آه جوانی

توهم....
توهم....

مردی پنجاه و چند ساله، لاغراندام، که گویی شبیه مارمولکی پشت کنتور جا خوش کرده بود، به همراه زنش عزم سفر کرد.

دست‌هایش باریک و استخوانی بود، انگار از مو هم نازک‌تر. هر بار که دنده را عوض می‌کرد، آهی از ته دل می‌کشید و زیر لب می‌گفت: آه جوانی کجایی، یادت بخیر.

زنش هر بار با شنیدن این جمله، نگاهی آرام و آمیخته به ترحم به او می‌انداخت و چیزی نمی‌گفت.

جاده، پیچ در پیچ و بالا و پایین، زیر چرخ‌های ماشین گم می‌شد. ضبط ماشین، ترانه‌های کوچه‌بازاری قدیمی دهه چهل را پخش می‌کرد و مرد، میان همان صداهای کهنه، با هر تعویض دنده، همان حسرت را تکرار می‌کرد: آه جوانی کجایی، یادت بخیر.

سرانجام به مقصد رسیدند.

جای دنجی بود؛ سرابی آرام، با نیلوفرهای زیبا که روی آب پهن شده بودند و سکوتی که انگار سال‌ها کسی آن را نشکسته بود.

مرد کنار آب رفت. کفش‌هایش را درآورد، پاچه شلوارش را بالا زد و پاهایش را در آب خنک فرو برد.

آب، خستگی راه را از تنش بیرون کشید، انگار تمام سنگینی سال‌ها را آرام آرام می‌بلعید.

چند لحظه بعد، که جان گرفت، خواست دستی به صورتش آب بزند.

در همان لحظه، تصویر خودش را در سطح آب دید.

سکوتی کوتاه افتاد.

آهی عمیق از ژرفای وجودش بیرون آمد.

با خودش گفت: جوانی هم زیاد توحفه‌ی گرانی نبود…

نویسنده: ناصراعظمی