صداها درست می‌گفتند، فقط از جای اشتباهی می‌آمدند. (تجربه‌ی من از اسکیزوفرنی؛ قسمت بیست و چهارم)

صبح نه با بیدارشدن، با این احساس مبهم شروع می‌شود که انگار چیزی پیش از تو شروع شده و حالا، خیلی آرام و بی‌صدا، مسئولیتش افتاده روی پلک‌هایی که هنوز کاملاً باز نشده‌اند. سقف همان‌جاست، دقیقاً همان‌قدر نزدیک و دور که همیشه بوده، و همین ثباتِ لجوج، بیشتر از هر تغییر دیگری نگران‌کننده است. نور از جایی می‌آید که اگر به آن اشاره کنی، گم می‌شود.

دست سمت ساعت می‌رود، نه برای دیدن چیزی مشخص، فقط برای این‌که ترتیب روز حفظ شود؛ چون اگر ترتیب به‌هم بخورد، ممکن است چیزهای دیگری هم جابه‌جا شوند که قرار نبوده دیده شوند. اعداد ساعت دیده می‌شوند، اما خوانده نمی‌شوند. عددها اگر خوانده شوند، انتظار می‌آورند. پا زمین را لمس می‌کند و تماس آن‌قدر واقعی‌ست که لحظه‌ای شک می‌کنی آیا این تأییدِ بودن است، یا سندی که بعداً علیه تو استفاده خواهد شد. لباس‌ها انتخاب نمی‌شوند، خودشان روی تن می‌آیند؛ عادت مثل دستی‌ست که قبل از فکر کردن، کار را بلد است. هیچ مخالفتی لازم نیست.

آینه مکث می‌کند. یا تو. مرز دقیق نیست، پس عبور می‌کنی. خیابان پر است از حرکت‌هایی که می‌دانند کجا می‌روند، حتی اگر دلیلش را گم کرده باشند، و همین دانستنِ بی‌دلیل، نوعی اطمینان کاذب می‌سازد که هوا را قابل‌تنفس می‌کند. تو هم حرکت می‌کنی. یا متن تو را می‌برد.

کار مثل همیشه همان‌جاست؛ نه تهدید، نه نجات، فقط ادامه‌ای که از قبل پذیرفته شده. دست‌ها چیزی را انجام می‌دهند که اگر متوقف شود، خلائی به‌وجود می‌آید که سؤال می‌سازد، و سؤال دشمن ضرباهنگ است. وسط انجامِ کاری که نامش مهم نیست، فکری سر می‌رسد،نه واضح، نه کامل و لحظه‌ای می‌پرسد اگر امروز را جابه‌جا کنیم، اگر ترتیبش را کمی عقب و جلو ببریم، آیا کسی خواهد فهمید یا فقط حس خواهد کرد؟ فکر جواب نمی‌گیرد. فکرهایی که جواب نمی‌گیرند، معمولاً ماندگارتر می‌شوند.

ظهر می‌شود بدون این‌که نقطه‌ای رسم شود. نور زرد نمی‌شود، فقط مطمئن نیست روشن بماند. غذا خورده می‌شود، یا چیزی شبیه به آن، و بدن شرکت می‌کند بدون این‌که نظرش را بپرسند. جمله‌هایی رد و بدل می‌شوند که قرار نبوده هیچ‌جا بمانند، و در همین عبور، کار خودشان را می‌کنند. تو گوش می‌دهی. یا من نوشته‌ام که گوش بدهی. عصر خستگی می‌آورد، نه از کار، از تداوم. از این‌که هیچ‌چیز به‌قدر کافی فرو نمی‌ریزد. نور عقب می‌نشیند. سایه‌ها جسورتر می‌شوند و جایی در این فاصله، فکر قبلی دوباره برمی‌گردد، این‌بار آرام‌تر، مثل کسی که مطمئن است وقتش بالاخره خواهد رسید. خانه یا چیزی که به این نام عادت داده شده، در را پشت سرت می‌بندد و صدا، بیش از حد قاطع، در فضا می‌ماند. چراغ روشن می‌شود، اما انگار برای ثبت، نه برای دیدن. شب نه سقوط می‌کند نه می‌رسد؛ فقط کم‌کم جا می‌افتد. جمله‌ها در این‌جا کش‌دارتر می‌شوند، نه از قصد، از ناتوانی در تمام‌شدن. این‌جاست که متن شروع می‌کند جلو زدن از یکی از ما... یا هر دوی‌مان. کلمه‌ها دیگر اشاره نمی‌کنند؛ تماس پیدا می‌کنند. مرز نوشتن و خواندن شبیه خطی می‌شود که اگر زیادی خیره شوی، محو می‌شود.

اگر الان حس می‌کنی چیزی بیش از حد آشناست، یا برعکس، کمی زیادی بیگانه، شاید فقط نشانۀ این باشد که مسیر را درست آمده‌ای. یا شاید نشانه‌ای نیست و ما داریم بیش از حد معنا به آن می‌دهیم. چراغ خاموش نمی‌شود. فقط پذیرفته می‌شود.

و اگر این جمله را نه به‌عنوان پایان بلکه شاید به‌عنوان ادامه‌ای ناتمام می‌خوانی، اگر دقیقاً نمی‌دانی صدایی که در سرت می‌پیچد از کجا آمده، دیگر نقطه‌ای وجود ندارد که بتوان نشان داد و گفت: "از این‌جا به بعد، من نوشتم..."

و تو فقط خواندی.