شهروند انسانیت📚📚 ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
جنگ
اواخر بهار بود.
هوا، برخلاف رسم همیشگیاش، گرم و کسلکننده بود؛ انگار خورشید از همان صبح زود، از کورهی قهر خود بیدار شده باشد.
در دل تپهها و کوههای صعبالعبور درود، روستایی جاخوش کرده بود که تنها نشانهی تمدن در آن، برقی بود که گاهگاهی چشمک میزد و دلِ تاریکی را میلرزاند.
مش رجب، پیرمرد سختکوش روستا، کنار تپهای به همراه همسرش عالیه مشغول درو کردن باقیماندهی گندمهایشان بودند. گرچه خشکسالیهای پیاپی رمق از زمین گرفته بود، اما آندو هنوز با دلِ قانعشان، هر دانه را نعمت میدانستند و به درگاه خدا شکر میگذاشتند.
با هزار زحمت، مش رجب همهی خوشههای گندم را درو کرد و خرمن را به جایی در حاشیهی ده، که به خرمانجا معروف بود، کشاند.
شبهنگام، زیر نور کمجان لامپ صدواتی رشتهای، که خانه را بیشتر در سایه میبرد تا در روشنایی، پاهای خستهاش را دراز کرده بود و نفسی به آسودگی میکشید. عالیه با سینی چای آمد و کنار شوهرش لم داد. آن شب تا پاسی از شب را با گفتوگو و خنده، خستگی را از تنشان شُستند.
اما آرامش، مهمانی کوتاهمدت بود.
نزدیک خانه، ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرد. در نگاه نخست، همه گمان کردند زلزله آمده است. اما چند صدای مهیب و غریب، ده را به لرزهای دیگر انداخت.
سراسیمه به حیاط دویدند. هوا گرگومیش بود. مردم، زن و مرد، کودک و پیر، فریادزنان از خانهها بیرون ریختند.
در یک لحظه، آسمان چنان روشن شد که گویی خورشیدِ صبح اشتباهی از نیمهی شب سر برآورده است. نور، همچون نیزهای آتشین، از آسمان پایین آمد و درست به خرمانجا اصابت کرد.
انفجاری مهیب، موجی از ترس، آتش و ویرانی را در دل روستا رها کرد. شیشهها شکست، دیوارها لرزیدند، و همهی آنچه دسترنج یکسالهی روستاییان بود، در چشمبرهمزدنی دود شد و به هوا رفت.
صبح روز بعد، کدخدا با چهرهای پریشان گفت:
«کشور رفته تو دل جنگ... قدرتهای بزرگ، نقشهی ویرانی دارن.»
مش رجب اما چیزی از حرفهای کدخدا نفهمید؛
فقط ویرانی را میدید، فقط سوختن را، فقط خرابی را...
نویسنده:N.A
مطلبی دیگر از این انتشارات
چهل دختر
مطلبی دیگر از این انتشارات
درختی که رویامیدهد.....
مطلبی دیگر از این انتشارات
۱۹۴۱؛ایران