کمک پوچ...

لباس هارا مرتب می کنم. با صدای کوذکانه و خنده های از ته دل از فکر بیرون میام. سمت نشیمنگاه میرم. کودکانم را میبینم،سرگرم بازی هستن و من غرق بازی کردن آن دو می شوم.با صدای در سرم را بر می گردونم.همسرم با دو کیسه پر از خوراکی دم ورودی ایستاده و بچه ها در آغوش پدر غرق شده بودن و پدر آنهارا غرق بوسه کرده بود.آرام زمزمه می کرد:جانم هستیدااااا خانم دکتر و آقا مهندس. چشمانم را میکیرم از این صحنه زیبا و به سمت آشپز خانه میرم و غذا را می کشم...

موهای دخترکم را میبافم و غرق بوسه می کنم.گیسووانی که تا پایین زانو هستن را آرام نوازش می کنم و به قلبم که میان این گیسووان گرفتار شده خیره می شوم. لباس های پسرکم را مرتب می کنم و موهایش را شانه میزنم.کوله هایشان را به دست می گیرم و ار خانه بیرون میزنیم.

سر هردو را می بوسم و سخت در آغوش میگیرم. پسرم سراغ دوچرخه و دخترک سراغ عروسک لباس پفپفی اش را میگیرد و من قول میدهم که امشب با بابا بریم بخریم.با ذوق وارد حیاط مدرسه می شون و من به سمت خانه میروم...

پشت سرهم زنگ میزنم... یک بوق دو بوق سه بوق...هیچ ... بار دیگر صدای انفجار پیچید و قلبم دیگر نزد... چادرم را به سر انداحتم و به سوی مدزسه دویدم. آه مادر...مدرسه؟ویرانه ای بیش نبود تکه تکه های کودکان که جان یک مادر بودن به گوشه ای پرت شده بود.

دخترکم را در آغوش گرفتم.گیسووانش را آب کشیدم و او خندید و من اورا بوسیدم. زخم سرش دست کوچک شکسته اش گیسووان آشفته حالش را بوسیدم.آرام در گوشش زمزمه کردم...داداشت برنگشته خونه اگه اون بالاس بگو مامان دل تنگه برگرد... موهایش را شانه زدم و بافتم و به قلبم که میا آن موهای خیس مانده بود خیره شدم و زیر لب زمزمه کردم:کمک رسید...

با الله اکبر، دخترک را در قبر گذاشتن و من...من عروسک لباس پف پفی اش را در آغوشش جای دادم و پدرش...آه پدرش که با گل سری در دستش بالای قبر ایستاده بود و ماشین پسرک را محکم به سینه میفشرد... فریاد زد:جانم رفت جانت برود روزگار...

تمام زندگی پدر شده بود پشت آن نیمکت های شکسته سوخته بنشیند و منتظر برگشت پسرک باشد... با فریاد تیم سرش را بر می گردوند،چشمان خیسش رانگ امیدواری میگرد اما... جز یک کوله و یک لنگ کفش چیزه دیگری از پسرک پیدا نشد...

آری کمک رسید... برای آیندگان این مملکت کمک رسید.

شهدای میناب... جنگ رمضان1404