تروما

تروما
تروما

هواپيما در ارتفاع ۳۶۰۰۰ پايی از آسمان ايران در حال پرواز بود. خاكى غليظ و چرکين بر پنجره نشسته بود و كشور را سايه ای از مرگ در بر گرفته بود. ناخودآگاه خاطرات كودكى ام در سرزمين درود چون رگبار مسلسل به سويم هجوم آوردند. اما نمی خواستم غرق در خاطرات پوسيده شوم.

چرا كه اكنون ديگر آن كودك چست چابک با دو پاي كودكانه نيستم! برف سفيد پيرى سر تا سر كوهپايه ی سرم را در برگرفته و هيچ آفتابى توان تبخيرش را ندارد.

به خودم گفتم بس است، ديگر لامصب! اين وطن ديگر به درد امثال تو نمی خورد. جای روشنفكران يا زندان است يا ديوانە خانه...

سرم چون بازار مس گرا ها صدا می‌داد دنگ دنگ دنگ ...

دفتر را از جيبم بيرون آوردم و متن سخنرانى فردايم را در اجلاس تاشكند يك بار ديگر مطالعه كردم. اما هواپيما گويا می دانست در اين حوالی خاطرات سنگينى دارم. ليكن چون ماشين قورازه ای كه توان بالا رفتن از بلندی را ندارد، شروع به پت پت كردن كرد.

مي خواستم چشمم فقط خط ها را دنبال كند، چرا كه هر شي مرا به فكر زادگاهم می انداخت. هر بوی در مشمام بوی تعفن اجساد مرده ای را میداد که روی هم تلنبار شده و چشمانشان از گرسنه گی داد و هوار میکرد، ناگهان مهماندار چون عجل معلق بالای سرم ظاهر شد و گفت: لطفاً به خاطر شرايط جوي بد، كمربندتان را ببنديد.

گل بگيرند سر در تو وطن! كي شرايط جوي ات خوب بوده؟!

رنگ پايون براق زرد مهماندار باز مرا به سياه چاله ی خاطرات هدایت میکند.ایام وبا روزى كه خواهرم را به خا ك می سپردم، رنگ دامنش زرد پوسیده بود. هيچ وقت آن چهره ی معصوم و قديس گونە اش يادم نمی رود كه خا ك سرد صورتش را پوشاند.

در همين حين گرمایی چون نزديکی دست سرد و يخ زده به يك زغال بیبخار تازه خاموش شده روی صورتم حس كردم. به خودم آمدم و ديدم دارم اشك می ريزم. خانم بغل دستی با ترحمی زننده که چهره اش اصلا معلوم نبود يك دستمال كاغذی به من میدهد.

وای خدایا! چگونه اين شركت تبليغاتی نروژی به من اعتماد كرده است؟ هرچه بيشتر سرپای خودمان را نگاه می كنم، ديوانە می بينم با لباس شیک! ديوانە ای كه سرشار از زخم های كهنه است. ديوانە ای كه هرچند سالیان دراز از زادگاهش دور بوده، حتی ديگر قادر به حرف زدن به زبان مادری اش( لکی )نيست، ولی هنوز نوای مور مادرش در بستر قبر خواهرش كه چون گرگ زوزه می زد، در سرش چون خونی گرم جريان دارد.

هرچه فكر می كنم، اين ترومای كودكی فیل را پا در می آورد، چه برسد به من...

در همين لحظه یک مهماندار هراسان وبا صدای لرزان از کابین خلبان بیرون زدند؟

همه ماسک ها را بزنيد، هواپيما دوچار نقص فنی شده است!

صدای داد و فریاد و گريه و زاری در تمام کابين می چرخد.

زن بغل دستيم بدنش را بی حرکت نگه می دارد و فقط ماسک را روی صورتش نصب می کند.

با نگاهی سنگين به من خیره می شود.

هواپيما با سرعت در حال سقوط به سوی کوهستان های پوشيده از درختان بلوط زاگرس است، ولی هنوز نگاه زن روی صورتم ثابت است.

انگار این زن بی چهره شومی خاطرات زادگاهم را مقصر صددرصدی سقوط می داند.

چشم هايم را می بندم و هواپیما بسوی مرگ میرود،دوباره بوی تعفن ونوای مور از ميان کوهستان ها، چون زوزه ای وحشتناک از گرگی تنها به گوشم باز می گردد. آو آو آو

نویسنده:‌‌ناصر اعظمی(دلخون)