خسته بود، ولی قول رسیدن داده بود... او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) intj
هیچ نیستیم جز انسان.
نه مخرب نه آشوبگر نه اختشاشگر نه سرکش و نه خیانتکار و نه فتنهگر!
و ما حتی نه پیر و جوان و زن و مردیم!
ما هیچ نیستیم جز خون ریخته کف خیابان ها.
هیچ جز نبرد دست های خالی در برابر گلوله.
هیچ جز فریاد گرسنگی هزاران نفر.
هیچ جز تاریخی چند صد هزار ساله که از آن چند ورق کاغذ مانده و بس.
ما هیچ نیستیم جز انسان!
روی پاهایمان جای زنجیر نباید باشد، دستهایتان آلوده به خون فرزندان مادر ایران نباید باشد، فریاد جوانان از سر پیری نباید باشد و...ایرانمان؛ نباید این باشد.

پ.ن : نه سخنی مانده برای گفتن و نه سخنوری.
مطلبی دیگر از این انتشارات
بزرگسالی که هی میگفتن این بود؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
آخرش خودکشی میکنم ...
مطلبی دیگر از این انتشارات
از سمت تجربه تا روایت!