سرما آنقدرها هم سرد نیست

سردخانه، برخلاف اسمش، برای او جای سردی نیست. این را نه از دما، بلکه از رفتار فضا می‌فهمد. هیچ‌چیز عجله‌ای ندارد؛ فلزها واکنش فوری نشان نمی‌دهند، صداها دیر می‌رسند، و حتی فکرها هم قبل از جا افتادن معلق می‌مانند. او زنده که بود، همیشه کمی جلوتر یا عقب‌تر از لحظه حرکت می‌کرد؛ اینجا اما همه‌چیز دقیقاً در تأخیر اتفاق می‌افتد، و همین، نوعی نظم بی‌سروصدا به فضا می‌دهد.

او در کشوی خودش دراز کشیده و به این فکر می‌کند که بدن، چه‌قدر زودتر از ذهن سازگار می‌شود. بدن قبول کرده که دیگر پروژه‌ای برای ادامه ندارد. ذهن اما هنوز مثل کارمندی که اخراجش را باور نکرده، هر روز سر وقت حاضر می‌شود و دنبال کار می‌گردد. نتیجه این است که افکارش بی‌هدف‌تر شده‌اند، اما نه کمتر؛ فقط از چیزهای کوچک‌تر آویزان می‌شوند، از جزئیاتی که در زندگی ارزش حاشیه‌ای داشتند و حالا مرکز شده‌اند.

همسایه‌ها در بالا، پایین، چپ، راستش در ذهن او شکل می‌گیرند نه از صدا، که از سکوت‌های متفاوت. بالا، سکوتی تند است؛ انگار کسی هنوز عادت نکرده که هیچ واکنشی لازم نیست. پایین، مکثی کشدار جریان دارد، شبیه کسی که تمام عمر صبر کرده و حالا نمی‌داند با این صبر چه کند. او برای هرکدام، زندگی‌ای می‌سازد و بعد، بی‌آنکه بخواهد، آن‌ها را با زندگی خودش مقابله می‌کند؛ مقایسه‌ای بی‌قضاوت، بی‌هیجان، مثل ورق زدن پرونده‌هایی که دیگر قرار نیست بسته شوند.

در این میان، چیز عجیبی اتفاق می‌افتد: او متوجه می‌شود فکرهایش دیگر به «پایان» علاقه ندارند. نه به دفن، نه به انتقال، نه حتی به تصمیم. ذهن، ترجیح می‌دهد در وضعیتی بماند که هیچ اتفاق قاطعی در آن رخ ندهد. این تعلیق، برخلاف انتظار، آزاردهنده نیست. شبیه نشستن در اتاق انتظاری است که دیگر کسی اسم تو را صدا نمی‌زند، و همین نبودِ ندا، آرامش خاص خودش را دارد.

در یکی از این توقف‌های طولانی، فکر عصا دوباره بالا می‌آید. نه ناگهانی، نه پررنگ؛ آهسته، مثل لکه‌ای که کم‌کم روی فلز پخش می‌شود. عصایی با دسته‌ی خرگوش‌خرگوش نقره‌ای که حالا بیرون از این کشو است و همچنان کاربرد دارد. او به این فکر می‌کند که چطور یک شیء می‌تواند هم‌زمان هم ادامه پیدا کند و هم خیانت‌آمیز باشد. عصا به راه رفتنِ دیگری کمک خواهد کرد، بی‌آنکه مجبور باشد خاطره‌ای را حمل کند. اینجا، در این نقطه‌ی میانی، ذهنش گرفتاری تازه‌ای پیدا می‌کند: حسادت نه به زندگان، بلکه به اشیاء. اشیائی که بعد از صاحبشان هنوز وارد معاملات می‌شوند، قیمت دارند، خریدار دارند، آینده دارند. او تازه می‌فهمد که چرا هیچ‌وقت وصیت نکرده؛ چون تصور می‌کرد «بعداً» همیشه در دسترس است. مرگ، فقط ثابت کرده که بعداً هم مثل خیلی چیزهای دیگر، نیاز به زمان زنده دارد.

زمان می‌گذرد، اما نه به شکل قابل اندازه‌گیری. چیزی شبیه به تغییرات نامحسوس در یک اتاق بسته. نه کسی عجله دارد، نه کسی توضیح می‌دهد. سردخانه او را نگه داشته، نه از سر برنامه، بلکه از سر بی‌اولویتی. اگر زنده بود، این بی‌نظمی آزرده‌اش می‌کرد؛ حالا اما فقط آن را ثبت می‌کند، بی‌نیاز از واکنش.

چند ماه بعد، او متوجه می‌شود که نگرانی‌اش تغییری نکرده، فقط جا افتاده است. عصا هنوز مسئله است، اما دیگر اضطراب‌زا نیست؛ شده بخشی ثابت از فکرهای روزمره‌ی جسدی که روزمره ندارد. این ماندگاریِ دغدغه، برایش روشنگر است: مرگ، آن‌قدرها هم گسست نیست؛ بیشتر شبیه تثبیت است. سردخانه همچنان صادق است، کشو همچنان بسته، و او همچنان گرم‌تر از آن چیزی‌ست که در زندگی تجربه کرده بود. پایان، اگر روزی بیاید، باید وارد چنین سکوتی شود.