شهروند انسانیت📚📚 ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
آمبولانس:ناصراعظمی

باران میبارید آمبولانس وسط خیابان خاموش شده بود راننده هاهمه دستشان را روی بوق گذاشته بودند.خیابان پرشده بودازصدا ، آدم های عجول وعصبانی از کنارآمبولانس سبقت ميگرفتند وباقیافه های درهم وناراحت ناسزایی حواله راننده میکردند.
راننده ی آمبولانس بی توجه به محیط بیرون فقط به ماشینش استارت میزدو هراسان پشتش را نگاه میکرد.
انگارنفس های یک نفربه شماره افتاده بود
نویسنده: ناصراعظمی
مطلبی دیگر از این انتشارات
گروگانگیری در کلینیک دندان پزشکی
مطلبی دیگر از این انتشارات
ناصراعظمی:قوم لک
مطلبی دیگر از این انتشارات
جنگ