درختی که رویامیدهد.....

انار
انار


درختی که رؤیا می‌دهد.....


روستا در سکوت غباری غلیظ فرو رفته بود. نه پرنده‌ای پر می‌زد، نه صدایی از دل خانه‌های ترک‌خورده شنیده می‌شد؛ جز نفس‌های خسته‌ی "عزیزجان" که هر صبح، با لباده‌ی خاکستری‌اش کنار درخت انار خشکیده می‌نشست. درختی که سال‌ها نه برگ داده بود، نه گل، نه میوه. اما عزیز همچنان با او حرف می‌زد. می‌گفت:
«تو فقط خوابیدی پسرم... بیدار که بشی، دنیا عوض می‌شه.»

مردم ده که گفتگوهای عزیز با درخت خشک را می‌دیدند، او را "عزیز دیوانه" می‌نامیدند. اما عزیز سخنانشان را مشتی چرت و بیهوده می‌دانست و چیزی به دل نمی‌گرفت.

شبی، خواب عجیبی دید. بارانی سنگین، چون دم اسب، از آسمان می‌بارید و درخت انار تا نیم‌تنه در آب فرو رفته بود. ناگهان مردی با تبر از دل مه بیرون آمد و درخت را بی‌رحمانه برید.
عزیز، هراسان از خواب پرید. آفتاب زده بود. با شتاب کفش‌هایش را پوشید و به سمت درخت دوید.

در کمال شگفتی، دید که بر یکی از شاخه‌های خشک، شکوفه‌ای جوان روییده؛ لطیف، خاموش، اما زنده.

درختی که دیگران فراموشش کرده بودند—درختی که روزگاری سایه‌بان رهگذران و پر از انارهای شیرین بود—حالا در خطر بود که طعمه‌ی تبر زغال‌فروش شود. عزیز خود را به خانه‌ی کدخدا رساند. با لحنی ملتمسانه، دستش را گرفت و روی پوست درخت کشید.
«ببین کدخدا... هنوز رطوبت داره. گوشت رو بچسبون بهش، انار می‌گه من زنده‌ام.»

کدخدا حرف‌هایش را ابلهانه فرض کرد، اما از سر ترحم یا تردید، قبول کرد عزیز با درختش تنها باشد. تبر آن روز، انگار قسمت بریدن نبود... قلاف شد.

شب، عزیز کنار درخت نشست و از روزگاران گذشته گفت. از بچه‌هایی که بالا می‌رفتند، از زنی که زیر همین درخت بله گفته بود، از خاطرات انارهایی که مثل لبخند، ترک می‌خوردند.
بادی آرام وزید. از دل شاخه‌ها، صدایی لرزان بلند شد:
«عزیز... هنوز وقت رفتن نیست...»

عرق سردی بر تن عزیز نشست. زانوهایش سست شد و دلش لرزید. درخت صدایش می‌زد:
«عزیز... عزیز...»
آوایی نرم و دلنشین که بر جانش چنگ می‌انداخت.

بی‌محابا برخاست و بار دیگر راه درخت را پیش گرفت.

صبح، کدخدا پیکر بی‌جان عزیز را کنار درخت یافت. اناری رسیده در دستش بود و لبخندی عمیق بر چهره‌اش نشسته بود.
درخت، آرام، برگ می‌داد...

نویسنده:ناصراعظمی