توی صفحههای خالی دفترم جا میذارمت و میگم «امروز نمیر»
غمخوانده

غممان مادر نداشت، پدر نداشت، خانهاش سقفی نداشت که شبها پناهش باشد. دست غممان را گرفته بودیم و به هر کجا که میشد و نفس یاری میکرد، میرفتیم. غممان از تاریکی میترسید. پس از غروب مراعاتش را میکردیم. در روشنایی رنگ به رخساره نداشت، زیر نور آفتاب بزکش میکردیم که نگاه رهگذران نیازاردش. غم، دوشادوش هیکل نحیفمان میآمد. خسته نمیشد، وا نمیرفت، جا نمیماند. تمام تنمان از بوسههایش کبود بود اما لب به شکوه نمیگشودیم. غممان نازکدل بود. گاه و بیگاه، اندوهگین غممان میشدیم. اندوهگین شمایلش که داشت رنگ ما را میگرفت. رمق پاها که ته میکشید، غم بود که ما را روی دوشش جلو میبرد. غم بود که گونههای ترمان را نوازش میکرد. غم بود که بود. دیگر نمیدانستیم زندگی بدون غممان چگونه بوده و چطور خواهد گذشت. نمیدانستیم چطور نفس بکشیم چون او جای هوای پاک را بلد بود. او ساز و کار حیات را میدانست. او را مادر صدا میکردیم، او را پدر، و از آنجا که خانهی بینورمان سقفی نداشت، او بود که دستمان را میگرفت و راه میبرد. شده بودیم غمخواندهی غممان.
مطلبی دیگر از این انتشارات
📸جهان از پشت لنز من
مطلبی دیگر از این انتشارات
قرار نبود که بمانند
مطلبی دیگر از این انتشارات
کمک پوچ...