شهروند انسانیت📚📚 ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
واخان -ناصراعظمی
.روستای واخان سالها در آرامشی سنگین غوطهور بود؛ مردمانش بیشتر وقتشان را میان زمینهای دیم و گلههای پراکنده میگذراندند. صبحها با خروسخوان از خواب برمیخاستند، نان جو میپختند و در سایهی درختان کهنسال گردو از گذران سادهی روزگارشان خشنود بودند. هیچکس در آن دیار نه از جادویی سخن میگفت و نه از بلا و نفرین؛ زندگی جریان کند و بیتفاوت رودخانهای بود که حتی صدای شرشرش هم خواب بچهها را نمیآشفت.
اما روزی رسید که این آرامش برای همیشه شکسته شد. سلطانعلی، که دست سنگینتری از همه در معامله و سودجویی داشت، اولین کامیون بنز را به روستا آورد. آن ماشین آهنی، با چراغهای گرد و شیشههایی که مثل چشمهای بیروح به اطراف زل زده بودند، درست در میان میدان ده توقف کرد و همه را بهتزده کرد. آن لحظه کسی ندانست که با ورودش، همانند طلسمی بیصدا، سرنوشت واخان از ریشه دگرگون خواهد شد.
از آن روز به بعد، مردم که تا دیروز پشت گاوآهن خم میشدند یا گوسفندانشان را به چرا میبردند، ناگهان دل در گروی ماشین بستند. دامها فروخته شدند، زمینها متروک ماند، و روستا از صدای بعبع و بانگ خروس خالی شد. مردمان واخان که سواد چندانی نداشتند، در عوض مهارتی شگفتانگیز در ثروتاندوزی و چشموهمچشمی نشان دادند. کامیونهای نارنجیرنگ یکی پس از دیگری وارد ده شدند و صدای غرش موتورهایشان جای لالایی مادران را گرفت.
چیزی نگذشت که تعداد ماشینها سه برابر شد، و واخان به میدان تاختوتاز آهنپارههایی بدل شد که غباری دائمی بر آسمان میپاشیدند. کمبود راننده همه را به تبوتاب انداخت. پسران خردسال، که هنوز درست رکابزدن با دوچرخه را نمیدانستند، پشت فرمان کامیونها نشستند و در چشمبههمزدنی تبدیل به رانندههای پایهیک شدند. گویی زمان در واخان شتاب گرفته بود؛ کودکی ناپدید شد و نوجوانی جایش را نگرفت، بلکه یکباره مردانی بیریشه در جادهها پدیدار شدند.
رقابت چون آتشی در جانشان افتاد. مردان شب و روز کار میکردند، میباریدند، نمیخوردند، نمیپوشیدند، و فقط پول میخواستند. هر کدام میخواستند جلوتر از دیگری باشند، حتی اگر به قیمت خواب، خانواده یا انسانیتشان تمام شود. تپههایی از نخاله و زباله در اطراف روستا قد کشید، بوی تعفن آن چنان غلیظ بود که گویی میشد با دست لمسش کرد. این بوی بد، بیآنکه کسی بداند، آرامآرام در رگ و پی آنان نفوذ میکرد و قلبهایشان را سختتر و بیرحمتر میساخت.
از آن زمان، کارهای زشت و خلاف، مایهی ننگ نبود، که افتخار محسوب میشد. مردمان واخان با سینههای سپر کرده از دروغها، کلاهبرداریها و حرصهایشان سخن میگفتند. انگار روح تازهای در ده دمیده شده بود، روحی تاریک و بدبو، که از دل همان کامیونها و کوههای نخاله سر برآورده بود. کسی نمیدانست که آن لحظه نفرینی ناپیدا بر فراز روستا بال گشوده و در کمین نشسته است.
سالها نگذشته بود که واخان به میدان غرش کامیونهای سنگین بدل شد؛ کامیونهایی نارنجی و بدصدا که چرخهایشان خاک روستا را میجویدند و آرامش را میبلعیدند. اما درست در اوج شکوفایی این حرص جمعی، نشانههای بلا از دل زمین و آسمان سربرآورد. یک روز صبح، از دل تپههای زباله، ابرهایی برخاستند که شبیه کلمهای سیاه و پلاسیده بودند. باد غریبی وزید و در یک چشمبههمزدن، خورشید را پوشاند. آسمان چنان تاریک شد که انگار شبی هزارساله بر روستا فرود آمده است. سپس بارانی شروع شد که نه باران، که سیلابی از دانههای سیاه و درشت بود. پنج روز بیوقفه بارید؛ قطرهها نه زمین را میشستند و نه جان میبخشیدند، بلکه همه چیز را به رنگ قیر درآوردند: از درختان گرفته تا دیوار خانهها، از ماشینهای نارنجی تا پیراهنهای خیس مردان.
وقتی باران بند آمد، روستا بوی مرگ میداد. درختان از ریشه خشکیده بودند، پرندگان یکییکی از آسمان افتاده بودند و مورچههای زرد، در سکوت و بیرحمی، سیمپیچ کامیونها را جویده بودند. مردم با چشمهای وحشتزده به دهی مینگریستند که دیگر نه سبزی داشت، نه بوی زندگی. گویی نفرینی دیرینه که کسی فراموشش کرده بود، دوباره جان گرفته بود.
از همان روز، بیماری عجیبی واخان را فراگرفت. هیچکس دیگر خوابش نمیبرد. شبها در تاریکی، سایههایی لرزان در کوچهها میچرخیدند. هیچکس نمیدانست آیا آنها انسانهای بیخوابند یا ارواح سرگردان. ترس، مثل ماری خزنده، در خانهها لانه کرد. رنگ چهرهها زرد شد، دستها بیرمق افتاد، و افسردگی مثل گرد و خاک روی تن همه نشست.
مردم برای خوابیدن به هر کاری دست زدند. عطاری پیر و گوژپشتی که همیشه با بدخلقی دارو میفروخت، اینبار تریاک را داروی کهن همهی دردها معرفی کرد. بسیاری، که از علم پزشکی چیزی نمیدانستند، به آن پناه بردند. اما نهتنها خواب به چشمانشان بازنگشت، بلکه به اعتیاد دچار شدند و هر روز در خماریهای تازه غلتیدند.
کدخدا که درمانده بود، بزرگان ده را در خانهاش گرد آورد. هر کسی نظری داد. مشسلیمان با صدایی لرزان گفت: «این کار، کار جادوست. کسی ما را طلسم کرده.» کدخدا، با صدایی گرفته و زنگدار، حرف او را تأیید کرد: «بله، همهچیز گواهی میدهد که طلسمی بر ده سایه انداخته است.» حاجمحمد، که در گوشه نشسته بود و تسبیح میچرخاند، آهی کشید و گفت: «من کسی را میشناسم. پیرزنی کولی است که هفتهای یکبار از این حوالی میگذرد. کارش فال و جادوست. شاید او بتواند این طلسم را بشکند.»
و درست همان زمان که حرفش هنوز در هوا مانده بود، صدای شیون از خانهی سلطانعلی برخاست. مردمی که با شتاب دویدند، زنش را دیدند که با چهرهای رنگپریده فریاد میزد. کمی بعد خبر آوردند که دو پسر سلطانعلی ــ همانها که رانندهی کامیون بودند ــ بیدلیل دست به خودکشی زدهاند. سلطانعلی با شنیدن این خبر نقش زمین شد، و وقتی به هوش آمد، یک دست و یک پایش بیحس مانده بود.
اما این پایان مصیبت نبود. خبر رسید دو جوان دیگر هم، که همراه با پسران سلطانعلی خونشان را برای آزمایش به مستر میشل داده بودند، مردهاند. نیمی از صورتشان سیاه و نیم دیگر قرمز شده بود. حاجمحمد، که کینهی دیرینهای از پزشک مسیحی داشت، این مرگها را نشانهی غضب خدا دانست و او را عامل تمام بلاها خواند. مردم خشمگین شدند، به درمانگاه حمله کردند و آن را به آتش کشیدند.
از همان روز، همه چیز رنگ کابوس گرفت. بادی خشک از شمال وزید، و ناگهان در دل تاریکی، مردم دیدند که پیرزن کولی با لباسی از پوست الاغ و توبرهای بر شانه، از پشت تپهها به سمت واخان میآید. بوی تند گل میخک همهجا را پر کرده بود، و این بوی شیرین و زننده در دل سیاهی، نوید روزهایی هولناکتر را میداد.
کدخدا کولی را به خانهاش دعوت کرد و پس از پذیرایی، مردم اتفاقات عجیب یک سال گذشته را شرح دادند. پیرزن کولی گفت: «این طلسم از طرف روستاهای اطراف است، حسادت نسبت به ثروت شما، باعث نفرین شده است. من میتوانم آن را بشکنم، اما باید هرچه میگویم دقیق انجام دهید.»
برای شکستن طلسم، باید درختان خشکشده را قطع کنند و روی تپهای در ورودی ده تلنبار کنند، دو گوساله نر را قربانی کنند و خون و مدفوع آنها را به شیوهای خاص در تشتهای جداگانه بریزند. کدخدا و مردم، ابتدا مردد، اما سپس یکییکی پیش رفتند و دستورات کولی را اجرا کردند. حاجمحمد اولین نفری بود که مدفوع را چشید و پیشانیاش را با خون علامتگذاری کرد. سپس کدخدا و بقیه. حتی سلطانعلی که با ویلچر آمده بود، این مراسم را انجام داد.
کولی سپس گفت: «حالا یک وانت بیاورید تا گوشت قربانی را برای روحهای خبیس هدیه بدهیم. چند روز دیگر طلسم باطل میشود. اما هر شش ماه باید دوباره قربانی کنید.» مردم، از ترس و حیرت، قول دادند و گوشتها را در وانت گذاشتند و کولی رفت.
صبح روز بعد، دهان مردم بوی تفاله گاو میداد و علامت خونی پیشانی هیچکس پاک نمیشد. بیخوابی و بلاها، دومینووار بر سرشان میریخت و روستاهای اطراف با واخان قطع ارتباط کردند. واخان که روزی ثروتمند و پرآوازه بود، اکنون به جایی بدل شده بود که حتی برای شناسایی نشدن، مردم مجبور بودند از ماسک و کلاه استفاده کنند.
نیمه شبها، قهقه دیوانهوار کولی از پشت تپهها به گوش میرسید و سایههای سیاه بیشتر و بیشتر میشدند. ظلمت و ملال همهجا را فرا گرفته بود و نه ماه و نه خورشید در افق دیده میشد. حتی طلوع، از تاریکی سر برمیآورد و با خود بوی مرگ و یخ را به خانهها میآورد.
یک سال گذشت و مردم هنوز درگیر طلسم بودند. هیچ موجود زندهای نزدیک دهکده پرسه نمیزد و هر روز که میگذشت وضعیت سختتر میشد. روزی موتوری با شیشه دودی و کلاه ایمنی وارد ده شد و نامهای به دست پسربچهای داد و رفت. گیرنده نامه، کدخدا و همه مردم ده بودند.
کدخدا نامه مستر میشل را بلندخواند: «اهالی واخان، پس از یک سال هنوز هیچ نشانهای از بهبودی ندارید. مردم واخان پول و ثروت زمانی خوب ومفیداست که، مانع آرامش و آسایش انسان نباشد.
ولی مال وثروت زیادی شما دل هایتان را فاسد وچشم هایتان را کور کرده بود.
همانا بزرگ ترین ثروت جهان آرامش فکر است که بعیدمیدانم کسی از شما ذره ای را در وجودش داشته باشد.
الان دراین شرایط اسفبار بهترین هدیه خداوند برای تمامی اهالی واخان مرگ است تنها مرگ میتواند به تنگ نظری و مردم آزاری شماپایان دهد. دعا کنید زودتر از این فلاکت خلاص شوید .
در این هنگامه لکه ی سیاه رفته رفته تمام خورشید پوشاند وهوا به یکباره سرد وسردتر شد هوا به زیر منفی ۸۰-درجه رسید وهمه ی مردم واخان را داخل مدرسه ای متروکه تبدیل به یخ کرد وباد نامه ی ناتمام مستر میشل را برد وخواند.
چون شود اندیشهٔ قومی خراب
ناسره گردد بدستش سیم ناب
میرد اندر سینه اش قلب سلیم
در نگاه او کج آید مستقیم
بر کران از حرب و ضرب کائنات
چشم او اندر سکون بیند حیات
موج از دریاش کم گردد بلند
گوهر او چون خزف نا ارجمند
پس نخستین بایدش تطهیر فکر
بعد از آن آسان شود تعمیر فکر
نویسنده :ناصراعظمی
مطلبی دیگر از این انتشارات
مردی که صدای مرده ها میشنید
مطلبی دیگر از این انتشارات
نیمه باز
مطلبی دیگر از این انتشارات
ساعت پدربزرگ