شهروند انسانیت📚📚 ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
نیمه باز

داستانک: «نیمهباز»
روبرویم آینهی شمعدانی قدیمی و نقرهایرنگی قرار داشت؛
آینهای به شکل قلب، نشسته بر بالای تاج گل.
هروقت نگاهش میکردم، بوی گذشتهها در مشامم میپیچید
و خاطرههای قدیمی آرامآرام هجوم میآوردند.
کمکم از خودم جدا میشدم و انگار درون آینهی قلبی نقرهای حل میشدم.
یاد روزی افتادم که پنجره نیمهباز بود و باد ولگردی از حاشیهی باز وارد اتاق شد و لامپ شمعدانی شکست.
در میان آدمهای قدیمی، خرافهای پخش بود که میگفت شکستن آینه و شمعدان شومی میآورد.
چشمانم را بستم و حادثهی تلخ تصادف پدرم جلوی چشمم هویدا شد.
ترس کل وجودم را فرا گرفت؛ صورتم بیحس شد و گوشهایم زنگ زد.
دلم شور میزد و قلبم به کندی میتپید.
دوست داشتم مادرم میآمد و میگفت: «خواب بد دیدی؟»
اما نه، خواب نبود.
صدای تلفن خانه مرا از باتلاق فکرها بیرون کشید.
پدر بود؛ تنها کسی که با گفتنِ«الو» همهی خیالهای شوم را شست.
نتوانستم چیزی بگویم، گوشی را آرام گذاشتم و نفسی عمیق کشیدم.
از آن روز، از چیزهای نیمهباز میترسم؛
پنجره، در، دیوار… و شاید خود زندگی.
گاهی دلم میخواهد همه چیز را رها کنم
و مثل کبوتری تیزبال، به مقصدی نامعلوم پر بزنم.
و فهمیدم که
اتفاقهای پیشنیامده
گاهی ویرانگرترین اتفاقهای زندگی ما هستند.
نویسنده:ناصراعظمی
نویسنده:n.a
مطلبی دیگر از این انتشارات
ناصراعظمی ،رودخانهٔ ی قره سو
مطلبی دیگر از این انتشارات
شعر نو.......
مطلبی دیگر از این انتشارات
کفش بزرگان[ناصراعظمی ]