گاهی خواستن، نتوانستن است.

دلم می‌خواد بخوابم ولی نمی‌تونم. دلم می‌خواد درس بخونم ولی نمی‌تونم. دلم می‌خواد پایان‌نامه‌ام رو پیش ببرم ولی نمی‌تونم. چند روزه که سراسر «نمی‌تونم» شدم. انگار هر چی باید انجام بشه، می‌شینه روبه‌رو‌م و من فقط نگاهش می‌کنم. نه فرار می‌کنه، نه جلو میاد. فقط هست.

از اون بدتر اینه که انرژی دارم. واقعاً دارم. توی بدنم، توی سرم، توی دست‌هام یه چیزی می‌جوشه. اما راه نداره بیرون بیاد. مثل وقتی که پات روی گازه ولی ماشین تو دنده خلاصه‌ست. صدا هست، لرزش هست، حتی بوش هم هست، اما حرکت نه. همین آدم رو دیوونه می‌کنه.

دلم می‌خواد بنویسم. فقط بنویسم. حتی مهم نیست چی. دوست دارم کلمه‌ها کج‌وکوله باشن، جمله‌ها نصفه‌نیمه دربیان. دوست دارم غلط املایی داشته باشم. دوست دارم اشتباه کنم. یه جوری که بعدش بشه گفت: دیدی؟ طبیعی بود نشد. این «نمی‌تونم» بی‌دلیل نبود. انگار اشتباه کردن خودش یه مدرکه.

چند وقته با خودِ همین «نمی‌تونم» دارم زندگی می‌کنم. صبح می‌شه، شب می‌شه، من هنوز همون‌جام. نه بهتر می‌شه نه بدتر، فقط کش میاد. انگار زمان روی نقطه مکث گیر کرده و من مجبورم توی همون قاب نفس بکشم. حتی خسته هم نمی‌شم، چون برای خسته شدن باید یه کاری کرده باشی. من فقط شاهدِ درجا زدنِ خودمم. یه وقتایی حتی دلم می‌خواد کاری رو شروع کنم که از اول معلومه به فنا می‌ره. فقط برای این‌که این ناتونستن یه شکل واقعی بگیره. از حالت مبهم توی سرم بیاد پایین، بشه یه چیزی که بشه بهش اشاره کرد. بگم این، این همون‌جاست که نتونستم. شاید دارم زیادی سعی می‌کنم، زیادی فکر می‌کنم، زیادی می‌خوام شروع تمیز باشه، درست باشه، بی‌اشتباه باشه.

فعلاً فقط دارم خودم رو ثابت نگه می‌دارم. نه هل می‌دم جلو، نه عقب می‌کشم. انگار کنار یه رودخونه‌ای وایستادم که آبش هست ولی هنوز نمی‌پیچه توی مسیر. چرخ آسیاب هم همون‌جا ساکنه. منتظر نیست، عجله هم نداره. فقط ایستاده. تا وقتی که اون جریان، بالاخره راهش رو پیدا کنه و بیفته توی رود.