پتریکور (petrichor) بوی خاک نم گرفته ای است که بعد از بارش باران به مشام میرسد. اما برای هر فرد یک احساس متفاوت را بیدار میکند. عشق، تنهایی، دل تنگی، و یا حتی آرزوی شانه ای خالی...
تن های تنها...
تنهایی مثل باران است
از آسمان می آید
اما از درون ما بالا میرود
از اتاق هایمان بالا میرود
از حرف هایی که نزده مانده
از شب هایی که نگذشت...
به قاب عکس ها میریزد
روی عکس های نیمه خوانده
روی دست های بی انگیزه
و در سکوت خانه جا خوش میکند.
تنهایی مثل باران است
گاهی نرم و آرام
گاهی سیلی ویرانگر
و ما فقط نگاه میکنیم
که چگونه جهانِ درونمان خیس میشود.

کسی بیاید چشم هایم را باز کند. انگشتانِ هر چند سردش را روی پلک های گرم و خیسم بگذارد و آرام آنها را باز کند.
قول میدهم وقتی که چشم هایم را باز کنی، آرام و صمیمانه به تو نزدیک شوم، دست هایم را به سمتت حرکت دهم، ببوسمت، و سریع و محکم در آغوشت بکشم.
میپرسی چرا سریع در آغوشت میکشم؟ چون اول نمیخواهم متوجه شوی که دارم اشک میریزم. اما کمی که شانه ات خیس شد، وقتی که دیگر نتوانستم بی صدا اشک بریزم، وقتی که گریه کردم، فریاد زدم، جیغ کشیدم، دیگر برایم اهمیتی ندارد که کسی صدایم را بشنود یا نشنود.
آن لحظه مهم این است که من تو را دارم. تویی که مرا صمیمانه بیدار کرده ای و آغوش مرا پذیرفته ای. تویی که شانه ات را برای سرِ من، خالی کرده بودی.
نمیخواهم اوقات تلخی کنم اما هیچ "تو"یی وجود ندارد.
از ماه ها پیش که چشم هایم را به امیدِ دیدن رویا بسته بودم، کسی آنها را باز نکرده، کسی در آغوشم نگرفته، کسی به صدای احتمالا گرفته ام گوش نداده.
میدانید دیگر... تنهایی است.
تنهایی است که توهم می آورد، داستان میسازد و قصه مینویسد. بعد آرام، با لبخندی معصومانه کاغذهای داستانش را پاره پاره میکند و تکه های خرد شده ی آن را فوت میکند داخل پنکه ای که روبرویش روشن است.
چشم هایم را به سختی باز میکنم. نفس عمیقی میکشم. بوی نم گرفتگی محکم میزند به بینی ام. هوا انگار خفه است و میخواهد مرا هم با خودش خفه کند. بدنم خیس شده است. لباس هایم خیس شده اند. چشم هایم خیس شده اند. اتاق اما انگار با آن سردرگمی آزاردهنده اش، مرا بلعیده است.
پتو را کنار میزنم. از جایم بلند میشوم. لبه ی تخت می نشینم. هیچ چراغی روشن نیست.
احتمالا کلید چراغ منتظرِ فشرده شدن است. پنجره شاید منتظر باز شدن است. پرده منتظر کشیده شدن است. آسمان طلوع را انتظار میکشد. عقربه ی کوچکِ ساعت، عقربه ی بزرگ را. من هم منتظرِ...
من چیزی را انتظار نمیکشم.
اما آرام از روی تخت بلند میشوم. در را بی صدا باز میکنم. از اتاق خارج میشوم. به خانه ی نیمه تاریک قدم میگذارم. چراغ ها را روشن میکنم. پرده ها را کنار میکشم. پنجره ها را باز میکنم. وارد اتاق خواهرم میشوم. کنار تختش می نشینم. انگشت های هر چند سردم را، آرام روی پلک های گرمش قرار میدهم. بیدارش میکنم.
و من... و ما هردو، سریع و محکم یکدیگر را در آغوش میکشیم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
کابوس های درخت پرتقال
مطلبی دیگر از این انتشارات
احتمالش میرفت
مطلبی دیگر از این انتشارات
زمانی برای نگاه کردن به سقف!