پس چرا در کشور شما هیچ آدمی نمی‌خندد؟

.
.

دوستِ صمیمی‌ام

که تراژدی و اندوه و غربت را

درچشمانت می‌خوانم

ما مردمی هستیم که شادی را نمی‌دانیم!

بچه‌های ما تاکنون رنگین کمان ندیده‌اند

اینجا کشوری است

که درهای خود را بسته است

و اندیشیدن و احساس را لغو کرده است!

کشوری که به کبوتر شلّیک می‌کند،

و به ابرها و ناقوس‌ها.

اینجا پرنده پروایِ پریدن ندارد

و شاعر

هراس از شعر خواندن!

اینجا کشوری است

که راهی برای پیمودن ندارد

حتی مگس از پریدن می‌ترسد

و شب شعری برگزار نمی‌شود!

اینجا کشوری است

که نیمی از آن سیاهچال است

نیمِ دیگر نگهبان!

مُردگان با همسرانِ یکدیگر

ازدواج کرده‌اند

و روشن نیست مردمانش کجا رفته‌اند!

گردشگرِ مو طلایی فرانسوی به من می‌گوید

کشورِ شما

زیباترین کشوری است که من دیده‌ام!

اینجا باران می‌خندد

گل‌ها می‌خندند

هلو و انار می‌خندد

بوته‌های یاسمن

از دیوارها آویزانند

پس چرا درکشورِ شما

هیچ آدمی نمی‌خندد ؟!

نزار قبانی

ترجمه از یدالله گودرزی