یه مآئده، با کلی حرف...
بارِ سنگینِ معمولی بودن...
گاهی... گاهی گمان میکنی، تمامِ هستی تو را در تنگنایِ معمولی بودن محبوس کرده است. گویی بر شانههایِ لرزانِ تو، بارِ سنگینِ جهانی نهادهاند که تنها رنگِ خاکستری را میشناسد. معمولی بودن... آه، معمولی بودن! تویی که چون غباری غلیظ، بر چهرهیِ استعدادها مینشینی و توانِ پرواز را از روحِ ما میگیری. چه دردناک است، هر روز صبح، در آینهیِ تکرار، چهرهیِ دیروز را دیدن! هر طلوع، پژواکِ خاموشِ غروبِ دیروز باشد و هر نفس، بویِ عادت بگیرد. زندگی، چون رودخانهای بیتلاطم، آرام و بیصدا به سویِ دریایی نامعلوم روان است، اما در این مسیر هیچ موجی، هیچ خروشی و هیچ شکوفایی نیست. فقط... فقط معمولی بودن! اما آیا این سرنوشتِ محتومِ ماست؟ آیا باید تسلیمِ این سکونِ مرگبار شویم؟ نه! در اعماقِ وجودِ هر انسانی، جرقهای از نور است، آرزویی دستنیافتنی، فریادی سرکش که میخواهد از این قفسِ آهنینِ معمولی بودن به درآید! باید معمولی بودن را پس زد! باید شجاعتِ متفاوت بودن را در آغوش کشید. باید بالهایِ خود را گشود، حتی اگر تنها در آسمانِ رویاهایمان پرواز کنند. بگذاریم رنگِ شور و اشتیاق، بر بومِ زندگیمان پاشیده شود. بگذاریم صدایِ منحصر به فردِ وجودمان، در گوشِ جهان طنینانداز گردد.
معمولی بودن آرام است، اما زندگی در همین غیرمعمولی بودنهاست! در جسارتِ خلق کردن، در تلاش برایِ رسیدن، در فریادِ من اینجا هستم؟ برخیز، پرواز کن و بدرخش. تو گوهری هستی که برایِ درخشیدن آفریده شدهای، نه برایِ پنهان شدن در سایهیِ امنِ هیچ.
پس، رها کن بارِ سنگینِ معمولی بودن را. بگذار سبکبال، بر فرازِ قلههایِ آرزوهایت اوج بگیری. جهان، منتظرِ نورِ درخشانِ توست، نه سایهیِ خاکستریِ معمولیها.
مطلبی دیگر از این انتشارات
همینجوری بی دلیل شاید چون دیگه نتونستم تحمل کنم
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی از تنش بیزاری و همیشه بیخ گوشِته
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای به پسرِ ندیده ام💙