دفترچه‌ی راهنمای مکث پیش از فروپاشی

تو از جایی آغاز می‌کنی که انکار، دیگر یک واکنش نیست، بلکه یک سازوکار دفاعیِ فرسوده است؛ ناامیدی را در ژرفای ذهنت ته‌نشین می‌کنی، مثل رسوبی سمی که وانمود می‌کنی بخشی از آب نیست، و در همان لحظه با دقتی بیمارگونه به خودت تلقین می‌کنی هنوز امکانی، روزنه‌ای، یا حتی توهّمی از امید وجود دارد، در حالی که خودت بهتر از هر کسی می‌دانی این فقط بازیِ دیرآشنای به‌تعویق‌انداختنِ فروپاشی است.

امید سر می‌رسد، نه به‌مثابه‌ی نجات، بلکه چون خطای دیدی ذهنی، چون لغزشی کوتاه در منطق، و تو با حرص آن را می‌قاپی، می‌فشاری، بزک می‌کنی، و برای چند نفس کوتاه خودت را متقاعد می‌سازی که شاید این‌بار ناامیدی عقب‌نشینی کرده، اما در تهِ ذهنت ـ همان هسته‌ی خاموش و دودگرفته‌ای که همیشه قبل از خودت می‌فهمد ـ یقین داری این امید چیزی جز مکثِ قبل از له‌شدن نیست.

ناامیدی دوباره بازمی‌گردد، نه با هیاهو، بلکه با وقاری سرد و تحقیرکننده، کنارت می‌نشیند و شروع می‌کند به بازخوانی آرشیو شکست‌ها، و تو وانمود می‌کنی گوش نمی‌دهی، در حالی که هر واژه‌اش مثل سیلی‌ای است که نه روی پوست، بلکه مستقیم روی قشر هوشیاری‌ات فرود می‌آید، ضربه‌ای که صورتت را سرخ نمی‌کند، بلکه معنای مقاومت را در تو بی‌حس می‌کند. از این‌جا به بعد، سرگردانی دیگر یک وضعیت نیست؛ یک اقلیم است، مهی فشرده که مرز بین رفتن و ماندن را می‌بلعد، و تو در آن معلق می‌مانی، ناتوان از تشخیص این‌که از امید گریخته‌ای یا به ناامیدی پناه برده‌ای، فقط مطمئنی که هر انتخابی دردناک است و بی‌انتخابی، دردناک‌تر.

در این تعلیق فرساینده، تو نقش انسانی را بازی می‌کنی که گویی مسئله‌ای با ناامیدی ندارد؛ تحلیل می‌کنی، عقلانی حرف می‌زنی، حتی شاید خودت را بالاتر از این بازی‌ها می‌بینی، اما در اعماق ذهنت ـ همان نقطه‌ی کورِ آگاه ـ داری با ناامیدی زندگی می‌کنی، با آن چانه می‌زنی، سازش می‌کنی، و این شکاف بین آن‌چه نشان می‌دهی و آن‌چه هستی، مثل خراشی دائمی از درون تو را می‌سابد.

و این‌جاست که این متن، بی‌مقدمه و بی‌رحم، حقیقت را برمی‌دارد و مثل سیلی می‌کوبد توی صورتت، نه برای بیدارشدن، بلکه برای این‌که دیگر نتوانی به ندانستن پناه ببری، و تو می‌خواهی نگاهت را بدزدی، خواندن را قطع کنی، اما نمی‌توانی، چون هر جمله امتداد همان فکر چرکینی است که اگر نیمه‌کاره رهایش کنی، تا صبح در سرت زنده می‌ماند. آرام‌آرام می‌فهمی که این مسیر قرار نیست رهایی بیاورد، فقط دارد منطق بیمار خودش را کامل می‌کند، و تو نه از سر فروپاشی، بلکه از سر خستگیِ روشن، ناامیدی را انتخاب می‌کنی، چون دست‌کم این یکی را می‌شناسی، وزنش را بلدی، و دیگر لازم نیست برایش نقش بازی کنی.

و درست در همان لحظه، که فکر می‌کنی به انتها رسیده‌ای، چرخه دوباره فعال می‌شود، چون این ناامیدیِ تازه، نقطه‌ی شروع بعدی است، و تو با دانشی که مثل زخمِ باز همراهت می‌کشی، می‌دانی باز هم همین راه را خواهی رفت، و با این حال، باز اولین قدم را برمی‌داری.

- یا **سیلی را به اوج نهایی و شوک‌آورتر** برساند