خسته بود، ولی قول رسیدن داده بود... او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) intj
برف خیس بر تن خشک مرگ
دانه های برف به آرامی روی زمین مینشیند و زمستان لحاف بزرگ خویش را بر سر شهر میگشاید. شاید پیش خود گفته کمی گرم شویم. غافل از اینکه دستانش سرد است.
شاید هم آمده خون بشورد از کف سنگریزه های رم کرده خیابان.
و چه بشورد که دانه های خیس و منجمدش بر قلب های خونینمان نخواهد نشست.
آسمان سفید پوش شده است و رخت سفید بر تن شهر پوشانیده.
کل بکش که مجلس عروسی مرگ و زمستان است.

پ.ن: به مناسبت اولین برف. گرچه تلخ
مطلبی دیگر از این انتشارات
دنیای ماه، دنیای چشمان او...
مطلبی دیگر از این انتشارات
اگه من بمیرم چیکار میکنی؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
دوستش داشتم و دوستم نداشت. همین!