تخت شماره صفر: جایی که خدا هم نگاهش را می‌دزدد

دوباره بوی گند بتادین و سیگار بهمنِ جراح، دماغتو میسوزونه.... صدای جیرجیرِ چرخ‌های یه برانکارد که انگار داره روی استخون‌های خرد شده راه میره، مغزتو چنگ میزنه. یه بیمارستان کثیف ته یه بن‌بست که لابه‌لای خیابونای شهرِ، یه جایی که حتی خود خداام میترسه بهش نگاه کنه.

روی تختِ شماره صفر، یه پیرزن افتاده. یه تیکه گوشتِ کهنه و چروکیده که نُهصد ساله داره نقشِ یه منبع غذای بیولوژیک رو بازی می‌کنه. لوله‌های پلاستیکی زرد شده از دماغ و دهنش رفتن تو، تا اون تو، یه چیزی رو زنده نگه دارن و شکمش مثل یه تیک سنگ بزرگ باد کرده.توی شکمش چیه ؟ یه جنین نهصد ساله‌ی کثافت، که با آرامش توی کیسه‌ی آب غوطه‌وره. نهصد ساله که بند ناف رو مثل لوله حیاتش گرفته و داره تمام ریدن‌های بشر رو از اونجا لایو تماشا می‌کنه. دنیای بیرون ؟ یه مشت انگلِ کت‌شلواری دارن سر یه تیکه نونِ کپک‌زده همو تیکه پاره می‌کنن، هوا اونقدر خرابه که کلاغ‌ها وسط آسمون سکته می‌زنن، و ملت با یه لبخند مسخره از امید و آینده وِر می‌زنن.

دکتر میاد بالای سر پیرزن و مانیتور رو می‌چرخونه و با یه صدای خسته داد می‌زنه :
ببین بچه خوشگل، نُه قَرنه مارو گیر آوری، چرا نمیای ؟ بیا بیرون دیگه، شناسنامه‌ت آمادست، یه کدملی رند برات رزرو کردم که تا آخر عمرت بتونی باهاش قسط وام مسکن نداشته‌ تو بدی. بیا بیرون که دنیا منتظر یه برده‌ی تازه‌نفسه!
جنین از اون تو یه انگشتِ وسط گنده (که نُهصد ساله برای همین لحظه بزرگش کرده) رو می‌چسبونه به دیواره‌ی رحم. صداش مثل کشیده شدن ناخن روی شیشه، توی اتاق می‌پیچه :
خفه شو دکتر ! تو که کل هنرت تو دزدیه قرص آرام بخشه بیماراست به من نگو بیا بیرون. من ۹۰۰ ساله دارم می‌بینم که شماها چطوری دارید زندگی میکنید. یه روز جنگ صلیبی، یه روز بمب اتم، یه روز هم رکود اقتصادی. من بیام بیرون که چیکار کنم ؟ بشم یه برده مثل شما ؟ زکی دکتر کور خوندی.
دکتر با عصبانیت انبر جراحی رو برمی‌داره: ببین، این سیستم دیگه نمی‌کشه. ننت داره ریپ می‌زنه. یا خودت مثلِ یه بچه‌یِ آدم میای بیرون، یا به زورِ سزارین می‌کشیمت بیرون که بفهمی دنیا دستِ کیه!

دکتر صورتش رو جلو آورد، اونقدر نزدیک که جنین میتونست بویِ سیگار و پوسیدگیِ دندان‌ ها رو حس کنه.
ببین بچه، من قرار نیست نصیحتت کنم، من فقط یه دکترم که از بوی گندِ این اتاق خسته شده. تو می‌گی بیرون کثافته؟ آره، هست ولی می‌دونی چی کثافت‌تره؟ اینکه نهصد سال توی یه کیسه آبِ لجن‌گرفته بمونی و از خونِ یه جنازه‌ تغذیه کنی. تو متفاوت نیستی، تو فقط یه ترسوئی که به این رحم کپک‌زده اعتیاد پیدا کردی.

جنین لرزید. انگار داشت یه چیزی رو حس میکرد، دکتر مثل همیشه نبود.
ترس؟ دکتر، تو که خودت بیرونی و میدونی چه خبره. اونایی که بدنیا اومدن چیکار کردن؟ یا دارن برای یه لقمه نون خالی همو می‌درن، یا دنبال یه سوراخن که توش بمیرن. من اگه بیام بیرون، فقط یه شماره جدید می‌شم تو لیستِ برده‌هایِ شما. من اینجا... حداقل خودمم. یه تیکه گوشتِ آزاد!

دکتر پوزخند زد و دستکش‌های لاتکسِ خونی‌اش رو از دستش درآورد. آزاد؟ احمق، تو زندانیِ این پیرزنی و اون هم زندانیِ توئه. تو نُه قرنه که مانعِ مرگِ این زن شدی. اون نمی‌تونه بمیره چون تو مثل یه غده سرطانی بهش چسبیدی. اون نهصد ساله که داره زجر می‌کشه تا تو بتونی چرت و پرت های فیلسوفانه بریزی بیرون.

جنین ساکت شد. انگار این واقعیتِ سرد، تلخ‌تر از تمامِ بمب‌های اتمی بود که درموردشون شنیده .

دکتر ادامه داد، لحنش این‌بار نه عصبی بود و نه خسته، یک‌جور بی‌حسیِ مطلق داشت: من بیرونت نمیارم، حیفِ دستای من که بخواد تو رو لمس کنه. من فقط این لوله‌ها رو می‌کشم. این منبعِ تغذیه رو قطع می‌کنم. پیرزن که تموم کنه، تو هم اون تو، توی همون دنیایِ تاریک و امنی که ساختی، خفه می‌شی. انتخاب با خودته؛ یا خودت بیرون میای و با این دنیایِ ریده ‌مال می‌جنگی، یا همون‌جا تویِ متعفن‌ترین حالتِ ممکن، همراه با ننت دفن می‌شی، میدونی، شیفت منم دیگه تموم شده بهتره زود تصمیم بگیری !

دکتر دستش رو برد سمتِ کابل‌های کهنه‌ی دستگاهِ اکسیژن. جنین به وضوح حس کرد که ضربانِ ضعیفِ قلب پیرزن دارد کندتر می‌شه. وحشت واقعی، نه از بمب بود و نه از جنگ؛ وحشت برای اون فراموش شدن توی تاریکی بود. وایسا... صدای جنین بزور شنیده می‌شد. اگه بیام بیرون... چی منتظرمه؟

دکتر در حالی که کابل دستگاه ها رو از پریز می‌کشید، بدونِ اینکه برگرده گفت: هیچی. یه سیلیِ محکم از پرستار، یه هوایِ آلوده که سینه‌تو می‌سوزونه، و یه عمر دویدن دنبالِ چیزی که هیچ‌وقت بهش نمی‌رسی. خوش اومدی به واقعیت بچه. دکتر چراغِ اتاق رو خاموش کرد و رفت بیرون. صدایِ قدم‌هاش تو راهرو دور شد. پیرزن آخرین نفسش رو بیرون داد و شکمش به آرومی نشست.

توی اون تاریکیِ اتاق ،صدایِ پاره شدن چیزی اومد.صدایِ ناله های خفیفی که بعد از نهصد سال توی اتاق میپیچید و بوی عفونت و چرکی که حال آدم رو بهم میزد. جنین بیرون خزیده بود؛ لخت، چروکیده و پیر، رویِ موزاییک‌هایِ سردِ اتاق افتاده بود و بویِ گند زندگی بیرون رو با تمام وجودش استنشاق می‌کرد. اون تصمیمش رو گرفت و حالا دیگه یکی از ما بود؛ زخمی، تنها و محکوم به زندگی :)