من به شادیِ تو محتاجم، بی‌شک بیش از شادمانیِ خودم...

عزیز من!

باورکن که هیچ‌چیز به‌قدر صدای خنده‌ی آرام و شادمانه‌ی تو، بر قدرتِ کارکردن و سرسختانه و عادلانه کارکردنِ من نمی‌افزاید، و هیچ‌چیز همچون افسردگی و در خود فروریختگیِ تو مرا تحلیل نمی‌برد، ضعیف نمی‌کند، و از پا نمی‌اندازد.

البته من بسیار خجلت‌زده خواهم شد اگر تصور کنی که این «منِ» من است که می‌خواهد به قیمتِ نشاط صنعتی و کاذب تو، بر قدرتِ کار خود بیفزاید، و مردسالارانه –همچون بسیاری از مردانِ بیمارِ خودپرستی‌ها– حتی شادیِ تو را بخاطر خویش بخواهد. نه... هرگز چنین تصوری نخواهی‌داشت.

راهی که تا اینجا، در کنار هم، آمده‌ایم، خیلی چیزها را یقیناً بر من و تو معلوم کرده است. اما این نیز، ناگزیر، معلوم است که برای تو –مثل من– انگیزه‌ای جدی‌تر و قوی‌تر از کاری که می‌کنم –نوشتن و باز هم نوشتن– وجود ندارد، و دعوت از تو در راهِ ردِ غم، با چنین مستمسکی، البته دعوتی‌ست موجه؛ مگر آن که تو این انگیزه را نپذیری...

پس باز می‌گویم: این بزرگترین و پردوام‌ترین خواهش من از توست: مگذار غم، سراسرِ سرزمین روحت را به تصرفِ خویش درآورد و جای کوچکی برای من باقی مگذارد. من به شادی محتاجم، و به شادیِ تو، بی‌شک بیش‌از شادمانیِ خودم. حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد، این مقدار تلخی را در چنین زمانه‌ای، بر من ببخش.

بانوی من، بانوی بخشنده‌ی من!

چهل نامه کوتاه به همسرم

نامه چهاردهم

-نادر ابراهیمی-

کتابی سرشار از عشق...
کتابی سرشار از عشق...