نوشتن رو چون آرامگاهی میبینم و روح خسته در این مکان آرام میگیرد، نوشته هایم گاهی موزون و گاهی تراوش های ذهنی هستند...
دو هفته دیرتر

زنگ در که می خورد یواشکی پرده را کنار می دهد و می بیند که پستچی پشت در است و یک نامه در دستش است.پله ها را سریع پایین میرود گویا خود مهدی آمده است و پشت در است.
نامه را از پستچی می گیرد و همانطور که از پله ها بالا میرود پاکت را پاره کرده و یک کاغذ می بیند که از وسط تا شده و دورش سوخته است.
سلام بر روان زندگی من
چشمان سفالینت را هر شب در کوره ی عشق بگذار تا محکم و محکم تر شوند که مبادا فردا در فراق من ترک بردارند.
نگذار فشنگ های جنگی روزگار بر قلب سلیم تو اثر کنند.
بر زیبایی روحیه ی لطیفت قسم میخورم که روشنگر روز های من هستی و شنونده ی حرف هایی که دارم. چنین زیبا صفتی را در معشوقی جز تو نمیتوانم ببینم.
زمانی که نامه به دست تو می رسد شاید دو هفته گذشته است.
تقصیر پستچی نیست او تنبلی نکرده است.
من فراموشکاری کرده ام و دیر نامه فرستاده ام.
برایمان دعا کن فردا روز سختی در پیش داریم.
البته اکنون دو هفته از آن روز سخت می گذرد…
مطلبی دیگر از این انتشارات
Pan pal
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه به یک دوست
مطلبی دیگر از این انتشارات
بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد