به نام تاریکی شب /part⁹

سه روز از وقتی خود را در دشت های پهناور گم کرده بود می‌گذاشت.
نقشه های ذهنش ناگهان تغییر کرده بود.
صدای لوید از ذهنش خارج نمی‌شد.
« من نمی‌تونم ادلاین، نمی‌خوام آلوده قصر بشم، من اون تاج خونین رو نمی‌خوام...»
قصر با دیوار های بلندش و ساختمان های آسمان خراش روبرویش نمایان شد، قصری که قرار بود برادرش به آن حکومت کند، برادری که زندگی در دشت را به پادشاهی ترجیح داد.
اگر فرد دیگری بود فرصت نقد و انتقاد به او نمی داد و با خنجری زیر گلویش او را به سمت قصر می‌برد، ولی آن پسر برادری بود که تنها نشان احساسات درونی اوست...
قدم هایش را به سمت قصر برداشت، در نور خورشید دروازه های آن می‌درخشیدند‌.
نگهبانان با چهره هایی گرفته به او خیره شده بودند.
« چی‌کار می‌کنی دیوونه؟!»
با صدایی آرام و مستحکم گفت :« به نفعتونه درو باز کنید.»
نگهبانی با موهای شرابی که روی صورتش ریخته بود با نیشخند گفت :« یه گدا چطوری می‌خواد کاری کنه که به ضرر من تموم بشه؟»
ادلاین پارچه را از صورتش کنار کشید، باد تند موهایش را کمی تاب داد و روی شانه اش رها کرد.
حالا چهره نگهبان کمی متعجب بود.
« تو کی هستی؟»
« فکر کردم گفتی گردام؟»
« اره...یعنی نه.»
ادلاین دستی به خنجرش کشید و زیر لب گفت :« سه ثانیه وقت داری درو باز کنی.»
مرد قدمی عقب رفت، حالا چشمان بهت زده اش کمی از حلقه بیرون زده بود.
درب باز نشد، به جای آن نیزه بلند نگهبان به طرف ادلاین حمله ور شد، ادلاین خنجرش را بالا برد و با کشیدن ماهیچه دردمند بازویش آن را به سمت سینه نگهبان پرتاب کرد.
خنجر به پرواز درآمده قبل از برخورد با قلب نگهبان که حالا در گوش هایش می‌تپید، در دستان والنتین جا گرفت.
ادلاین خنده صدا داری شنید، خنده‌ای که ریتم آشنایی داشت، صدای بمش در گوش او پیچید.
« بانو اسپارنوپارت، مشتاق دیدار.»
وقتی با دقت به ادلاین خیره شد، نشانه های لبخند از صورتش پاک شده بود.
به تصویر زن روبرویش خیره شد که هر لحظه درحال شکستن بود و در حین حال می‌توانست او را از پای دربیاورد‌.
او حاله ای از تناقض بود، او سردرگمی بود...
صورتش خراشیده بود و لبهایش خشک و ترکیده بودند و خون از آنها جریان داشت، قطرات سرخ در کنار صورتش خشک شده بودند و موهایش درهم تنیده و آشفته بود، چشمانش کمی روشن شده بود و زیر نور مستقیم خورشید می‌درخشیدند.
این توده اشفته،‌ زیباترین جسارتی بود که به چشم دیده بود.
والنتین با صدایی خونسرد گفت :« برای چی اومدی؟ ریختن خون سلطنتی؟»
نیشخندی روی لبهای ادلاین نشست، سپس گفت :« باورت نمیشه برای چی اومدم...»
والنتین سرش را کج کرد.
ادلاین قدمی به او نزدیک تر شد و دستانش را دور گردنش حلقه کرد، سپس در گوشش زمزمه کرد :« می‌خوام انتخوابت کنم، شاهزاده مطرود، می‌خوام اون تاج مال تو بشه.»
والنت با بهت به او خیره شده بود، کلمات در ذهنش می‌چرخید و دنبال معنی دیگری برای آن بود.
«میدونم تو اینو می‌خوای، تو اون تاج رو میخوای والنت!»
«هیچ مردی توی این سرزمین نمی‌تونه اونو از پدرم بگیره.»
ادلاین با لبخند گفت :« اوه! من مَرد نیستم شاهزاده، ولی می‌تونم برات کل آدمایی که توی این قصر نفس می‌زنن رو بکُشم، کاری که هیچ مردی نمی‌تونه بکنه...»
لبخند آرامی بر صورت والنتین می‌نشیند و لب هایش به گوش ادلاین کشیده می‌شود.
« واقعا این کارو می‌کنی؟»
ادلاین در چشمان آسمانی او خیره می‌شود، دریایی پر تلاتم، سپس روی لب هایش زمزمه کرد :« می‌دونی چه کارایی از دستم برمیاد شاهزاده.»
« و چرا باید کمکم کنی؟»
« اینقدر سوال نپرس عزیزم...»
سپس قدمی عقب می‌رود و زیر لب می‌گوید :« تو قراره روی اون تخت بشینی، همین.»
« که بشم عروسک خیمه شب بازی تو؟ چرا باید قبولت کنم؟»
« چون من تورو انتخواب کردم...»
« و چرا؟»
« چشمات!»
« اولین نفری نیستی که غرق میشه عزیزم...»
« توی چشمات مرگ می‌بینم، دستات بوی خون میده، تنت سرشار از گناهه؛ تو همون شیطانی هستی که می‌تونه به این جهنم سلطنت کنه...»
دست ادلاین روی لبه پیراهن والنتین حرکت کرد.
وقتی قدم هایش را از او دور کرد، دست والنتین ساق دست او را گرفت، او را به طرف خود کشید و آرام در گوشش زمزمه کرد :« اگه من شیطانم، تو چی؟ قدیسی؟»
ادلاین با لبخند گفت :« من خدام...»
سپس نیمه جان از او دور شد، تا وقتی او به نقطه ای سیاه بین جمعیت تبدیل شود نگاه والنتین روی آن ثابت ماند.
کلمات در سرش تاب می‌خوردند.
شیطانی که می‌تونه به این جهنم سلطنت کنه، شیطان...
والنتین دستش را روی برآمدگی بالای یقه لباسش می‌کشد، کاغذ مچاله شده زیر آن پوستش را قلقلک می‌داد.
کاغذ را باز کرد و به نوشته ای که با رنگ قرمز تیره روی کاغذ نوشته شده بود خیره شد، مردمک چشمانش درشت تر شد و لب هایش با حالتی لبخند گونه کمی به بالا خم شدند.
نوشته را دوباره از نظر گذراند.
  نمایش به پا کن شاهزاده مطرود!
نوشته خونین قلبش را به تپش می‌انداخت.
زنگ کلیسا، نشان دهنده نزدیک شدن زمان به جلسه مشاوره بود.
با نیشخند زمزمه کرد :« دوباره دست کم گرفتمت.»
فقط چند ساعت.
همانطور که والنتین به سمت تالار بزرگ در انتهای قصر حرکت می‌کرد نگاه سنگین خدمه را روی خود حس می‌کرد.
پایش کمی لنگ می‌زد، به لطف زخم عمیق خنجری که ادلاین روی آن انداخته بود، با این حال همچنان به راهش ادامه می‌داد.
قدم هایش روبروی در بزرگ تالار متوقف شد، هنوز ساعتی تا آمدن مهمان ها مانده بود.
ولی صدای قدم های پدرش را می‌شنید که روی پارچه ابریشمی پا خورده راه می‌رود.
به آرامی در را گشود، چشمانش در چشمان پدرش گره خورد، نگاهی که کمتر از چند ثانیه طول کشید، چشمانش دوباره به فرش قرمز که کف اتاق را پوشانده بود خیره شد.
پدر دوباره آرام و با وقار یک شاه روی صندلی چرمی اش برگشت، به آن تکیه زد و با اشاره دست کوچکی پسرش را وادار به نشستن کرد.
سکوت بینشان کش می آمد.
تا وقتی که صدای بم پادشاه در تالار بزرگ پیچید.
«دلیلی برای اینکه زود اومدی داری؟»
«فکر می‌کردم خانواده سلطنتی باید زودتر از بقیه حضور پیدا کنن.»
«خب، با وجود ادوارد و من، نیاز نیست، می‌تونستی با اشراف دیگه بیای.»
صدای قدم های استوار در اتاق پیچید، سپس صدای گرفته و خش داری در گوش والنتین زنگ پیچید.
« یعنی می‌گید والنتین عضو خاندان سلطنتی نیست پدر؟»
لبخند کجی گوشه لب‌های ادوارد نشسته بود و با نگاهی عجیب به والنتین نیم نگاهی انداخت.
سپس دستان گرم و بزرگش را روی شانه او گذاشت، در لحن صدایش و نگاهش حسی بود که باعث لرزش ستون فقرات والنتین می‌شد...
انزجار.
« خوشحالم، که می‌بینمت برادر.»
« همچنین والنت!»
پادشاه برای اولین بار سرش را بلند کرد و به پسرش خیره شد، چشمان سبزش زیر نور خورشید می‌درخشیدند‌.
«خوش برگشتی پسرم!»
چشمان خیره اش دستان پدرش را دنبال کرد که به سمت صورت و موهای ادوارد می‌رفت و آنها را نوازش می‌کرد، سپس دور او حلقه می‌شود و او را در آغوش می‌فشارد.
آب دهانش را به سختی فرو داد و قدمی از آنها فاصله گرفت، تا جایی که بتواند لرزش بدنش را پنهان کند.
درحالی که می‌دید پادشاه چگونه فرزندش را در آغوش می‌کشد، خاطرات تنها لمس پدرش در سرش می‌پیچید.
دستانی که حالا با مهر ادوارد را نوازش می‌کردند، برای او نشان سیلی هایی بود که مهر کبودی روی صورتش به جای می‌گذاشت.
کبودی تیره رنگ و ارغوانی رنگی که نماد پادشاهی بود...
در یا ضربه محکم دوباره گشوده شد و حالا، چند نگهبان کنار آن ایستاده بودند، موجی از اشراف وارد تالار می‌شدند و دور میز چوبی را که خیلی بزرگ به نظر می‌رسید را می‌گرفتند.
ناگهان صدای برخورد خشک کفش های پاشنه دار با زمین به گوشش رسید، نگاه هایی را دنبال کرد که با بهت به دروازه تالار خیره شده بودند.
قدم هایش استوار بودند، پوستش که زیر نور تابان برنزه شدن بود  زیر لباس نازک ارغوانی می درخشید، هیچ نشانی از زخم ها روی صورتش یا خونی که همین چند ساعت پیش آن را قاب گرفته بود نبود...
هر قدمی که بر‌می‌داشت، سرها با شدت بیشتری به سمت او می‌چرخیدند.
لبخندی بر لب‌های والنتین نشست، وجود ادلاین آرامشی را در وجودش بیدار کرد.
اینگونه آرام گرفتن در آغوش مرگ برایش غیر طبیعی بود...
وجود ادلاین همراه با قدرت و مرگ بود، مرگی که او حاضر بود بپذیرد.
صدای بم و قدرتمند پادشاه او را از افکارش بیرون کشید.
« بانو اسپارنوپارت...فکر نمی‌کنم این مکان مناسب بانویی مثل شما باشه.»
لبخندی تیره روی لب‌های ادلاین نشست، لبخندی‌ که سبب می‌شد بریدگی کوچک روی لب هایش کمی مشخص شود.
« فکر کنم دارید بیرونم می‌کنید اعلی حضرت!»
چروک کوچکی بین آبروان پادشاه افتاده بود، چروکی که به لبخندی چرکین تبدیل شد.
« البته که نه، شما تنها نماینده حقیقی خاندان اسپارنوپارت هستید.»
« پس...خوشحالم می‌بینمتون!»
« همچنین بانو.»
ادوارد قدمی به جلو برداشت و با تکانی آرام صندلی را کنار خودش برای ادلاین بیرون کشید.
سپس با تعظیمی کوتاه گفت :«‌‌افتخار می‌دید بانوی من؟»
نیشخندی گوشه لب‌های ادلاین نشست، سپس به سمت صندلی ای رفت که ادوارد بیرون کشیده بود، وقتی از کنار صندلی گذشت، نفس ادوارد از بهت در سینه حبس شد.
دستان ادلاین لبه ابریشمی صندلی دیگری را لمس کردند، صندلی را بیرون کشید و به آرامی روی آن نشست.
سرش را به طرف والنتین چرخاند، او صندلی را دقیقا کنار والنتین بیرون کشیده بود.
لبخندی متعجب بر لبان والنتین نقش بست، سپس زیر لب زمزمه کرد :« فکر کنم واقعا انتخواب کردی...»
« مطمئن باش شاهزاده مطرود، من فقط تورو می‌خوام!»
سکوت بر تالار حاکم شده بود،‌ نگاه ها روی چهره گرفته شاه و ولیعهدش می‌چرخید، با زنی که به شورای نجیب زادگان آمده بود بود و پادشاه آینده را پس زده بود.
ادلاین جامش را پر کرد و آن را در دست چرخاند، سپس گفت :« این مراسم برای انتخواب شاه بعدی برگذار شده، درست می‌گم اعلی حضرت؟»
قبل آنکه پادشاه بتواند دهان بگشاید، نجوای مردانه ای گفت :« همه چیز به اندازه کافی مشخص هست نیست بانو؟»
ادلاین نگاهی خیره به مرد انداخت و گفت :« البته لرد، ولی چیزی که به این بازی اتمام میده زبان پادشاهه...»
پادشاه صدایش را کمی صاف کرد و گفت :« طبق قانون می‌خوام پسر ارشدم رو ولیعهد اعلام کنم، این چیزی هست که تمام طبقه اشراف می‌دونن.»
ادلاین با لبخند گفت :« بله، از قانون متلعم، ولی...شما خودتون حتی فرزند بر حق پادشاه سابق هم نبودید؛ فکر نمی‌کنم این پادشاهی خیلی بر اساس قانون بچرخه، درسته؟»
پادشاه نفسش را با حرص بیرون داد و گفت :« سعی دارم اصلاحش کنم.»
ادلاین جامش را بالا تر آورد و جرئه ای نوشید، سپس گفت :« و شاهزاده ادوارد لیاقت این رو داره؟»
ادوارد با صدای رسایی گفت :« فکر نمی‌کنم نیاز باشه شما لیاقت من رو بسنجید بانو اسپارنوپارت!»
« چرا، دقیقا نیازه!»
ادلاین از صندلیش بلند شد و به سمت صندلی ادوارد رفت و ادامه داد :« بنای این پادشاهی خون و عرق مردم زاغه و قدرت اشرافه، این مردم باید پادشاه شون رو بپذیرن، من و تمامی مردم این سرزمین پادشاهمون رو خواهیم سنجید.»
سپس به سمت باقی اشراف قدم برداشت و با صدایی به سان فریاد گفت :« کسی با من مخالفه؟!»
صدایش در سر والنتین پیچید، در سرزمینی که مردان سکوت کرده بودند، او وسط قصر، در تالار پادشاه فریاد می‌زد و یار می‌طلبید.
صدای نفس کشیدن از تالار قطع شده بود، صدای فریاد پادشاه در اتاق پیچید.
« بسه!»
لبخندی گوشه لب های ادلاین نشست، سپس با صدایی فریاد زد که حتی از صدای بم پادشاه هم قدرتمند تر بود.
« من پادشاه آینده رو به مبارزه دعوت می‌کنم! در صورت برد، با جونم بهش قسم می‌خورم و خدمت می‌کنم، ولی اگه ببازه کسی حاضره بهش خدمت کنه؟!»
ادوارد بلند شد و با خشم به سمت ادلاین حمله ور شد، دستانش را دور گردن او حلقه کرد و گفت :« چطوری یه زن جرعت می‌کنه بخواد با من بجنگه!»
« پس از جنگیدن با یه زن می‌ترسی؟!»
ناگهان قطرات خون آرام از گردن ادوارد پایین ریخت، از خنجری که هر لحظه بیشتر در گلویش فرو می‌رفت خون می‌چکید.
خنجری که والنتین زیر گلوی برادرش گرفته بود.
«ولش کن.»
وقت شروع نمایش شده!

پ.ن : ادلاین رو به شکل عجیبی دوست دارم، و به نظرم یکم خطرناکه دوست داشتنش.

دوستش دارید؟