نامه به سقراط

Γεια σου Σωκράτη

Είμαι ο Μεχρτάς

Αυτό είναι το Ιράν και είμαστε στο δικαστήριο.

 

سقراط جان!

دفاعیه تو را چند بار خواندم. درست است که ملتوس و آنیتوس و لیکون تو را به محکمه کشانیدند، ولی زمانیکه آپولوژی را می خواندم، بیش ازینکه از آنها ناراحت باشم، از افلاطون رنجیدم.

حرف اول را آخر زد. انگار در کشور من بر درب جاهایی مثل بیمارستان ها و رستوران ها و ... می نویسند: ورود حیوانات خانگی ممنوع؛ ورود افراد سیگاری ممنوع؛ ورود... ممنوع.

و غربال اندیشه، گویا جام شوکران توست.

این میان شاگردت بیرحمانه روی درب ورودی نوشته: ورود اوباش ممنوع!...

و چنانچه وارد شوید، درب پشت سرت قفل خواهد شد و دانش و خرد و اندیشه را باید با شرافت ممزوج کنید و فرجامتان جام شوکران است.

فلسفه افلاطون
فلسفه افلاطون

سقراط نازنین!

ما نیز در تاریخ ایران، عرفان سهمگین و صحوگینی داریم که مثنوی معنوی از پرشورترین متون آن است. البته پیش تو باید دیالکتیکی صحبت کنم؛ اما تو کجا و مهرتاش کجا؟! همینقدر که قلم فرسایی می کنم و می نویسم، 2 بطری بزرگ آب نوشیدم. به قول شما جام!

از سخن اصلی دور نشوم که شرمندگی ام صدچندان بشود؛

مولانا در میانه درس های مثنوی مانند روایت افلاطون و شیوه زندگانی تو می گوید:

تو مکن تهدیدم از کشتن که من

تشنه زارم به خون خویشتن

گر بریزد خونِ من آن دوست ­رو

پایکوبان جان برافشانم بر او

اما قبول کن شاگرد بی نظیر تو، همان اول گذاشت در کاسه ما! خیالی نیست. جانش قرین آرامش باشد.

عجیب است که دستمریزاد می گویم؟ لااقل او مثل مولانا دلبری نکرد و شیوه عاشق کُشی و شهر آشوبی را کنار گذاشت.

راستی سقراط ! مولانا را کجا دیدی؟ می دانم همدیگر را خوب میشناسید، اما دوست داشتم بر سر میز شام تان مرا هم راه می دادید. باور کن دست پخت من بد نیست. ماکارونی و مرغ زعفرانی و عدسی و سوپ های خوبی می پزم. ولی برنج آبکش نکردم. کته با ته دیگ سیب زمینی که ترد ترد باشد، امتحان نکردی؟

راستش مولانا هم هنوز دست پختم را نخورده.

با اینکه هنوز دلخورم ، ولی افلاطون هم با خودت بیاور. بلخره او بود که ما را باهم آشنا کرد. شاید تو یا مولانا آشتی مان دادید.

امیدوارم پاسخ سوالم را روزی بیابم که چرا ملتوس های تاریخ هی تکرار می شوند؟

بله! درست می گویی! هزاران ملتوس آمدند و رفتند و حتا نام آنها به یاد بشر نیست؛ اما سقراط ها و افلاطون ها و حلاج ها و گاندی ها و لخوالساها و بابی سانزها و... و... وچه عاشقان و معشوقانی تا قیامت جاودانند.

راستی طنز جالبی در شهرمان هست: رستوران بابی سانز!

لابد می پرسی طنزش کجاست؟ خب بابی سانز به دلیل اعتصاب غذا در زندان فوت شد ؛ و ما امروز رستورانی به نام بابی سانز داریم!!!

انگار کن ما دیوانه خانه سقراط داشته باشیم!

البته این خیلی هم طنز نیست.شاید اگر امروز هم بودی، باز هم سر و کارت با جام شوکران بود.

اگر 18 سال پیش بود، تو و کریتون را به باد کتک می گرفتم. که چرا فرار نکردی؟!

اما امروز در مقابل تو و رفیق ات کرنش می کنم. همه واقفیم که پای معنا ماندن، پای عشق ماندن، پای حقیقت ماندن هزینه بالایی دارد.

امیدوارم از از کنجکاوی زیاد من نرنجی سقراط عزیزم!

اما خیلی دوست دارم عاشقانه های تو را بشنوم یا بخوانم. خب شعرهای عاشقانه سقراط خواندن دارد. دیوار نوشته های زندان ات! بابت صمیمیت زیادم ببخش. اما سوفیسط و معلم و هنرمند و عاشق پیشه و شاعر این روزها کمیاب است. شاید هست و موهبت دیدنش نصیبم نشده است.

دهن لقی نکنم، اما این روزها برخی راز اراده تو را می دانند.

خیلی ها می دانند ولی دهان مهرتاش و نخود آنچنان سنخیت ندارند.

روزی که گفتی

-        آتنیان! نمی دانم سخنان شاکیان چه اثری داشت؟ اما چنان شیفته گفتار دلنشین آنان شدم که نزدیک بود فراموش کنم سخن­شان درباره من است.

اما دروغ می گویند؛ مثلن آنجا که گفتند: بهوش باشید تا سخنوری سقراط شما را نفریبد! حال آنکه اگر من لب به سخن بگشایم، خواهید دید که عرضه هیچ سخنوری نخواهم داشت. اکنون هم از شما می خواهم تنها به این توجه کنید که وظیفه قاضی تمییز حق از باطل است و وظیفه سخنگو راستگویی.

و آخر کار آتنیان رأی به قتل تو دادند. اما آنها نمی دانستند تو با خداوندگار خرد آتنا عشق بازی می کردی نه به خوشایند آتنیان.

به لطف امثال تو، مدتهاست تصمیم زندگی را در این شعری نوشتم و و گاهی به خود سیلی می زنم که...

باید به پای مردم عاشق بایستم

روزی به رقص آوری ام، گرچه نیستم

چون بی صفت ز شرم تماشا بمرده‌ام

تهمت زدند بر جسد من که زیستم

با داغ غصه‌ وطنم گریه شد غرور

میهن بهشت، گرچه در آتش بایستم

پیداست از گلاب سرشکم که همچو گل

چون مرده خنده کردم و هر دم گریستم

هرگز ندید آینه این هیچ بودنم...

زیرا که اصل و عکس تویی، من که نیستم

سقراط نازنینم حرف های زیادی ماند. راستی سلام و درود دوست تازه ام " گنجشک" را به تو می رسانم. گنجشک از ما خواست برای کسی نامه بنویسیم و او را منشن کنیم.

سقراط جان شارژ گوشی ام 3% شده. دفعه بعد قول قول قول می دهم با گوشی شارژ شده برایت بنویسم.

چشم! راجع به ماکارونی و بطری و منشن و گوشی و شارژ هم برایت می نویسم.

اگر سراغ عاشقانه هایت رفتی، به دمتر و پرسفن هم سلام مخصوص ما را برسان.

تا بعد