اگر گم شدم ...

اگر تنها گمگشته ای در دو جهانم دوست دارم اینگونه مرا به خاطر بیاوری

مرا در عطر یاس رازقی گوشه باغچه ات پیدا کن

در میان رنگ آتشین گل های کاغذی شوق درونم را بیاب

دستم را در رویاهایت بگیر وقتی در دشت بابونهٔ وحشی قدم میزدی

در طلوع آن صبح مرا خواهی دید

همانطور که پیوسته در مهتاب مرا می‌بینی

در هنگام سحر رقص دستانم بر صحنه پیشانیت را حس کن

در تاریک ترین شب ها به بیرون نگاه کن و مرا در شاخه های خشک درختان ، در گذر رفتگران بی نوا یا در لا به لای ستاره های کم رنگ شهر بیاب

به آینه که نگاه کردی به یاد من بیوفت

به درونت که سفر کردی برای منم سوغاتی بیاور و جایم را در صندلی کناریت خالی کن

اگر با فردا های تلخ و شیرین دیداری کردی سلام مرا هم برسان

در اوج حسرت و درد دوری مرا فراموش کن مرا فقط در پیچ و تاب زلف وصال بیاب

مرا در قدم های استوارت بر تخته سنگ ها بیاب

مرا در چشمان نم گرفته از شادی بیاب

در میان خنده های بی برنامه

اما در اشک های عمیقت مرا فراموش کن در عوض وجودم را در مرهم جانت بیاب

اگر خواستی در بهاران ملاقاتم کنی ، من در کنار آن حوض کوچک گوشه حیاط نشسته ام و ارغوانم را دلداری می دهم . تو اما به دیدارم اگر آمدی با خودت از ابتهاج بیار . اینبار صوتی از شجریان بیار .

اگر آمدی و رفته بودم ؛ دفعه بعد از تجریش برایم شاخه ای مریم سفید ،از میدان شهرداری شب های زنده ، از سی و سه پل صدای گیتار و آواز ، از قصرالدشت برایم انار سرخ شیراز بیار . دانه های در آغوش گرفته شدهٔ انار منم.

تابستان اگر به تماشای دریا رسیدی ؛ تمام گرما منم ، شرجی هوا هم منم ، تک درخت رویین تن نخل میان آن دشت سوخته منم ، نی دشتی با تمام سوز چشمانش منم ، آوای خیام کوچه های بوشهر هم منم ...

صیاد بدون صید و محزون هم منم

نارنجی غروب دریا به هنگام وداع هم منم

پاییز که شد ، گنجشک پر شکسته ای که در کنار خیابان دیدی منم ، خزان در حال سقوط منم ، پیاده رو های شلوغ منم

وقتی یک ناپلئونی را در مقابلت دیدی یاد من بیوفت

اگر از نارمک بود بیشتر یاد من بیوفت

استکان چای را که دیدی یاد من بیوفت

وقتی بین قفسه های کتاب گم شدی یاد من بیوفت

وقتی موهایت را سامان می‌داری ، وقتی خسته بودی و به جای نقاب خنده خستگیت را بروز می‌دادی یاد من بیوفت .

یاد من بیوفت اگر از گردن تا عصب دست چپت فریاد می‌زنند و تو باید بی مسکن ارامشان کنی

در زمستان برف نرمی که در میان شال گردنت می‌نشیند منم

بخار میان سخنت منم

رعد و برق خوفناک منم

اشک ابر های سیاه سیاه شب منم

کبوتر بی پناه گوشهٔ بام منم

وقتی که مه آلود بود مرا بیاب

قطار زمان که میگذر مرا بیاب

رهگذر زندگانی ام

مرا هر کجا زندگی در جریان بود بیاب

اما تو مرا خواهی دید بی آنکه از تو بخواهم

در هرکجا

و هر زمان

اگر بخواهی همه چیز از من و من از همه چیزم

اما اگر دوباره از یاد رفتم

اگر هر چه گشتی نبودم

مرا با شعر فروغ دوباره از نو بساز

اینبار هر طور دوست داری بساز

با صدای ویولن جلایم بده

شاید این نسخه بهتری شد

اینبار مرا لبریز از کلماتی کن که ترسیدی و نگفتی

اینبار مرا بساز برای ابدیت

برای رهایی در اوج شادمانی

مرا بساز برای پلی میان مرگ و زندگانی

مرا از نو بساز برای پیچک های بنفش روییده در قلبت

مرا بساز به جای تمام آنان که ندیدی و پر گشودند تا اوج آسمان

به جای تمام قلم هایی که در خفقان ربوده شدند

به جای تمام بوم های سوخته شده و طرح های بر باد رفته

به جای تمام ساز هایی که شکسته شدند ساز مرا کوک‌کن و بنواز

که این نوا نوای جاودانگی است

نوای آزادگی از بند اسارت

این نوا تنها ندای زندگیست

بهشتِ دشت برم 4 اردیبهشت 1405