انیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
بخند! بخند! آنقدر بخند تا بمیری!

✅... نور خیره کننده شمعها بهم پیوسته و ستونیشکل به طرف سقف گُر گرفته بود. زیر این نور تابان، چهره خواهران کوچک آشکار شده بود. آنها به گرد مرد ریشو حلقه زده بودند. میخندیدند و زنگولههای لعنتیشان جیرینگ جیرینگ راه انداخته بود…
مرد چشم هایش را تنگ کرد و نگاهی به اطراف انداخت آجر های سنگی بدون هیچ ملاتی روی هم کیپ کیپ شده بودند . عمارتی که به آن پناه آورده بود ، بیشتر شبیه قلعه های دوره رنسانس می مانست . با خود گفت آخر کدام احمقی همچین جایی قلعه می سازد ؟ و کدام احمقی اینجا زندگی می کند؟
کدام احمقی نیمه شب زیر باران شدید به همچین مکان پرتی می آید تا به همچین عمارت نفرین شدهایی پناه بیاورد؟ جواب سوال اولش مهم نبود و جواب سومی کس جز خودش نمی توانست باشد . پس می مانست دومی . بچه هایی که دورش را گرفته بودند حرف نمی زدند . فقط می خندیدند . خسته هم نمی شدند . می خندیدند و می خندیدند و می خندیدند . انگار مرد با آمدنش بهترین خبر قرن را برایشان آورده بود . مشکوک کلمه مناسبی برای توصیف این بچه ها نبود . رنگ صورتشان بیش از حد سفید بود . دندان هایشان به دلایلی به قرمزی میزد و چشم هایشان... . حتی یک لحظه از مرد چشم بر نمی داشتند . مثل گرگ هایی که منتظر کوچکترین لغزشی از طعمه شان بودند تا تکه پاره اش کنند . با تمام اینها ... مرد لبخند زد . لبخندی که تمام صورتش را پوشاند و زخم های گونه هایش را پنهان کرد . چاقویی که به کمرش بسته بود را لمس کرد . مهم نبود که این بچه های چجور موجودی بودند . به زودی می فهمیدند که هیچ هیولایی ترسناک تر از انسان ها نیست.
مطلبی دیگر از این انتشارات
عشق نا پیدا(1)
مطلبی دیگر از این انتشارات
کابوس #پارت شانزدهم
مطلبی دیگر از این انتشارات
قسمت سی و هشت رمان منجلاب خون نویسنده مبینا ترابی