میخواهم برگردم ...

میخواهم برگردم

تمام جرئتم را جمع کنم و برگردم ، به تو ؟ نه اصلا ! اشتباه نکن ، حتی فکرش را هم نمیکنم . اگر یک بار دیگر  در حالی که محو نگاه و چشمانت هستم ناغافل به من چاقو بزنی خواهم مرد ، این بار نمیتوانم خونریزی را بند بیاورم و زخمم را بخیه کنم ، این بار خواهم مرد به روشی آرام و دردناک . حتی با تمام شجاعت دنیا هم به آنجا و به تو باز نخواهم گشت ، این بار عاقل تر از آنم که این دیوانگی را دوباره امتحان کنم .

میخواهم برگردم به کوچه و خیابان های مورد علاقه ام در این شهر شلوغ و پر رفت و آمد ، همان خیابان هایی که زیادی دوستشان دارم و تو حتی آن ها را هم از من گرفتی ، همان هایی که مدت هاست پایم را در هیچ کدامشان نگذاشته ام چون اطمینان داشتم هر یک قدمی که برمیدارم ممکن است یکی از خاطراتم از زیر پاهایم حمله کند و من را با خودش به نیستی ببرد یا مرا در زمان جا به جا کند و به آن روزهایی برگردم که ابلهانه خوشحال بودم ، اما حالا که کمی زمان گذشته است حالا که  تا حدودی قوی تر شده ام احساس میکنم اگر هم خاطره ای از جایی به من حمله ور شود توانایی مقابله با آن را خواهم داشت ، احتمالا با کمی درگیری و تقلا آخر سر خود را از هر بندی که به دست و پایم بسته شود آزاد خواهم کرد .

برمیگردم به کوچه ها و خیابان های انقلاب که ماه هاست آن ها را گز نکرده ام و مرد دست فروشی را که مدت هاست ندیده ام میبینم و احتمالا یکی دو کتاب جدید هم از او میخرم ، بهار را در آنجا از دست نمیدهم  ، در اردیبهشت ماه دوباره از تئاتر شهر تا ایستگاه اتوبوس های انقلاب را قدم به قدم ، کاشی به کاشی ، مغازه به مغازه طی خواهم کرد و همه را به یاد خواهم آورد و اگر همه چیز خوب پیش رفت و هنوز سرپا بودم چند نفس عمیق میکشم شاید که باد رایحه تو را به من برساند . البته بیشتر که فکر میکنم شاید بهتر باشد این اتفاق نیفتد آخر عطرها جنگجویان قابلی هستند ، سال ها در شرایط سخت و عجیب آموزش دیده اند تا چه طور حریفشان را در یک لحظه در گوشه رینگ گیر بیندازند و با چند ضربه کارشان را تمام کنند ، مقابله کردن با عطرها اصلا قابل مقایسه با ایستادگی کردن در برابر خاطرات نیست . خاطرات ضعیف تر و شکننده ترند میشود به عالم فراموشی فرستادشان اما یک عطر وحشی ، قوی و ماندگار است که اگر بخواهی با آن دربیفتی پشتت را به خاک خواهد مالید.

میخواهم دامن کرم رنگ ساده ام با آن شومیز نارنجی جیغم را هم بپوشم همان ها که مدت هاست بهشان نگاه هم نکرده ام و کنج کمد خانه خاک نوش جان میکنند ، همان هایی که آخرین باری که مهمان تنم بودند خیلی اتفاقی  با سه شاخه گل آفتابگردانی که برایم آوره بودی هماهنگ شده بودند و هر که از پیر تا جوان و زن و مرد از کنارم میگذشت لبخندی از سر ذوق و زیبایی نثارم میکرد ، انگار غریبه ها هم در جشن من شریک بودند ، آن روزها همه عالم با من رفیق بودند.

من برمیگردم به همان نقطه با همان لباس با علم به اینکه در این چند ماه چیزهای زیادی تغییر نکرده است ، خیابان ها همان جا هستند ، دست فروشان کتاب میفروشند و قنادی کوچکی که کیک خامه ای های بزرگ درست میکند هم هنوز باز است ، درختان هنوز در خاک ریشه دارند و پرندگان لانه می سازند و دانه میخورند و باد همچنان میان مردم میوزد و از میان آنها رایحه ها را به غنیمت میگیرد و ارتشی عظیم برای خودش دست و پا میکند و میدانم تنها من هستم که تغییر کرده ام ، میدانم من دیگر آن دختر ساده قدیم نیستم ، به لطف تو سادگی و زود باوری را زیر پاهایم له کردم ، دیگر باورم این است که همه دروغ میگویند مگر اینکه خلافش ثابت شود ، میدانم دیگر به خودم اجازه نخواهم داد محو نگاه کسی شوم وگرنه برای مجازات حدقه چشم هایم را باید پیشکش مغزم کنم  و خوب یادگرفته ام که عشق و عاشقی مختص کتاب ها و داستان هاست و پس از این مقابل هرکسی که به ایستم خنجری را در آستینم پنهان نگه میدارم فقط محض احتیاط که اگر حتی فکر این به سرش زد که مرا زخمی کند قبل از هر حرکتی بتوانم قلبش را نشانه بگیرم و از خاطره ساختن فرار کنم و زمانی که انسان ها نزدیک میشوند نفس های ممتد کوتاه بکشم چون دیگر نمیخواهم عطر کسی را یاد بگیرم و نقاب قوی بودن میزنم چون نیازی نداردم که کسی بداند من تاچه حدی زخمی و تا چه حدی شکننده ام .

بله من برمیگردم اما همه چیز متفاوت خواهد بود ...