من همون آغوشی ام که همیشه برای گریه هات بازه
خودم هم نمیدانم.

گاهی برای تسکین قلب زخمی و غرق در خون، لازم است هرچه میدانی را بازگو کنی. آدمها برای سخن گفتن ساخته شدهاند. هرطور شده باید از آن عذاب شومی که در افکارشان سایه افکنده، برای دیگری بگویند تا از سبکبالی پرواز کنند؛ اما امان از آنهایی که زبان نمیگشایند. همانها هستند که کل هستی را آشفته کردهاند. آخر اگر زبان باز میکردند و از دردشان میگفتند، این همه سوال بیجواب باقی نمیگذاشتند. اصلا علت تمام امراض روحی و روانی همینها هستند. انقدر در خودشان میریزند که بیمار میشوند یا ناگهان چنان فوران میکنند که گدازههای داغ افکارشان دیگری را زخمی میکند.
بعضیهایشان هم نمیدانند بیچارهها. اصلا از همین ندانستن هست که نمیتوانند چیزی بگویند. آخر خودشان هم نمیدانند چه شده، چه برسد به آنکه بخواهند به من و تو و ما بگویند! مثلا من نمیدانستم نام پدربزرگم اصلا چه بوده، تمام عمر او را با نام اشتباهی میشناختم که متعلق به برادر مردهاش بوده. حتی یک جا دیدم که طرف عاشق شده بود اما اصلا نمیدانست که عشق چگونه است. برای همین بود که اصلا نمیدانست عاشق شده است! حتی از دکتر برای درمان تپش قلبش دارو میخواست. دیوانه! درمان تو فقط دیدن اوست. اما کو کسی که جرعت کند این را بگوید. آخر ترس دارد، اگر فردا بگوید "مقصر تو هستی که گفتی، من نمیدانستم بهترم بود" آن وقت آدم چه پاسخی بدهد خوب است؟! اصلا همان که چیزی نگویی بهتر است.
نظرم عوض شد. آدمها برای حرف زدن ساخته نشدهاند. همان بهتر که هیچ نگویند، آخر همهی امراض روحی و روانی از همین سخن گفتنها نشئت میگیرد. میآیند و درست در همان لحظهی حیاتی چیزی میگویند که آدم را آشفته و پریشان میکند.

باتشکر.
مطلبی دیگر از این انتشارات
که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست!
مطلبی دیگر از این انتشارات
اگر گم شدم ...
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی از تنش بیزاری و همیشه بیخ گوشِته