برف خیس بر تن خشک مرگ

دانه های برف به آرامی روی زمین می‌نشیند و زمستان لحاف بزرگ خویش را بر سر شهر می‌گشاید. شاید پیش خود گفته کمی گرم شویم. غافل از اینکه دستانش سرد است.

شاید هم آمده خون بشورد از کف سنگریزه های رم کرده خیابان.

و چه بشورد که دانه های خیس و منجمدش بر قلب های خونین‌مان نخواهد نشست.

آسمان سفید پوش شده است و رخت سفید بر تن شهر پوشانیده.

کل بکش که مجلس عروسی مرگ و زمستان است.

...
...

پ.ن: به مناسبت اولین برف. گرچه تلخ