دانشجوی دکتری علوم سیاسی، سیاستگزاری عمومی. علاقه مند به تاریخ معاصر و نوشتن و خواندن. ملتزم و مدافع ولایت فقیه. IRGC
حس قدیمی لذت...
بسم الله الرحمن الرحیم
زندگی در این دنیای به اصطلاح مدرن، همان زندگی بربر هاست با قانون جنگل، فقط با سرعت بیشتر. گاهی از بودن و هستن خسته میشوی. دلت برای تمام کهنگی های کودکیت تنگ میشود. برای زمانی که نوشتن تنها کشیدن خودکار بیک بود روی کاغذ هایی با خط های آبی. خودکار بیک هم رکاب نمیداد. باید فشار میدادی تا کلمه ای را ادا کند. اما همان دلنوشته های کودکانه و بی معنی چقدر لذت بخش بود. برعکس مطالبی که با گوشی ایده اولیه را مینویسی. جایی میان ابر هایی که چند ده متر زیر زمین هستند، آرام میگیرد. با تبلت از اپ یادداشت برمیداری و با هر برنامه دیگری که داری، پروژه را تعریف میکنی. و سر فرصت با لپتاپی که از ماشینت گرانتر است شروع به نوشتن میکنی و ریفرنس ها و اوت لاین ها را به هوش مصنوعی میسپاری و در نهایت با هوش مصنوعی دیگری ایرادات ساختاری و اشتباهات تایپی و چارچوب ناشر را اعمال میکنی و پیوست یک ایمیل و ...
شاید زمانی که کامپیوتر ها، کیس های بزرگ و مانیتور های تازه تبدیل شده به LCD و اینترنت دایال آپ و نهایتا ADSL با سرعت ۱۲۸ مگا بیت بر ثانیه بودند، تمام این فرایند نوشتن رویایی دست نیافتنی بود. ولی امروز، رویای من همان نوشتن با خودکار های بی کیفیت روی کاغذ های ارزان قیمت است، که دستی شاداب و دلی زنده و ذهنی آرام روایت میکرد هر آنچه بر وی گذشته بود. میز تحریر نداشتم. میز کوچکی که برای مشق نوشتن بود را در حیاط در سایه درخت گیلاس روی حوض کوچکی که سالها قبل از تولد من وارونه کنار درخت افتاده بود، میگذاشتم و روی چهارپایه مینشستم و وانمود میکردم که روی میز تحریر مینویسم. از داخل خانه صدای جنب و جوش و زندگی میآمد. صدای فرامین مادر و زنگ صدای برخورد کفگیر و قاشق ها به ظروف و دیگ و قابلمه ها نوید از ثبات زندگی میداد و بویی که از مطبخ خارج میشد از رزق و رونق خبر میداد و خانواده ای که تا ساعاتی دیگر کنار سفره ای ساده کنار هم جمع خواهند شد. تمام اینها قوت قلبی به من سه ساله میداد که با ژستی جدی، حروفی را که یاد گرفته بودم را بنویسم و وانمود کنم که در حال انجام دادن مهمترین کار دنیا هستم. وقتی چهار سالم بود، یاد گرفتم که با چسباندن همان حروف کنار هم میشود کلمه ساخت. بابا، درس، بز، آب، ماما و مداد اولین کلماتی بودند که در چهار سالگی نوشتم. زمانی که قلبم از شوق این کشف عجیب و ذوق ناهار جمعه کنار همه خانواده و فیلم سینمایی عصر، از شعفی دوچندان لبریز شده بود. ظهر بود و آفتاب خرداد ماه حیاط بزرگمان را درخشان کرده بود و سایه درخت گیلاس وسط حیاط را به واهه ای دلنشین بدل ساخته بود. صدایی پر از محبت و کمی خستگی مرا صدا کرد. صدای چفت در آمد. پدر با دبه دوغ از دالان خارج شد و من به سمتش دویدم. در آغوش پدر وارد خانه شدم. کنار سفره نشستیم. سفره ای پلاستیکی که رویش عکس هایی از خانه هایی در دهکده هایی سرسبز و رویایی داشت و گلهای درشت و پرندگان گوناگون و بچه هایی که میان خانه های بودند و نگاه کردن به آنها بسیار سرگرم کننده بود و انتظارم برای غذا را کاهش میداد. قبلا خواهرم پیشدستی های ملامین پر از سبزی خوردن تازه و پارچ های دوغ و لیوان ها را در سفره گذاشته بود. بین سبزی های روی سفره و سرسبزی نقش داخل سفره در رفت و آمد بودم که مادر با یک سینی پر از ماکارونی داخل شد. بخار آن هنوز براه بود و رنگ اشتها آور ماکارونی با تهدیگ سیبزمینی طلایی تزئین شده بود. چه سعادتی... چه لذت های بزرگی که از چیز های کوچک آغاز میشد. ناهار مورد علاقه و مخصوص جمعه ها. تحمل اخبار ساعت دو. فیلم سینمایی بعد از ظهر جمعه. روفرشی و تخمه. متکا و چای. و چشم های سنگین و چرت شیرین بعد از ظهر.
امروز برای هیچ کدام از این چیزهایی که روزگاری باید چند روز برایشان صبر میکردیم، در لحظه در اختیارمان است، ذوق نمیکنیم. ماکارونی و دوغ و سبزی خوردن، فیلم های به روز دنیا در وی او دی های مختلف. ظهر. خورشید وتخمه. همه هر لحظه در دسترس است اما دیگر از آن حس سعادت و التذاذ و شعفی که در قفسه سینه مان جا نمیشد، خبری نیست.
مطلبی دیگر از این انتشارات
"پائولا"یت را در آغوش بگیر، قبل از اینکه سرد شود!
مطلبی دیگر از این انتشارات
که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست!
مطلبی دیگر از این انتشارات
ما ایّوب نیستیم!