شهروند انسانیت📚📚کارشناسی:علوم سیاسی ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
دنیای بی هنران

هوا بارانی است. تمام شب باران میبارید.
خودم را پیچیده بودم لای پالتوی خاکستریم...
دیر رسیده بودم کافه. مدیر کافه زیرچشمی نگاهم کرد. از نگاهش میشد فهمید که میپرسد: چرا دیر آمدی؟
تمام روز با بوی تند قهوه سر میکردم. کارم شده بود لبخند اجباری به مشتریهای کافه.
دیروز ظهر دیدمش. با دوستانش آمده بود. مردی چهلوچند ساله با موهای جوگندمی، قد بلند و شانههای پهن بود. از تیپ و رفتارش دستگیرم شد آدم فرهنگیای است. نگاهش به من سیاه و سفید بود. انگار آشنای مدیر کافه بود. با هم گرم صحبت بودند.
با خودم گفتم امروز هم شاید بیاید. با من خیلی محترمانه رفتار کرد.
خستهام. پلکهایم سنگین شدهاند. آدمهای زیادی رفتند و آمدند، ولی سر و کلهاش پیدا نشد.
باران هنوز دارد میبارد. هوهوی باد از لای در وارد میشود. بیرون صدای خشخش برگهای زردشده میآید.
در باز میشود و مردی با کت چرمی خردلی وارد میشود. انگار خودش است... آره، خوب که توجه میکنم خودش بود، به همراه دوست جوانش. باران موهای جوگندمیاش را خیس کرده بود.
مدیر کافه رفت پیششان نشست. دو کاپوچینو سفارش دادند.
آرام بلند شد و رفت کتابهای کافه را نگاه کرد. کسی تا حالا به کتابهای اینجا دست هم نزده بود.
گفتم: من سمفونی مردگان را بیشتر از همه دوست دارم.
گفت: تعریفش را شنیدهام، ولی هنوز نخواندهامش.
سفارش را روی میز گذاشتم. رفیقش داشت از مهارت او در نقاشی حرف میزد.
همیشه دوست داشتم یکی پرترهام را نقاشی کند. کاش کافه خلوت بود و با او راجع به نقاشیهایش حرف میزدم.
پشت پیشخوان نشستم. سفارشهایشان را میل کردند.
جلو آمد برای حساب کردن. صدای بمی داشت.
گفتم: میشود یک نقاشی برای کافه ما هم بکشی؟
یکه خورد، لبخند ریزی زد و گفت: حتماً...
باران قطع شده. یک هفته گذشته، ولی هنوز به کافه نیامده...
دوستش چند باری آمده بود. خواستم جلو بروم و از او جویای احوالش شوم، ولی هر بار این اجازه را از خودم صلب میکردم.
کافه خلوت بود. موزیکی از پاواروتی در حال پخش بود.
گربهای ملوس و زردرنگ پشت پنجره داشت خمیازهای کشدار میکشید. بیرون هوا کسلکننده بود.
مرد جوانی که به همراه دوستدخترش داخل کافه بود، با او مشاجرهاش شد. مرد بلند شد و از لای جیب کتش پاکت سیگاری بیرون آورد. در را باز کرد و کنار گربه نشست و مشغول کشیدن سیگار شد. حالا هر دو با هم خمیازه میکشیدند.
دختر هم داشت با گوشیاش ور میرفت.
کافه سوت و کور است.
سر خودم را با روزنامه چاپ دیروز گرم کردم.
متوجه نبودم. وقتی سرم را بلند کردم، دیدم همان مرد با بافتی سرمهایرنگ و شلوار کتان سیاه، با بومی کادوپیچشده کنار پیشخوان بالای سرم ایستاده است.کفش های واکس زده اش برق میزد بوی عطردیور ساواج میداد.
دست و پایم را گم کردم.
گفتم: چه میل دارید، جناب؟
گفت: راستی، سفارشتان را آماده کردهام.
رفت و روی صندلی روبهرو نشست.
رفتم جلوی آینه، آرایشم را درست کردم و بعد یک قهوه جلویش گذاشتم.
گفتم: میشود نقاشی را ببینم؟
گفت: اگر کار نداری، بیا یک لحظه بنشین تا جلوی رویت بازش کنم.
کافه خلوت بود. دختر هم بعد از اینکه دید پسر داخلبیا نیست، آمد و حساب کرد و رفت.
حالا من و او تنها بودیم. گویی تمام کافه برای ما دو نفر رزرو شده بود.
آهنگی از دومینگو، به نام طوفان در حال پخش بود.
پاورچین رفتم و کنارش نشستم.
راجع به موسیقی گپوگفتی کردیم. انگار خیلی از آهنگ خوشش میآمد.
کمتر کسی در کافهها به آهنگها توجه میکند. فقط میآیند برای خوشگذرانی با پارتنر یا دوستانشان و وقتی میروند، جا میگذارند بوی تنشان و کمی خستگی...
میخواستم هرچه زودتر نقاشیاش را ببینم.
از نگاهم به بوم کادوپیچشده فهمید.
دستش را برد و آرام کاغذهای دورش را باز کرد.
وای، چه نقاشی زیبایی...
زنی ایستاده با دستی که لبه کلاهش را گرفته بود.
نیمرخ زن کمی به من شباهت داشت؛ مثلاً چشمان سیاه و ابروهای کشیدهاش.
با هیجان گفتم: واقعاً زیباست.
گفت: دوست دارم بالای سر کتابها این را نصب کنید.
از شنیدن این حرف خیلی تعجب کردم.
من دوست داشتم این نقاشی را به خانه ببرم و در اتاقم نصب کنم و هر روز آن را ببینم.
این کافه که مال من نیست...
در همین حین مدیر کافه داخل شد و نقاشی زن ایستاده را دید.
گفت: واقعاً عالی کشیدی. مهرشاد تعریفش را کرده بود. واقعاً بینظیر است. خانم مهتابی، این نقاشی را فردا نصب کنید.
آمدم و پشت پیشخوان نشستم.
بعد از کلی حرف با مدیر کافه، بلند شد و رفت.
و دیگر به کافه بازنگشت.
چند هفته است باران با آسمان قهر کرده. هوا دمکرده و گرم شده است.
حالا درون کافه شلوغ است. صدای پچپچ مشتریها گوش را میآزارد.
پاواروتی میخواند، دومینگو میخواند، تمام خوانندگان پاپ و اپرا میخوانند؛ اما کسی نیست از موسیقی، از کتاب یا از آن پرتره زن ایستاده حرفی بزند.
گویا هنر برای هیچکس در اینجا اهمیت ندارد..
نویسنده:ناصراعظمی
مطلبی دیگر از این انتشارات
شیپور جنگ
مطلبی دیگر از این انتشارات
ناصراعظمی (زالزالک)
مطلبی دیگر از این انتشارات
کریسمس خونین