خانه شما فردی فوت شدهاست. در همان لحظه از مادرم پرسیدم که "پ" که نبود؟ و مادرم گفت که نفهمیدهاست که چه کسی بوده چون برای اینکه مادرم ببیند چه خبر است زیادی شلوغ بودهاست. فردای آن روز یک بنر بزرگ جلوی در خانهتان زدند که" پ.ک" جوان ناکام. مراسم عزا مورخ فلان و من آن روز گریستم.
به من گفتند که تو اتفاقی اوردوز کردهای. اما من باورشان نکردم. مادر تو پرستار بود روی چه دقیقا "اتفاقی" اوردوز کردی؟ بروند اتفاق را بگذارند دم کوزه آبش را بخورند. ببخشید که مراسم ختمت شرکت نکردم. نمیدانستم باید بیایم و چه بگویم و چه کار کنم. کاری از دستم برنمیآمد جز گریه و آن مجلس هم یک گریان بیشتر نیاز نداشت. امیدوارم مرا از این بابت ببخشی.
آیا در لحظات آخرت تنها بودی؟ ترسیده بودی؟ به چه فکر میکردی؟ به سوی خدا برگشتی؟ پشیمان شدی شاید از کاری که شروعش کردی؟ از ترک جهان غمگین بودی یا شاد؟ حس رهایی داشتی؟ اینها را هم شاید هیچوقت تا زمانی که لحظه رفتن من سر برسد نفهمم.
اما امیدوارم در آن بالا زندگیات خوب و عالی باشد چون پسرکی که آن روز به سمت خانهشان دوید تا برایم چسب زخم بیاورد لیاقت چنین مرگی نداشت ولی لایق خوشبختی و شادکامی است.
روحت شاد و یادت در دلم گرامی است.

شنبه ۲/۱۹ ساعت ۱:۲۳ صبح
مطلبی دیگر از این انتشارات
برسد به دست اون بالایی
مطلبی دیگر از این انتشارات
کوه مشترک، درد مشترک، به بهانه تولدت
مطلبی دیگر از این انتشارات
انتهای کوچه ، جایی که پروانه ها برای چشمانت غزل میسرایند ¹