"سر ممکنه که اشتباه کنه اما خون هرگز"
و مردی که خیالش سهم من بود.
این چند روز به من خیلی سخت گذشت. مینویسم که نخوانی. (هرچند اصلا نمیدانم که آنجایی که تو هستی این دامنه برایت متصل میشود یا نه) البته این چند روز برای من از خیلی وقت پیش شروع شد، از آنجایی که میترسم اشاره مستقیم هم این متن را به انبار خاک خورده مطالب تایید نشده ببرد مینویسم از حدود صد روز پیش، شاید کمی بیشتر. در واقع اگر بخواهم کاملا صادق باشم زندگی کلا به من سخت میگذرد، نمیدانم دقیقا چطور آغاز شد اما یک روز به خودم آمدم و دیدم که در این دنیا تنها افتادهام، من، ذهنم و اپیزودهای افسردگی بلند و کوتاه. دوستی داشتیم که میگفت "این روزها به افسردههای آماتور خیلی بدتر میگذرد، خوب است که ماها دستکم تجربه داریم". حالا که بیشتر به آن فکر میکنم میبینم که تجربه این نوسانات خلقی، اینکه یک روز از خواب بیدار شوی و با یک فکر تمام جهانت زیر سیلآب غرق شود بیشتر از آنکه مرا تبدیل به موجودی نژند، پریشان و بیمار کند به من یاد داده است که در پی هر تاریکی نور میآید، که در پی هر ناامیدی امید است، که اگر زنده بمانی و خودت را سفت نگه داری طوفان هم به انتها میرسد و دوباره سبز میشوی. یاد به سههی در کتاب «میخوام بمیرم ولی هوس دوکبوکی کردهام» میافتم که گفته بود "نمیتونم قول بدم که قراره بهتر بشم، ولی میتونم اطمینان داشته باشم که اگه زنده بمونم روزهای شادی رو هم خواهم داشت"، حالا من هم یاد گرفتهام که در هر معضلی، چه بخواهد درگیری درونی بین هورمونها و ستیز افکار باشد و چه فرود آمدن آتش بر سر و سامانمان؛ اگر زنده بمانم و زندگی را با چنگ و دندان بگیرم بالآخره اوضاع بهتر میشود. اگر هم در این بین اتفاقی افتاد، موشکی بر سرم آمد یا هنگام خندیدن آدامس در گلویم پرید و نفسم بند آمد؛ خب دیگر اشکالی ندارد. دست سرنوشت بوده.

دوست مادرم ناظر به متنهایی که این روزها به زور و سختی در تلگرام منتشر کردهام در تماسی به او گفته بود که "بچهها وقتی میرن دانشگاه خیلی جوشی میشن". میخواستم فریاد بزنم و دعوا راه بیاندازم که نه! این نامش جوشی بودن نیست! اعتراض به ناعدالتی و ظلم است، اعتراض به سلب حق برای زندگی. اما محبوب من، مگر نه که دنیا همیشه با من نامهربان بوده است؟ اگر چیزی در دنیا به نام عدالت وجود داشت من با قلبی بیمار متولد نمیشدم، در کلاس دوم ابتدایی بچهها برگه امتحانم را زیر پا لگد نمیکردند، پاکن موردعلاقه و عزیزدردانهام را گم نمیکردم، در کلاس ژیمناستیک به من نمیگفتند زیادی تپلم و نمیتوانند ثبتنامم کنند، کلاس ششم مدرسهام را به اجبار عوض نمیکردم که ببینم قلدر و زورگویی که کلاس دوم برگهام را زیر با له کرد هم با من به همان مدرسه آمده و حالا باید همسرویسی هم بشویم، در مسابقات شطرنج سه سال متولی چهارم نمیشدم که مدالی گیرم نیاید، در راهنمایی خلق و خوی جامعهگریز پیدا نمیکردم، بدترین کلاس موسسه که کسی طاقت تحملشان را نداشت به من نمیافتاد، عضو تیم ملی اقتصاد میشدم، قبل از امتحانات نهاییام سنگ کلیه بیچارهام نمیکرد، میتوانستم با مدرسه اردو بروم (وای که چقدر به دلم مانده) آن کلمه نیم نمرهای را در امتحان تاریخ نهایی به یاد میآوردم و در امتحان عربی عددها را اشتباه وارد نمیکردم، تاپیک در همین ایران خودمان برگزار میشد، حسابداری یکام را چنین نمره بدی نمیآوردم، و هزاران مورد دیگر که کمی شخصیتر هستند و شاید اگر درخواست کنی برایت شرح خواهم داد. جهان در هیچ کدام از این موارد با من مهربان نبوده، اتفاقات این روزها هم فقط یکی از بینهایت. اینکه جهان چرا انقدر ناعادلانهاست را نه من و نه تو نمیتوانیم پاسخ دهیم؛ جوابش پیش خداست و باید یادمان باشد که بعدا از او بپرسیم.

اما چیزی (و یا شاید توهمی) که من این روزها بیشتر از هر چیزی به آن چنگ میزنم این است که جهان ذهن، یعنی عینکی که با آن جهان را میبینی و لمس میکنی را خودت میسازی (حتی برای اثبات آن حدود 21 ساعت دوره دیدهام)، پشت میزم مینشینم و چشمانم را میبندم، خوب میدانم که ذهن انسان توان درک همه اتفاقات جهان را ندارد، که اصلا برای چنین چیزی تکامل نیافته. پس چشمانم را میبندم و با خودم تکرار میکنم که همه ما انسانیم. ذهن همه ما مثل هم کار میکند. امکان ندارد که این همه آدم در واقع بخواهند مرا تکهتکه کنند (افسردگی خیالات خیلی بدی به سر آدم میاندازد و این تکهتکه شدن به معنای واقعی کلمه تنها یکی از کمعمقترین آنهاست)، امکان ندارد که کسی زندگیای که من از سر گذراندم را بداند و بازهم رای بدهد که باید این قلب بینوای عاشق را از سینهام دربیاورند، امکان ندارد که مردم آگاهانه بخواهند چنین رنجی را بر من تحمیل کننده. بله، بارها به چشم دیدهام که چطور آدمهایی مثل من مورد چنان ظلم و تاریکی قرار گرفتند که از تصور آن هم رعشه بر تنم میاندازد، اما اینها همه اتفاق بودهاند. مثل وقتی که لیوان قهوه را روی میز میگذاری و ناگهان چپه شده، میشکند و فرش سفید را در خود غرق میکند. همهاش همین است. یا من دوست دارم که اینطور فکر کنم. اتفاقات زیادی در دنیا میافتد، اینکه چنین جغرافیا و زمانهای نسیب ما شده هم یکی از آنهاست. شاید در زندگی قبلیمان گناه بزرگی مرتکب شدهایم و این هم مجازات آن است. امان از جهانبینی این بوداییها.
این روزها آرامترم، تلاش میکنم که باشم. و تو، تویی که احتمالا خیال من از سرت هم رد نمیشود، تویی که احتمالا جز نام و چند خردهچیز کوچک و پرت از تو نمیدانم، تویی که انقدر از من دوری که شاید اگر حتی تمام عمرم را بدوم هم نمیتوانم از نزدیک ببینمت (چه برسد به اینکه بخواهم طبق قولمان برای تولدت تاکو مهمانت کنم)، این روزها شدی اسباببازی ذهنم. طعمهای که بر سر قلاب میبندم تا بتوانم فکرهای خوب را گول بزنم تا به سمتم بیایند. من و تو بهم شبیهیم، شاید هم نباشیم و من دوست دارم اینطور فکر کنم، اما گمان میکنم که بیشتر از آنچه که به نظر میآید شبیه باشیم (چند سوال خیلی خیلی شخصی دارم که اگر بعدا بپرسم و جواب دهی میتوانم تابع شباهتمان را مدل کنم!). و تو تمام چیزی را داری که من در آرزوهایم نقاشیشان میکنم؛ در واقع گمان میکنم که از اینجا به بعد را دارم خرعبلات بهم میبافم، که احتمالا باید چینش کلماتم را تغییر دهم.

خب، داشتم درباره تو میگفتم. به همین افاقه میکنم که وجود تو در دایره آدمهایی که میشناسم چیز عجیبی است (راستش را بخواهی از نوشتن این جملات احساس استیصال و بیچارگی میکنم، احساس میکنم شخصیت دختر فرعی کیدراما هستم که میخواهد هر طوری شده و با سر و دست شکستن دل شخصیت پسر اصلی را ببرد) انگار پلی هستی که خیالم را به واقع متصل میکند. که به من میگوید چیز واقعیای در دل رویاهایم وجود دارد و آنقدرها هم که شاید این روزها به نظر برسد از من دور نیستند. به این فکر میکنم که دنیا هنوز هم پر از شگفتیاست، پر از اتفاقاتی که نمیتوانم تصورشان کنم، اینکه روزی جهان حداقل کمی بیشتر به کام من میگردد، یک روز صدای زوزه کشیدن بچههای همسایهها از حیاط نمیاید، من شغلی دارم که برخلاف تمام کارهای پارهوقتم تا به امروز به من احساس ارزشمندی میدهد، جایی زندگی میکنم که دریا دارد، بالاخره نوشیدنیهای موردعلاقهام را پیدا میکنم و میتوانم نظارهگر جهانی باشم که در آن صلح و نوعدوستی بیشتر از الآن حاضر هستند.
و خب تو کجای این ماجرایی؟ دلم میخواهد رویم بشود با تو صحبت کنم، که بحثهای مشترکی داشته باشیم و دربارهاشان حرف بزنیم، به هم چیز میز یاد دهیم، دلم نمیخواهد بابت اینکه از تو سوالی میپرسم گمان کنم که دارم وقتت را تلف میکنم و اینکه در پس سرم بدانم که برایم دل نمیسوزانی. من مداوم و هر روز، چه در جنگ با روان مستاصلی که در گوشم زمزمه میکند که مهم نیست چقدر تلاش کنم، هرگز حتی قدمی نزدیک نخواهم شد و چه در جنگ با تمام عوامل بیرونی که حتی پیدا کردن معنای یک واژه را سخت کردهاند از جان و دل و پوست و گوشت و استخوانم، از اشک و فریادم، از عطوفت و خشمم، از همه و همه مایه میگذارم؛ مایه میگذارم تا شاید اپسیلونی (کوچکترین واحد شمارش در ریاضیات) از این فاصله کم کنم و این کار عشق کلهخر است که باعث میشود گمان کنی که شاید تغییر، با تمام محو و دور و سرد و خاموش بودنش، میتواند میسر باشد.

مطلبی دیگر از این انتشارات
برای تو که نمیخوانی
مطلبی دیگر از این انتشارات
غزل ترانه شد
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای برای تو....