هزینه متفاوت بودن

امروز جلسه تراپی سختی داشتم. موضوعی که از جلسه قبل شروع کرده بودیم و امروز عمیق تر بهش پرداختیم، این بود که من در بعضی لحظه ها احساس متفاوت بودنی نسبت به دیگران دارم که منجر به تجربه بی پناهی و تنهایی می شود. طبق معمول این موضوع تصاویر و خاطراتی را زنده کرد که مثل متن دیروز، حس ترس از به رسمیت شناخته نشدن را داشت. من در میان گریه گفتم: احساس می کنم نباید فضا اشغال کنم چون با دیگران متفاوتم و دائم خودم را جمع کردم و به گوشه ای خزیدم و دیگر از جمع کردن خودم خسته شده ام. پرخاش های گاه و بیگاه، واکنش های افراطی من هستند به این انزوا و شرم ویران کننده. درمانگرم از من پرسید: فکر می کنی به چه دلیلی خودت هم خودت را نمیبینی که بعد مجبور باشی حجمی از دیده نشدن را تحمل کنی؟
بعد از جلسه تراپی با خانواده نهار خوردیم و سر میز دقیقا بحثی شد که زخم هایی که در جلسه تراپی به قصد ترمیم باز شده بودند را محکم فشار داد. رفتار متفاوتی نسبت به گذشته انجام ندادم. فقط موقعیتی که بارها برایم اتفاق افتاده بود را این بار آگاهانه تر دیدم.
چند دقیقه بعد از نهار دوباره اتفاقی افتاد که به چشم دیدم خودم را جمع کردم. تحسین و تایید و دوست داشتن آدم ها بدون عمل موثقی از سمتشان این حس را در من ایجاد می کند که دارند سرم را شیره می مالند و من هم آنقدر بزرگ شدم که نخواهم وارد این زمین بازی بشوم. هرچند مطمئنم هنوز گاردها و سوگیری هایی نسبت به این موقعیت ها دارم. شاید اگر توان روانی اش را داشتم، هر حدی از دوست داشتن خوشحالم می کرد. اما فعلا از تناقض های حرف و رفتار آدم ها خسته ام و دلم نمی خواهد کسی الکی تاییدم کند یا اصرار کند که دوستم دارد در حالی که در صورتی پذیرفته هستم که با قواعد او بازی کنم. قواعدی که بدون هیچ توافقی به من تحمیل می شوند.
الان که دارم این ها را می نویسم، مستعد تجربه ناامیدی و استیصال هستم. اما بیشتر غم و خشم نمایان شده اند و مثل خیلی از موقعیت های دیگر در شرف پرت شدن به موضع انفعال و بی حسی نیستم. خشم و غمم اجازه می دهند که احساس کنم زنده ام و به خاطر زندگی کردن اشک بریزم. شاید هنوز فکرهایی از جنس تلافی به ذهنم بیایند اما بیشتر فکرها از جنس گفتگو هستند. در کنار خانواده احساس خفگی می کنم و مثل انسانی که در کمبود اکسیژن است به هر چیزی چنگ می اندازم که ممکن است به آن ها هم آسیب بزند. اما پشت خشم ویرانگری که دیگران در این لحظه ها میبینند، یک ترس وجودی پنهان شده. ترس از دیده نشدن و نامرئی بودن. ترس از اینکه آنقدر خودم را جمع کرده باشم که دیگر زنده نباشم. یا مثل خیلی از موقعیت ها آنقدر فضای زندگیم را محدود کرده باشم که کوچک تر از آن باشم که دیده یا شنیده شوم. هرچند این بذر هنوز بسیار تازه و ضعیف است و برای رشد نیاز به مراقبت و زمان دارد.