زمانی برای نگاه کردن به سقف!

هیچ‌وقت نتوانستم برنامه‌ریزی ۲۴ ساعته در روز را هضم کنم. شاید من آدم مناسبی نیستم. نه برای این عصر. نه برای چیدن کارها ساعت به ساعت و عدم فوت وقت. نه برای رقصیدن به ساز سرعت جهانی که در آن گرفتار شدم.

من نگاه کردن به سقف را دوست دارم. میان تمام کارهایم...دوست دارم برای چند لحظه فقط من باشم و من...شاید بخواهم در ذهنم به طراحی لباس‌های مختلف فکر کنم. شاید هم تکرار و تکرار یک آهنگ. شاید یک رقص خیالی. شاید بهم بافتن کلمات. یا پرسه زدن میان ایده‌های بی سر و ته.

هرچه که باشد من بدون نگاه کردن به سقف چیزی جز جنبنده‌ای‌ تعیین شده برای یک سری وظایف روزانه نیستم. جنبنده‌ای که زمان خود را به دست آدم‌های امثال خود داده تا با کار و درس و روتین‌های نسخه شده برای جامعه آن را پر کند. برده‌ای مفید. برده‌ای کاربردی. جنبنده‌ای که لحظات را احساس نخواهد کرد...

از من شاکی اند...از اینکه چرا می‌گویم وقت ندارم؟ از اینکه مانند قبل نقاشی نمی‌کشم. به عقیده آن‌ها می‌شود با برنامه‌ریزی روزی چند ساعت را برای نقاشی خالی کرد.

برای آن‌ها چطور توضیح دهم؟ چطور توضیح دهم که در اسارت نمی‌توان ایده‌ها را خلق کرد؟ چطور توضیح دهم که ذهنی که نقاشی‌هایم را خلق می‌کند، نیاز دارد ساعت‌ها به سقف خیره شود و پاره پاره‌های افکارم را بهم پیوند بزند؟ چطور توضیح دهم که من برای خلق داستان نقاشی‌هایم نیاز به احساس کردن لحظه‌هایم دارم؟

لحظه‌هایی که زیاد از من دزدیده می‌شود. لحظه‌هایی که برای انجام وظیفه شور و حال خود را از دست می‌دهند. لحظه‌هایی که در آن‌ها خبری از سفر درونی وجود ندارد. لحظه‌هایی که در آن فرصت فکر کردن به زندگی را ندارم. لحظه‌هایی پر از کارهای فوری...و عاری از کارهای مهم...

چطور در این میان می‌شود برای خلق آثاری که در خود مفهوم دارند وقت کافی گذاشت؟ آثار من بی روح خواهند شد، اگر بخواهم با التماس لحظه‌هایی از روزگار قرض کنم، مگر بتوانم برای چندی با رنگ‌ها هم‌بازی شوم. من نمی‌توانم برای نقاشی‌هایم مرخصی استعلاجی از ۲۴ ساعت روزم بگیرم...نمی‌توانم آزادی مشروطش را بخواهم. او آزادی بی قید و شرط می‌خواهد. او ذهنی برای سرکشی می‌خواهد. برای شکستن جعبه مخوف روزگار...

برای همین حتی اگر بتوان ۲۴ ساعت زندگی را با کار و نقاشی و درس و...پر کرد. حتی اگر بشود با ۲۴ ساعت دوندگی پله‌های ترقی را طی کرد. من به زمان نیاز دارم. برای نگاه کردن به سقف. بی هدف...حتی اگر اسمش را اتلاف وقت بگذارند. حتی اگر بابت کارهایی که روی هم انبار می‌شوند سرزنشم کنند. من نیاز به وقت دارم. برای خلق ایده‌هایم و غرق شدن در لحظاتی برای در خود بودن و یادآوری معنای زندگی به خودم میان تمام مشغله‌ها...