واگویههای یک وسواس🧠🐛
نامهها به گودو
تو از همهجا شروع میشوی؛ از جلد یک کتاب، از سمفونی یک موسیقی کلاسیک، از پردهی اوّل یک تئاتر، از مقدمهی یک فیلم، از بیت اوّل یک غزل، از "میو"ی گربهها و از طلوع آفتاب هرروز. آفتاب را دوست دارم، زیر آسمان همیشه گرفتهی آن شهر غریب و بهخاطر پیراهنت روی طناب و باران را اگر که بر چترِ آبی تو میبارد و چون تو نماز خواندهای، خداپرست شدهام.
برایم همیشه و بهخصوص این روزها که نبودنت را دشوار و جانکاه میدانم، تمام واژهها قبل از هرچیز، معنای تو را میدهند؛ تو را تصویر میکنند؛ تو را رنگآمیزی میکنند. ادبیات این کشور هرچقدر هم غنی باشد از توصیف عضلات درشت بازوانت که تمام دنیای مرا در آغوش میکشد، ناتوان است. ای که دستانت، جغرافیای عاطفهها.
بوی تو را میدهند تمامِ شکوفههای ریزِ گیلاسها و رنگِ لباس تو را همیشه بهتن دارند. مهربانی، آنقدر که سایهی درختی که لحظهای زیر آن نشستهای دلش برایت تنگ میشود، چه برسد به دلِ نازکِ من.
شبهای بسیاریست که کوچهها و خیابانها بوی خون میدهد. همه را توی کوچهها کشتهاند. چندین و چند شبانهروز است که اینترنت بهطور کامل و سراسری قطع شده و حتی یک تکست ساده هم فرستاده نمیشود. آنتنها ضعیف است و صداها لرزان؛ مانند دلِ مادرانی که نگران جگرگوشههاشان، در این روزهای پرالتهاب است. از همهجا بیخبرم. نمیدانم بر ما چه میگذرد. تلویزیون روشن است. از "ایران" میگوید. اما من هرچیزی را درست ندانم، این را خوب میدانم که ایران ما اینگونه نیست. چقدر فاصلهست بین ما مردم و کشورمان. ریختهاند پشتبام مردم و دیشهای ماهواره را جمع میکنند. چقدر به بابا گفتم که تو که اینهمه عاشق فیلم و سریال هستی و حتی حوصلهات از خیلیهاشان سر میرود، چرا یک دیش و رسیور نمیگیری و ماهوارهای با پانصد کانال نصب نمیکنی که حداقل هم به تو خیری برسد و هم به ما. خستهام کردی بس که کنترل را از دستم گرفتی و گفتی که از این کانال نباید تکان بخورد. هروقت هم که کانالی جابهجا میکردند، فقط از چشم من میدیدی. انگار من دل ندارم که نود دقیقه فوتبال ببینم. مگر اینجا فقط قلمروی توست. اینجا حس غربت دارم؛ در جایی که با نغمههای جانسوز مادرانش، در گهواره آرام خوابیدهام! اینجا غربتزدهام و هرشب، حس مهاجری را دارم که اکنون ساکن کمپ پناهجویی سرد و نمناک و ناامن در دل بیابانی بیآب و علف است و هر سکوت و آرامشِ فضا، خبر از خوف و خطر میدهد.
از مردم شهر شنیدهام که همکلاسی دوران کودکیام، بازداشت شده و از محل نگهداری آن خبری نیست. از برادرش برایم گفتهاند پس از پرسوجو از مأمورها شنیده: «برو پونزده روز دیگه بیا. یا دنبال زندانش میگردی، یا جسدشو تحویل میگیری!» خشک و مومیایی شدم. پلکهام سریع بازوبسته میشد. نگران بودم و خاطراتش جلوی چشمانم وحشیانه و رها میرقصید.
امروز، یعنی سهشنبه،۱۳ ژانویه، ۲۳دی ماه، وقتی که از جلوی مراسم ختم جوانی ۳۲ ساله که بر اثر شلیک مستقیم گلوله و اصابت آن به سرش، جان باخته بود و با پرداخت حق تیر به مبلغ هفتصد میلیون تومان، جسدش را بالاخره تحویل داده بودند، میگذشتم. فکر کن بچهات را بکشند و برای تحویل گرفتنش با بیصفتی و تبهکاری ازت پول بِکنند! این را در کدام صفحه از صفحههای تاریک این میهن، جایش دهیم؟ در میان مراسم، ابوالفضل، برادر موسی، همکلاسی دوران بچگیام، را دیدم و از او حال رفیق دیرینهام را جویا شدم. او با تلخند و عضلات صورتی که یکهو پس از شنیدن سوالم، منقبض شد، بدون آنکه به صورتم نگاه کند، گفت که برادرش در زندان سبزوار، زندانیست و مفقود نشده. نفس عمیقی کشیدم. هم خوشحال بودم که مفقود نشده و هم ناراحت بودم که در بند است. این بچه از همان اوّل هم از این زندگی، خیری ندید. پدرش را در تصادف ازدست داد و مادرش با مرد دیگری ازدواج کرد و دو پسرش را به مادربزرگشان سپرد. هر دو در تهران کار میکردند و با مادربزرگ سالخوردهشان، روزگار میگذراندند. حالا با کدام اموالِ نداشته، وثیقه بگذارند و دوست مرا از زندان بیرون بیاورند؟!
اخبار تلخ بس است. محمدرضا را که یادت هست. همان دوستی که در یک قنّادی در تهران، منطقهی ولنجک، کار میکند. بعد از اینکه ماشینش را با شتابزدگی خرید، به خواستگاری دختری بهنام فاطمه، از اهالی شهر سلطانآباد رفته و برای دوّمینبار موفق شده که رضایت خانوادهی دوستدخترش را جلب کند. اوّلبار بهدلیل درس دخترشان با این وصلت مخالف بودند اما با پافشاری زیاد، بالاخره اوکی را دادند. جالب است که محمدرضا از غلامرضا، برادر ارزشیاش، کوچکتر است اما با دستپاچگی زودتر از او اقدام به ازدواج کرده و جالبتر از آن که خانوادهی آنها بسیار در اینجور موارد وسواس و دخالتهای خالهزنکواری دارند، راضی شدهاند که پابهپای پسر کوچکشان که حالا خود را منادی "مرد زندگی" میداند و به ما (دوستان و اطرافیان) نگاه از بالابهپایین دارد، قدم بردارند. چه غلطها! انگار همه باید با متر او متراژ شوند!
نهتنها دلم، بلکه تمام سلولبهسلول من دلتنگ توست. ذهن هرزهام که همیشه مثل اسبی که وحشی شده و افسارپارهکرده بهاینطرف و آنطرف میدوید و هیچجا قرار نداشت؛ این مدّت روی فکر تو مداوم جا خشک کرده بود.
نانواییمان این روزها خیلی شلوغ است. سروصدا و غرغُرهای عجوزهها و نفهمیِ این دهاتیهای فلکزده، عصبی و منزجرم میکند. دوست دارم خرخرهشان را بِجَوم. حالم از افکارِ فاسد و بوگندویِ تکتکشان بههم میخورد. از شنیدن اظهار فضلهاشان، حالت تهوع میگیرم. به جهلشان ریشخند و به سادگیشان خندههای خفیف زیرپوستی میزنم و خیلی هم خودخوری میکنم.
تو، زمینهی شببیداریهایم هستی، گرچه هیچکس نمیداند اما در همهی حرفها و نوشتههایم، پنهانت کردهام؛ زیباترین ممنوعه! باشکوهترین شبزندهداریام نزدیک به هفت ساعت ادامه داشت. نه که نماز و دعا بخوانم، نه. آنوقت بود که با تو از ساعت ۱۲ نصفشب تا ۶ صبح که خروس همسایه شروع به خواندن کرد با تو حرف میزدم. آخ، چه شب زیبایی بود آن شب. به یاد داری؟ چقدر دلتنگش میشوم. چقدر دوست دارم دوباره لحظهبهلحظهاش را مجدد لمس کنم. آرزو داشتم آن شب که با شراب تو مست شدم، میمُردم. زیباترین شب عمر کوتاهم بود. تکرار نمیشود، همان یکبار است. چیزهای فاخر ماندگار، فقط یکبار تکرار میشوند. درست مثل تو. و این را میدانم که تو عادت نداری چیزی را در ارتباطهایت بهطور ادامهدار نهادینه کنی. میشناسمت. دانه به دانه تارهای روح لطیفت را شمردهام. دلم میخواست نهتنها به بدنت، بلکه به انسانی دست مییافتم که درون تو زندگی میکند. آیا تو به اندازهی من که تو را میپرستم و دوستت دارم، دوستم میداری؟ پهلوی خودم میگویم که من هیچکس را هیچوقت مثل خودت در زندگیام نمیتوانم دوست بدارم. باید آن دختری که میخواهد عشقش را در سینهام جا بدهد خیلی تلاش کند و حسادت بورزد. بیچاره آن دخترها!
تمام لطافت و احساسهای درونم را نثارت کردهام. آیا تو نیز مرا از محبت بینیاز ساختی؟ من به اصلاح جمله اهمیت میدهم و هیچ ویرایشی جز ویرایش "عزیزم" به "عزیزترینم" تو، خطاب به من، مرا جادو نکرد. متوجهای دارم از چه صحبت میکنم؟ هیچ حس ارزشمندیای که خیلیها نثارم میکنند به یک ویرایش تکست تو نمیرسد؛ ای قشنگترین ویراستار. منبع معرفتی من هستی میدانی که. خودت هم خوب نمیدانی که چقدر سلولی به من رخنه کردهای. خودت هم نمیدانی که در من چه جنبشی راه انداختهای که دیر نیست انقلابی بزرگ را رقم بزند. تمام صدآفرینهای دوران مدرسهام به کنار، نمیدانی تشویق کوچکت ،جایزه اسکار و نوبل است برای من؛ و وقتی برایم کف میزنی، خیال میکنم تمام مردم زمین، ایستاده برای من دست میزنند. خودت هم نمیدانی که با من چه کردی. زن افسونگر زندگیام که مرا با گفتههایش و چین و خطوط صورتش جادو میکند و اما خندههایش... انگار هزار زن در یک بدن است. همزمان شکننده و قوی، شیرین و سرکش و طوفانی و آرام. و قهقههایت، تنها چیزی که میتواند در عینحال که نجاتم دهد، ویرانم کند. زنی که دوست دارم تمام زمین را با او قدم بزنم. نفسهایش را بشمارم و جفتک بزنم به وسط حرفهایش، همهچیز را بگویم. این چه سوالیست؟ معلوم است که باید همهچیز را برای تو تعریف کنم، چرا ندارد. پس من این حرفها را به کی بگویم؟ به مردمی که زبان مرا نمیفهمند! من، پسر مظلوم و سربهزیر روستا فقط برای تو حرف دارم.
دلم گرفته است و تو بیشتر از همه مسئول منی و چشمان زیبایی که از درون به من مینگرد. دلم گرفته است و پیش خودم میپرسم آیا تو هم به قدر من دلتنگی؟ آیا دلت خواست که صدایم را بشنوی؟ من با سؤالهایی که جوابش را میدانستم اما دلم میخواست از زبان تو گفته شود، غمگین بودم، مثل کودکی که یتیم شده. من دلتنگ آن شبم. آن شب را که با گیجی و گنگی دلپذیری گذراندم. هیچ ندانستم. بیآنکه از من خواسته باشی، بیآنکه قلم خوبی داشته باشم برای تو، از نوشتههایم میخواندم و بیآنکه بدانم برای چه زده بودم زیر گریه...
دامون؛ نامهها به گودو
دیماه تا بهمن ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهی چهارم
مطلبی دیگر از این انتشارات
روزهایِانتظار☁️🕊️
مطلبی دیگر از این انتشارات
عشق واهی ..