اصفهان

یک:

امروز مشغول خواندن کتاب «پلنگ برفی» بودم و یکی از پانویس‌هایش توجهم را جلب کرد. نوشته بود:

Fernweh

واژه‌ای آلمانی به معنای احساس دلتنگی برای جایی که هیچ‌وقت حضور نداشته‌ای و هرگز نرفته‌ای.

این واژه مرا یاد یکی از یادداشت‌های شخصی دوران جوانی‌ام انداخت؛ یادداشتی با عنوان «تاسیان کسی که هیچ‌گاه نبود»

تاسیانِ من پشت خود داستان یک عشق شکست‌خورده را پنهان نکرده بود. من تا آن زمان اصلاً عاشق نشده بودم. پس این چگونه حسی بود؟ تاسیان چه چیزی بودم؟ چه چیزی از دست رفته بود؟ چیزی اصلاًبه دست نیامده بود؟

آن روزها فکر می‌کردم پاسخ ساده است، اما هرچه زمان گذشت فهمیدم نام‌گذاری برای بعضی حس‌ها آسان نیست. من در واقع سوگوار چیزی بودم که هرگز اتفاق نیفتاده بود؛ اندوه امکانی که هرگز به واقعیت تبدیل نشد.

من عدم پذیرشِ یک رؤیای پوچ بودم؛ انکاری کودکانه در برابر فروپاشی یک آرزو، مقاومتی ابلهانه در برابر سقوط یک تمثیل مقدس.

من ایستادگی بودم، ایستادگی‌ای بسیار مضحک؛ سینه سپر کردن در برابر هجوم ریزگردهای خرابهٔ آرزو. انگار کسی در ویرانه‌ای ایستاده باشد و با جدیت از دیوارهایی دفاع کند که مدت‌ها پیش فرو ریخته‌اند.
گویی دیوانه‌ای که از آجر های خانهء زلزله زده‌اش بالا می‌رود و برای اهالی مدفون زیر آوار چای می‌ریزد.

Arcane
Arcane

دو:

در ماشین نشسته‌ام. آهنگ پخش می‌شود: «دلم می‌خواد به اصفهان برگردم».

خواننده اسم شهر را کش می‌دهد، روی «اصفهان» مکث می‌کند، انگار خودش جایی آن وسط‌ها گیر کرده باشد. من اما وقتی این را می‌شنوم، «اصفهان» برایم صرفاً یک اسم است که می‌شود با هر چیز دیگری عوضش کرد. دلم می‌خواهد به «اصفهان» برگردم، دلم می‌خواهد به «خانه» برگردم، دلم می‌خواهد به «جایی» برگردم؛ جایی که هیچ‌وقت در آن نبوده‌ام و با این حال انگار سال‌هاست از آن دور افتاده‌ام.

مشکل اینجاست که برای من هیچ‌کدام از این واژه‌ها به نقطه‌ای مشخص، به خیابانی، به اتاقی با پنجره‌ای رو به حیاط، به بویی آشنا یا صدایی تکراری وصل نمی‌شود. وقتی می‌گویم «خانه»، تصویری در من روشن نمی‌شود. فقط کلمه‌ای‌ است که ردایی از اوهام را به دنبال دارد. فقط تکه‌ای از ذهن است که در آن، چیزی مثل امنیت، مثل آرامش، مثل تعلق، باید باشد، اما هر بار که نزدیکش می‌شوم، عقب می‌کشد و محو می‌شود.

معین می‌خواند و با هر تحریرش به رویم می‌آورد که من اصفهانی ندارم. من به چراغ‌های خیابان نگاه می‌کنم که یکی‌یکی از کنارِ شیشه‌ی ماشین رد می‌شوند و دنباله‌ای کش‌دار پشت سر خودشان می‌گذارند، اما هیچ‌کدام برایم شبیه نزدیک شدن به خانه نیستند.

من دلتنگم، اما نه برای این شهر لعن‌شده. من دلتنگم برای سقفی که هیچ‌گاه آن را نچشیده‌ام. اما نبودنش مثل حضور یک غایب دائمی، در تمام لحظه‌ها پهن شده است. نوعی میل به بازگشت دارم، اما وقتی از خودم می‌پرسم دقیقاً بازگشت به چه؟ تنها سکوت می‌آید.

چراغ‌های ترمز ماشین‌های جلویی روشن می‌شوند، سرعت کم می‌شود، بعد دوباره راه می‌افتیم. این توقف‌های کوتاه، این عقب جلو شدن‌ها روی آسفالت، شبیه زندگی من‌اند؛ رشته‌ای از حرکت‌های ناقص و نصفه، بدون مقصدی که بشود روی آن انگشت گذاشت. همه به جایی برمی‌گردند: به شهری دور، به محله‌ی کودکی، به خانه‌ی مادربزرگ، به حیاطی که در آن دستشان شکسته است. اما طرح تهی این کلمه را در ذهن دارم؛ قاب خالی‌اش، بدون تصویر.

دلم می‌خواهد به «جایی» برگردم، اما در عین دلتنگی به هیچ‌جا «متعلق» نیستم. هر شهری که در آن بوده‌ام، هر اتاقی که در آن زندگی کرده‌ام، هر خیابانی که از آن رد شده‌ام، بعد از مدتی مثل صحنه‌ای موقت به نظر رسیده است؛ دکور نمایشی که هر لحظه ممکن است جمعش کنند و من را بفرستند به صحنه‌ی بعدی، با همان نقش، همان حالت و همان حس گم‌گشتگی. هیچ‌کدام از این مکان ها برای من نقش مبدا را ندارند.

این «بی‌تعلقی» یک جور خالی‌بودن معمولی نیست؛ بیشتر شبیه این است که همه‌ی صندلی‌های جهان قبلاً رزرو شده‌اند و من دیر رسیده‌ام. همه نشسته‌اند، جا گرفته‌اند، تکیه داده‌اند، خاطره ساخته‌اند، و من هنوز ایستاده‌ام، بلیت به دست، منتظر اینکه صندلی‌ای که هیچ‌گاه به نام من نبوده، ناگهان برایم خالی شود. عجب خیالات کودکانه‌ای اسماعیل!

دلم می‌خواد به اصفهان برگردم.