«روباه چیزهای زیادی میداند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز میداند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
سرگرمیهایم فقط راههای قشنگِ فرار مناند!
همیشه مشغولم...
نه از آن مشغول بودنهای مهم و پرافتخار،
از آن مشغول بودنهای بیصدا،
که بیشتر شبیه پناه گرفتناند تا زندگی کردن.
فیلم میبینم؛
نه برای لذت،
برای اینکه دو ساعت هم که شده،
کسی دیگر جای من فکر کند،
کسی دیگر درد بکشد،
کسی دیگر به جای من زندگی کند.
فوتبال تماشا میکنم؛
و با هر گُل،
برای چند ثانیه یادم میرود
چگونه در گِل گیر کردهام.
با هر بُرد،
برای لحظاتی فراموش میکنم
چگونه بُردِ موشک رویاهایم
کوتاه و کوتاهتر میشود.
با هر باخت،
برای دقایقی از یاد میبرم
که هنوز و همچنان
بعضی باختهای زندگیام
تا لحظهی مرگ روی باورهایم چنبره زدهاند.
با دوستان میخندم،
بلند، واقعی، شاید از ته دل…
اما یکجایی وسطِ همان خندهها
یک نسخهی ساکتتر از من،
فقط نشسته و تماشا میکند.
به دانشگاه میروم،
بین کلاسها، بین حرفها، بین آدمها،
انگار نقش کسی را بازی میکنم
که دقیقاً میداند به کجا میرود؛
و الحق و والانصاف،
چه بازیگر خوبی شدهام،
حتی خودم هم بعضی وقتها باورم میشود.
شبها اما...
وقتی هیچچیز باقی نمیماند
جز سکوت،
و نسخهای نیمهجان از من،
وقتی همهچیز آرام میشود،
وقتی صداها میخوابند،
وقتی نورها خاموش میشوند،
وقتی دیگر چیزی برای پرت کردن حواسم باقی نمیماند،
میفهمم
تمام روز را فقط
کمی بیشتر
از خودم فاصله گرفتهام.
من میمانم
و فکرهایی که انگار تمام روز
پشت در منتظر ایستاده بودند.
خیالهای رنگارنگ،
بیدعوت، سمج،
بلدند دقیقاً همانجاهایی دست بگذارند
که وانمود میکنم وجود ندارند.
و من اما،
صبح روز بعد،
دوباره فرار میکنم،
به یک فیلم جدید،
به یک مسابقهی دیگر،
به یک گفتوگوی طولانی،
به یک برنامهی شلوغ،
به هر چیزی که کمک کند
کمی دیرتر
به خودم برسم.
من یک دوندهی حرفهای هستم،
در مسیری که هیچ خط پایانی ندارد.
و شاید دلنشینترین بخشش این است:
کمترکسی به دویدنم شک میکند،
چون از بیرون،
همهچیز شبیه یک زندگی کاملاً عادیست.
راستش را بگویم؟!
من زندگی نمیکنم،
میانبرهای قشنگی
به سمت نرسیدن پیدا میکنم.
و ماهر شدهام
در پرت کردن حواس خودم؛
آنقدر ماهر
که بعضی روزها
حتی حواس دیگران را هم پرت میکنم.
آنقدر پرت،
که بگویند: اگر نبودی حس و حالی نبود.
نگران من نباش!
متاسفانه عادت کردهام
هر صبح و هر طلوع و هر لحظه،
با انرژی مثالزدنی،
به فرارم ادامه دهم…!
هرچه نباشد،
من
هیچوقت نگذاشتهام
خودم
به خودم برسد.
سالهاست
بیوقفه
از خودم جلو میزنم.
من
مظنون اصلیِ
تمامِ فرارهای خودم هستم؛
قاتلِ مسیر خودم،
قربانیِ همان فرار،
و با هر طلوع خورشید،
بیوقفه به تعقیب و گریز ادامه میدهم…
راستش را بخواهی،
هیچکس به اندازهی من
در فرار کردن از خودش پشتکار ندارد...!

مطلبی دیگر از این انتشارات
همینجوری بی دلیل شاید چون دیگه نتونستم تحمل کنم
مطلبی دیگر از این انتشارات
غمخوانده
مطلبی دیگر از این انتشارات
کابوس های درخت پرتقال