شهروند انسانیت📚📚 ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
سه سوار...

> در دل شب قیرگونِ درود، کاروانی در میان کولاک و برف، چون گلهای سرگردان در میدان بیپایان سپیدی، حیران مانده بود. جادهی شاهی، همان ابریشم که سالهاست پای اسب و شتر به خوابش نمیرسد، زیر برف ناپدید شده بود.
زوزهی گرگها، آمیخته با پارس سگهای گرسنه، از هر سو میآمد؛ انگار خودِ دشت نفسش را در گوششان میدمید.
ساربان، پیرِ کارآزمودهای که در عمرش هزار گردنه دیده بود، چنان به خشمی ناگهانی گرفتار شد که پالتوی پوستینش را بر زمین کوبید. نعرهای از گلویش برآمد؛ نعرهای که با زوزهی گرگها یکی شد.
زن و مرد، نمیدانستی از ترس میلرزند یا از سرما؛ مثل بید در باد. هوا ـ به قول شاعر ـ «بس ناجوانمردانه سرد بود».
ناگهان، سه سوار از دل بوران، سایهوار، به سویشان آمدند. دلها از کار افتاد. هرکه بود، ایستاد. در این دیار، سه سوار در شب برفی، نشانهی نیک نبود.
ساربان با صدایی که لرزشش را برف هم نمیتوانست پنهان کند، گفت: «زر و زیور پنهان کنید! بلاشک راهزناند، بوی قافله به مشامشان خورده...»
مردم چون مور در هم ریختند، اما جای امن کجا بود؟ سه سوار نزدیک شدند. یکی پیشتر آمد، سلام کرد و گفت: «در این شب و این کولاک، به کجا میروید؟»
ساربان به تمنّا گفت: «گم کردهایم راه را. به سوی کاروانسرای بیستون میرفتیم... ای جوانمرد، اگر مردی، از جان و مال ما بگذر.»
سوار خندید، خندهای که سرمای هوا را شکست: «جان و مال شما در پناه خداست. ما برای غارت نیامدهایم. پشت سرمان بیایید، شما را به آبادی میرسانیم.»
و چنین شد. سه سوار آرام پیش تاختند و کاروان، امیدبسته، پشت سرشان روان شد. از پلی گذشتند که زیرش رودی خروشان بود؛ پلی چنان کهن که شاید از روزگار مادها مانده بود. ساعتی بعد، چراغهای ده از پس بوران پدیدار شد.
سوار برگشت، گفت: «اینجاست. تا صبح بمانید، آنگاه رهسپار شوید.» و پیش از آنکه کسی سپاس بگوید، با دو یار خویش، به باد ماندند و تاختند.
کدخدای ده، مردی با ریش برفخورده، پیش آمد، پرسید، شنید، و آنگاه گفت: «هرکس یکی را به خانه بَرَد.»
همان شب، ساربان میگفت: «جان ما به دین سه سوار بسته است.»
بامداد که نور برف را زرین کرد، هرچه گشتند، از رد پای اسبهای آنان نشان نبود.
کدخدا تبسمی کرد، آرام گفت: «کارِ خودشان بود.»
مردم گفتند: «کیان کدخدا؟»
کدخدا آهی کشید: «پهلوانان درود. سه برادری که به جنگ عثمانی رفتند و دیگر بازنگشتند. روحشان هنوز در این دشت می تازد پاسبان رهگذران گمشده..
نویسنده: ناصراعظمی
میتازد، پاسبان رهگذران گمشده
مطلبی دیگر از این انتشارات
در اعماق خستگی های من...
مطلبی دیگر از این انتشارات
ناصراعظمی:قوم لک
مطلبی دیگر از این انتشارات
عشق متروی