نانوا هم جوش شیرین می زند...
زندگی همچون زندانی بیپایان

هر چه میگذرد بیشتر به سرنوشت معتقد میشوم وگرنه این حجم از رنج خارج از توان یک انسان تشکیل شده از چند استخوان با قابلیت شکست بالا، مقداری عضله که توانایی اندکی دارند و حجمی از چربی که در اولین شوک احساسی، همهاش آب میشود.
از طرفی آزادی هم هیچ معنایی ندارد وقتی که هر چه تلاش میکنی تا خودت را از چهار دیواری خانه خلاص کنی، اما میبینی که آدمها فقط به اعتبار لباسی که پوشیدهای و حساب بانکیات برایت ارزش قائل هستند و تو را آدم حساب میکنند در غیر این صورت کسی محل سگ هم به تو نمیگذارد یا وقتی به واسطهی نداشتن شغل، دوست و آشنا یا نداشتن اندک سرمایهای برای سفر، در نهایت در میان دیوارهای آجری خانه، آن هم بدون هیچ جرمی محبوس میشوی و آیا این چیزی جز سرنوشت میتواند باشد؟
اما زندانی داریم تا زندانی و بعضاً بعضی زندانیان خوشبختتر هستند به چند دلیل، اول اینکه بعضی مدت حبس مشخصی دارند، یعنی میدانند که پس از سپری کردن مدت لازم، قطعاً آزاد خواهند شد و در مواردی ممکن است حتی شامل عفو مشروط هم بشوند! دوم اینکه زندانی ممکن است آشنایانی هم بیرون از زندان داشته باشد که به ملاقات آنها بیایند، در این شرایط باز هم انسان حبس شده امید دارد و میتواند به واسطهی صحبت با عزیزانش، از زندگی بیرون آگاه شود و شاید همین عمل تحمل زندان را برایش آسان تر میکند. در حالت سوم ممکن است زندانی یا به مرگ و یا به حبس ابد محکوم شده باشد که در دو حالت تکلیف مشخص است و انسان میداند که نباید هیچ امید به آزادی و زندگی داشته باشد و به نظر من او که به مرگ محکوم شده از آن که حکمش ابد است، خوشبختتر میباشد.
اما این زندگی ما را معلق نگه داشته است، نه امید به آزادی داریم و نه میتوانیم کاملاً از حیات خویش دست بشوریم و منتظر مرگ باشیم. همین ندانستن و همین نداشتن اطمینان که قرار است چه بر سر ما بیاید طوری ما را تحت فشار قرار میدهد که آدمی گاهی آرزوی مرگ میکند و دوست دارد همهی امیدها و آرزوهایش زیر مُشتی خاک دفن شوند تا از دست این زندگی برزخی نجات پیدا کند و اگر واقعاً بهشت و جهنمی هم وجود داشته باشد، بودن در هر کدام خیلی بهتر از این حالت نا مشخص است.
البته گاهی یک زندانی راهی برای فرار از زندان پیدا میکند، این طور که با بررسی قطر میلهها و ضخامت دیوارهای زندان و توجه به جنس زمین و خاک آنجا، تصمیم میگیرد که یکی یا چند مورد از موانع را به وسیلهای از میان بردارد تا بتواند از آنجا فرار کند که این هم خودش نوعی خوشبختی محسوب میشود چرا که معیارهای فرار همیشه مشخص هستند، یعنی تو میتوانی میلهها و دیوارها را لمس کنی و برای فرار نقشه بریزی اما در زندگی واقعی، گاهی هیچ معیار و اندازهای وجود ندارد یا وجود دارد اما قابل اندازه گیری نیست تا به وسیلهی آن بتوان راه و نقشهای طراحی کرد. گاه زندان تو به اندازهی یک شهر وسعت دارد و گاه میشود همان اتاقی که شبها در آن میخوابی. گاهی میلههای زندان نامرئی هستند و گاه دیوارها آنقدر از تو دورند که نمیتوانی به آنها برسی تا برای فرار تصمیمی بگیری.
شاید بشود گفت آدمی به قدر جیب خود میتواند آزاد باشد و هر چه بیشتر پول داشته باشد، از آزادی بیشتری برخوردار است.
در زندان شما جرم مشخص داری و با دانستن آن میپذیری که خطایی از تو سر زده است اما در زندگی واقعی هیچ نمیدانی به کدامین گناه باید در خانهات حبس شوی، به خاطر کدامین گناه هر روز فقیرتر میشوی و به کدامین گناه هر چه بیشتر تلاش میکنی کمتر به نتیجه میرسی. پس همیشه سوالاتی داری که برای آنها جوابی پیدا نمیکنی و همین خود یک عذاب است، اینکه در زندانی حبس شدهای و علت گناه خود را نمیدانی.
این گونه زندگی کردن کم کم انسان را بی حس میکند، به این شکل که اگر قبلا اعتقاد داشتی که با سعی، تلاش، کوشش و صبر میشود یک زندگی استاندارد را ساخت اما حال میفهمی که دیگر اینها هیچ معیار و ملاک درستی برای داشتن یک زندگی متعارف نیست و اگر انسانی با ذات خوب باشی، دیگر دست از تلاش بیهوده میکشی و تسلیم سرنوشت میشوی و میگذاری تا باد روزگار، سکان زندگیات را به هر طرف که میخواهد هدایت کند و اگر هم انسانی با ذات بد باشی، دست به کارهای شرارت بار میزنی تا حق خود را از جامعه بگیری.
من دیگر به مانند سالهای ابتدایی جوانیام شوق و ذوقی برای پیشرفت ندارم و از طرفی هم اعتقادی به معجزه ندارم. البته اندکی به شانس هم میتوانم خوشبین بود. اما چون مجبور به زندگی در این زندان هستم، سعی میکنم خودم را با آن وفق بدهم. فراموش کردم که این نکته را بگویم که انسان یک حق انتخاب برای رهایی دارد و آن هم خاتمه دادن به حیات خود است. اما چون انسان ذاتاً زنده بودن را دوست دارد، دلش میخواهد تا آخرین لحظه دوام بیاورد تا شاید فرجی شود. اما من اعتقاد دارم کسانی که خود را از این زندان اجباری رها میکنند، انسانهای بسیار شجاع و با شرفی هستند، درست برعکس نظر کسانی که میگویند آنها بزدل و ترسو هستند. حداقل آنها انتخاب کردند که شرور نباشند و به دیگری آسیب نزنند. به نظرم تحمل سختی آن هم وقتی هیچ دلیلی محکمی برای آن نیست، خفت بار تر از این است که بخواهیم فقط زنده بمانیم بی آنکه زندگی کنیم.
همان طور که بالاتر اشاره کردم، من دیگر دست از تلاش بیهوده برداشتهام و مانند یک تماشاچی، به تماشای این سیرک و این نمایش پوچ نشستهام بیانکه بخواهم در مورد آن نظری بدهم یا اینکه در ارائهی آن دخالت کنم. البته باید اعتراف کنم که من خیلی دیر به این نتیجه رسیدم و سالهای جوانیام را در اثر فریب بعضی از کتابها و رسانهها و آدمهای شیاد، بیهوده در راهی که به سراب میرسید، فرسوده کردهام.
اما از آنجایی که میگویند ماهی را هر موقع از آب بگیری تازه است، سعی میکنم دیگر حسرت گذشته را نخورم و بیشتر در زمان اکنون به تماشا بنشینم و خاطر خود را بیهوده ناراحت نکنم. به نظرم اگر انسان بتواند در این حالت بیکاری و تماشگر بودن، خود را با کتابی هم مشغول کند، کمتر دچار ضرر میشود. به خصوص اگر موضوعاتی که مطالعه میکنیم کمی به فلسفه هم نزدیک باشد، انسان بهتر میتواند محیط زندان خود را بشناسد و در نتیجهی این شناخت میتواند آن را راحتتر تحمل کند. البته بعید هم نیست انسانی که هوشمندانه تلاش میکند که در این زندان زندگی کند و خود را از فریب مصون نگه دارد، در آیندهای نزدیک بتواند راهی برای خروج پیدا کند.
اما خود این هوشمندانه زندگی کردن بدون رنج میسر نیست زیرا بیعدالتی و استبداد و ستمگری را عریانتر از قبل میبینی و تحمل آن سختتر خواهد بود.
از طرفی انسان میتواند از درون رشد کند و ریشههایش را در خاک و شاخ و برگش را در آسمان، بگستراند. در این حال دیگر زندان معنایش را از دست خواهد داد، چون ریشهها در سختترین خاکها راه پیدا میکنند و شاخهها از کوچکترین روزنهای خود را به آسمان میرسانند.
اما باز باید مراقب تبرها هم بود. چون این ستمگران چشم دیدن آزادی شما را نخواهد داشت و تلاش میکنند تا شاخ و برگها را بزنند و حتی اگر خود را در خطر ببینند از هیچ روشی برای نابودی شما دریغ نخواهند کرد. لذا بایستی هوشیار بود، این زندانبانان تشنه به خون آگاهیاند و آگاهی بیشتر منجر به مرگ آنان میشود.
۱۱ بهمن ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
روز پدرهای درآمده! 👨👧👦📉
مطلبی دیگر از این انتشارات
دو خشاب، یک گلوله، دریافت شد...تمام!
مطلبی دیگر از این انتشارات
"پائولا"یت را در آغوش بگیر، قبل از اینکه سرد شود!