کابوس های درخت پرتقال

...
...

 حالم از کابوس های شبانه ام بهم میخوره 
منو درگیر می‌کنه انگار یه کاغذ باشم که بار ها مچاله شده باشه
بیشتر شبا می‌دونم قراره باز تکرار بشه می‌دونم همه اون سایه ها و ترس ها برمی‌گردن و میترسم از خوابیدن 
بعضی وقتا انگار بین خواب و بیداری ام کاملا متوجه صدای اطراف میشم ولی انگار جسمم صد کیلو بهش اضافه شده اصلا نمیتونم خودمو تکون بدم یا حرف بزنم 
همش فریاد میزنم 
تقلا میکنم که نجات پیدا کنم 
ساعت ها درگیر این موضوع ام 
دیشب مامانمو صدا میکردم زجه میزدم 
وقتی بیدار میشم تپش قلب و سرگیجه دارم مات مبهوت به در دیوار اتاقم نگاه میکنم 
دیگه توان گریه کردن هم ندارم 
عجیبه که اون خواب باید خستگی مو کم کنه ولی خسته ترم میکنه 
دلم میخواد برم 
نمی‌دونم کجا ولی میخوام یه خواب آروم داشته باشم اینقدر طولانی که ماه ها بگذره 
شاید بعدش بشه امیدوار تر بود :)