قرار نبود که بمانند

چه آدمهایی که تو دوره های مختلف زندگی اومدن تو زندگیمونو رفتن. بعضیاشون هنوز یادشون باعث دلتنگیمون میشه و برعکس یادِ بعضیاشون هنوز رنج میده روحمونو.

بعضیا یادشون میبرتت به یه جاهایی که دلت میخواد برگردی شده چند ثانیه باز اونجا با اون آدم باشی. بعضی آدما و خاطراتشون رو هم حاضری چندسال از عمرتو بدی فقط کامل پاک شن از حافظت.

اصلا چیه این خاطره! چیه این حافظه آدمی؟!

دقت کردید شب ها هم بیشتر خاطره بازیش میگیره؟!

یکی نیست بهش بگه آخه مغز جانِ من بخدا اون آدما و لحظه ها بهتره تو گذشته بمونن. بابا ولمون کن جان سلولای خاکستریت. ولی انگار نه انگار. یه دنده تر از خودش خودشه. نامرد چه گلچین روزگاری هم هستا. ینی قشششنگ حال و روزتو میبینه میگه آهااااان فهمیدم‌. الان بهترین موقعیته یاد اون طرف بیوفتی اونجا اون روز اون هوا .... . یادت اومد؟؟

خلاصه امشب یهو یاد یه کسایی افتادم که اومدن و رفتن و کلی دلتنگی گذاشتن برام. بدی ماجرا اینجاست که هم دلتنگی و هم میگی قشنگی بودنشون شاید همون موقع و همونجا بوده و دیگه ادامه پیدا نکردنش شاید بهترین اتفاق بوده. اما باز ... .

مدت زیادی هست که به طور کاملا اختیاری سعی کردم خاطره جدیدی با فرد خاصی نسازم و این حافظه عزیزِ پاک نشدنی رو زودی پر نکنم و حجم سلول های مغزمو بزارم برای اتفاقات مهم تر و آدمای جدی تر. شاید دیگه از ساختن و نصفه رها شدن قصه های زندگیم خسته شده بودم. از ساختن خاطره هایی که قراره در آینده فقط آزارم بدن.

خیلی از دوستان و رفقا فکر میکنن دارم اشتباه میکنم و باید جوونی کرد و از این قبیل حرفا. ولی واقعا از یه جایی به بعد باید جدی بشی با زندگی و سعی کنی بهتر زندگی کنی حتی اگر اونجوری که فکر میکنی نشه.

به نظرم از یه جایی به بعد تنها بودن و خاطره نساختن خیلی بهتر از خاطرات خوبِ کسایی هست که قرار نبوده همیشه باشن.